👑 پارت شانزدهم👑
👑 پارت شانزدهم👑
❤ باران❤
پاشو روی پاش انداخت و گفت:
ماتینا_راستش باران من میخوام که تو بیای و پیش من زندگی کنی....
هه پیش خودش چی فکر کرده که اینجوری درموردم فکر میکنه یعنی من فکر میکنه یه گدای بیخانمان هستم؟
با خشم نگاش کردم......
وقتی خشمو از نگام خوند گفت:
ماتینا_باران جان عزیزم من چنین منظوری نداشتم فقط میخواستم بگم من که خونم تنهام توام بیا پیش من مثل همخونه گلم لازم نبود که اتیشی بشی.....
یکم اروم گرفتم و بش گفتم:
_اخه....
ماتینا_اخه ماخه نداریم......
هی اصرار میکرد و منم هی میگفتم تا تا اینکه عصبی شد و یه دادی زد سوسکه تو حمومم از جاش پرید چه برسه به من؟
بل ترس نگاش کردم و گفتم:
_باشه باشه چرا عصبی میشی بشین عزیزم بشین باش من میام
ماتینا_خخخخخ رفتم تو جلد پلیسیی که تو دانشگاه یادمون دادن بخاطر همین چنین دادی زدم
_چون خیلی دوسم داری و یه دقیقه هم بدون من نمیتونی باشه من بخشیدمت و میام خونت فقد از کی؟
ماتینا_فردا بهدادو میفرستم بیاد دنبالت.....خب کاری نداری؟بهداد منتظرمه میخوایم بریم بیرون.....
_نه عزیزم برو بسلامت مواظب خودتون باشید
گوشیشو برداشت و زنگ زد به بهداد و گفت یه پنج دقیقه دیگه بیاد دنبالش.....
رفتم و کیک تو ظرفی نهادم و به ماتینا دادم تا به بهداد بده......
ماتینا_نمیخواد بابا حوصله داریا
چشم غره ای بهش رفتم و دادم دستش..... و تا پایین باش رفتم.....
بعد از چند دقیقه ای یه ماشین تیوگویی نمایان شد....
اوه نمایان شد چه تیریپ ادب برداشتی طوفان جووون
عهه وجدان ساکت شو حوصلتو ندارما میزنم شل و پلت میکنما.....
با صدای بهداد از فکر بیرون اومدم.....
بهداد_سلام باران خانوم خوب هستید.....
نمیدونم چرا قلبم تند تند میزد و هول شده بودم.....
_ممنون اقا بهداد شما خوبید....کیک درست کرده بودم دادم به ماتینا تا بهتون بده
بهداد_مرسی زحمت کشیدید
_زحمتی نبود....خب مزاحم نمیشم دیگه....مواظب خودتون باشید
بهداد_حت...
ماتینا پرید بین حرفشو گفت:
ماتینا_اههههه حالمو دگرگون کردین مث ادم حرف بزنین.....
بهداد_خب کاری ندارید
_نه خدانگهدار
بهداد_خدافظ
و با یه تیک اف دور شد عقب گرد کردم و بدو بدو به طرف خونه رفتم و درو بستم و نشستم پشتش و شروع کردم به فکر کردن.......
❤ باران❤
پاشو روی پاش انداخت و گفت:
ماتینا_راستش باران من میخوام که تو بیای و پیش من زندگی کنی....
هه پیش خودش چی فکر کرده که اینجوری درموردم فکر میکنه یعنی من فکر میکنه یه گدای بیخانمان هستم؟
با خشم نگاش کردم......
وقتی خشمو از نگام خوند گفت:
ماتینا_باران جان عزیزم من چنین منظوری نداشتم فقط میخواستم بگم من که خونم تنهام توام بیا پیش من مثل همخونه گلم لازم نبود که اتیشی بشی.....
یکم اروم گرفتم و بش گفتم:
_اخه....
ماتینا_اخه ماخه نداریم......
هی اصرار میکرد و منم هی میگفتم تا تا اینکه عصبی شد و یه دادی زد سوسکه تو حمومم از جاش پرید چه برسه به من؟
بل ترس نگاش کردم و گفتم:
_باشه باشه چرا عصبی میشی بشین عزیزم بشین باش من میام
ماتینا_خخخخخ رفتم تو جلد پلیسیی که تو دانشگاه یادمون دادن بخاطر همین چنین دادی زدم
_چون خیلی دوسم داری و یه دقیقه هم بدون من نمیتونی باشه من بخشیدمت و میام خونت فقد از کی؟
ماتینا_فردا بهدادو میفرستم بیاد دنبالت.....خب کاری نداری؟بهداد منتظرمه میخوایم بریم بیرون.....
_نه عزیزم برو بسلامت مواظب خودتون باشید
گوشیشو برداشت و زنگ زد به بهداد و گفت یه پنج دقیقه دیگه بیاد دنبالش.....
رفتم و کیک تو ظرفی نهادم و به ماتینا دادم تا به بهداد بده......
ماتینا_نمیخواد بابا حوصله داریا
چشم غره ای بهش رفتم و دادم دستش..... و تا پایین باش رفتم.....
بعد از چند دقیقه ای یه ماشین تیوگویی نمایان شد....
اوه نمایان شد چه تیریپ ادب برداشتی طوفان جووون
عهه وجدان ساکت شو حوصلتو ندارما میزنم شل و پلت میکنما.....
با صدای بهداد از فکر بیرون اومدم.....
بهداد_سلام باران خانوم خوب هستید.....
نمیدونم چرا قلبم تند تند میزد و هول شده بودم.....
_ممنون اقا بهداد شما خوبید....کیک درست کرده بودم دادم به ماتینا تا بهتون بده
بهداد_مرسی زحمت کشیدید
_زحمتی نبود....خب مزاحم نمیشم دیگه....مواظب خودتون باشید
بهداد_حت...
ماتینا پرید بین حرفشو گفت:
ماتینا_اههههه حالمو دگرگون کردین مث ادم حرف بزنین.....
بهداد_خب کاری ندارید
_نه خدانگهدار
بهداد_خدافظ
و با یه تیک اف دور شد عقب گرد کردم و بدو بدو به طرف خونه رفتم و درو بستم و نشستم پشتش و شروع کردم به فکر کردن.......
- ۴.۰k
- ۱۵ تیر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط