رمانم پارت۴
خودم رومعرفی میکردم!
من که از خجالت میلرزیدم و سرم پایین افتاده بود انگار استخونی تو گردنم وجود نداشت. بزور لبخند ریز و کوچیکی زدم:
س...سلام... م... من هم ا/ت هستم
دستش تو هوا مونده بود انگار نمیتونستم دستم رو تکون بدم تا باهاش دست بدم.
همون لحظه ویزلی ها همراه هری و هرمزون برگشتن و شاد خوشحال به تماشاط بازی رفتیم.موقع دیدن بازی رون کنارم و سدریک هم اونور رون نشسته بود اما بوی عطر شیرینش تا اینجا میومد. موقع بازی همه غرق تماشا بودن و من میتونستم با خیال راحت به صورتش زل بزنم. احساس میکردم کسی که صورتش رو کشیده از من راجب تمام اعضای صورتش نظر پرسیده. کاش اون هم همین فکر رو راجب من میکرد. تو همین خیال بودم که رون و سدریک یهو از جا پریدن و با خنده و بالا پایین پریدن دست زدند. دوزاریم افتاد که ما برنده شدیم. من حتی یک ثانیه از بازی رو هم ندیده بودم چون سدریک چهل سانت اونور تر نشسته بود و فقت به چهره اون زل زده بودم.
از جام بلند شدم و دنبال هرمیون راه افتادم. به پله ها که رسیدیم متوجه نگاه های سدریک شدم. احساس میکردم میخواد بهم نزدیک بشه. تا چادر سعی میکردم به دخترا بچسبم که نتونه بهم نزدیک شه،عین سگ ازش خجالت میکشیدم. به چادر رفتیم و به مناسبت برد بلغارستان جشن گرفتیم.
موقعی که توی چادر همه داشتن راجب تاک تیک بازی حرف میزدن و سدریک هم از فرصت استفاده کرد و با یه چشمک بهم اشاره کرد جیم شیم بیرون. منم با شک و تردید نگاهش کردم و وقتی بیرون چادر منتظر ایستاده بود دم در گوش جینی بهش گفتم. با تایید جینی من هم رفتم و کنارش ایستادم.
ــ میشه باهام بیای لب ساحل؟
هیچی نگفتم فقط سرم رو تکون دادم(به نشونه مثبت)
پشت سرش راه افتادم. به لب دریا که رسیدیم روی کنده درخت خشکی نشست و اشاره کرد که کنارش بشینم. با فاصله روی کنده درخت نشستم و به روبه رو نگاه کردم.
خودش رو نزدیکم کشوند و نشست.
ــ ناراحت میشی دستتو بگیرم؟
قرمز تر شدم این با زبونم و گردنم با هم قفل کرده لودن نتونستم چیزی بگم با حتی سرم رو تکون بدم، سدریک با خنده گفت:
سکوت نشانه رضایت است. بعد آروم انگشت هاش رو لابه لای انگشتام برد و قفل کرد. پوستش انقدر نرم و لطیف بود که یک لحظه باور نمیکردم پسره. آروم دستم رو بلند کرد و روی زانوش گذاشت. همینطور که به دستم نگاه میکرد گفت: از همون اول که دیدمتا... دیوونم کردی.
همه بدنم لرزید دلم میخواست شن و ماسه ها کنار برن و من توشون فرو برم. زبونم لال شد. احساس میکردم دارم از خجالت ذوب میشم. سکوت بدی شد. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بهش نگاه کردم با این که میدونستم اون زود تر به من خیره شده. سکوت ادامه داشت تا این که باد سردی اومد و بد تر شروع به لرزیدن کردم.
سعی کردم نشون ندم چون نمیخواستم برگردیم چادر... دلم میخواست همونجا بمونیم. دوباره بادی اومد و تین بار انگار که روحم رو با خودش برد. سدریک آروم دستم رو ول کرد و سویشرتش رو در آورد. اول خواست به خودم بده بعد تغییر جهت داد و رو شونه هام انداخت(😂).
این بار دستم رو با دو تا دستاش گرفت و شروع کرد با انگشتام بازی کردن.
سرم رو به زانوم تکیه دادم و بهش خیره شدم اونم همینطور که با دستم نگاه میکرد و باهاش بازی میکرد بهم لبخند زد(تا مرز غش رفتم و برگشتم)
❤
💚
💛
💙
💜
لایک نکنی به لاکهارت میگم حافزتو پاک کنه ها! میدونستی؟
من که از خجالت میلرزیدم و سرم پایین افتاده بود انگار استخونی تو گردنم وجود نداشت. بزور لبخند ریز و کوچیکی زدم:
س...سلام... م... من هم ا/ت هستم
دستش تو هوا مونده بود انگار نمیتونستم دستم رو تکون بدم تا باهاش دست بدم.
همون لحظه ویزلی ها همراه هری و هرمزون برگشتن و شاد خوشحال به تماشاط بازی رفتیم.موقع دیدن بازی رون کنارم و سدریک هم اونور رون نشسته بود اما بوی عطر شیرینش تا اینجا میومد. موقع بازی همه غرق تماشا بودن و من میتونستم با خیال راحت به صورتش زل بزنم. احساس میکردم کسی که صورتش رو کشیده از من راجب تمام اعضای صورتش نظر پرسیده. کاش اون هم همین فکر رو راجب من میکرد. تو همین خیال بودم که رون و سدریک یهو از جا پریدن و با خنده و بالا پایین پریدن دست زدند. دوزاریم افتاد که ما برنده شدیم. من حتی یک ثانیه از بازی رو هم ندیده بودم چون سدریک چهل سانت اونور تر نشسته بود و فقت به چهره اون زل زده بودم.
از جام بلند شدم و دنبال هرمیون راه افتادم. به پله ها که رسیدیم متوجه نگاه های سدریک شدم. احساس میکردم میخواد بهم نزدیک بشه. تا چادر سعی میکردم به دخترا بچسبم که نتونه بهم نزدیک شه،عین سگ ازش خجالت میکشیدم. به چادر رفتیم و به مناسبت برد بلغارستان جشن گرفتیم.
موقعی که توی چادر همه داشتن راجب تاک تیک بازی حرف میزدن و سدریک هم از فرصت استفاده کرد و با یه چشمک بهم اشاره کرد جیم شیم بیرون. منم با شک و تردید نگاهش کردم و وقتی بیرون چادر منتظر ایستاده بود دم در گوش جینی بهش گفتم. با تایید جینی من هم رفتم و کنارش ایستادم.
ــ میشه باهام بیای لب ساحل؟
هیچی نگفتم فقط سرم رو تکون دادم(به نشونه مثبت)
پشت سرش راه افتادم. به لب دریا که رسیدیم روی کنده درخت خشکی نشست و اشاره کرد که کنارش بشینم. با فاصله روی کنده درخت نشستم و به روبه رو نگاه کردم.
خودش رو نزدیکم کشوند و نشست.
ــ ناراحت میشی دستتو بگیرم؟
قرمز تر شدم این با زبونم و گردنم با هم قفل کرده لودن نتونستم چیزی بگم با حتی سرم رو تکون بدم، سدریک با خنده گفت:
سکوت نشانه رضایت است. بعد آروم انگشت هاش رو لابه لای انگشتام برد و قفل کرد. پوستش انقدر نرم و لطیف بود که یک لحظه باور نمیکردم پسره. آروم دستم رو بلند کرد و روی زانوش گذاشت. همینطور که به دستم نگاه میکرد گفت: از همون اول که دیدمتا... دیوونم کردی.
همه بدنم لرزید دلم میخواست شن و ماسه ها کنار برن و من توشون فرو برم. زبونم لال شد. احساس میکردم دارم از خجالت ذوب میشم. سکوت بدی شد. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بهش نگاه کردم با این که میدونستم اون زود تر به من خیره شده. سکوت ادامه داشت تا این که باد سردی اومد و بد تر شروع به لرزیدن کردم.
سعی کردم نشون ندم چون نمیخواستم برگردیم چادر... دلم میخواست همونجا بمونیم. دوباره بادی اومد و تین بار انگار که روحم رو با خودش برد. سدریک آروم دستم رو ول کرد و سویشرتش رو در آورد. اول خواست به خودم بده بعد تغییر جهت داد و رو شونه هام انداخت(😂).
این بار دستم رو با دو تا دستاش گرفت و شروع کرد با انگشتام بازی کردن.
سرم رو به زانوم تکیه دادم و بهش خیره شدم اونم همینطور که با دستم نگاه میکرد و باهاش بازی میکرد بهم لبخند زد(تا مرز غش رفتم و برگشتم)
❤
💚
💛
💙
💜
لایک نکنی به لاکهارت میگم حافزتو پاک کنه ها! میدونستی؟
- ۸.۰k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط