رمان از یخ تا آتش
#Part_6
_میدونی چیه؟ تو خیلی بچه ای. من بیشتر از 200سال ازت بزرگتم و از اونجا که مثل یه جوجه خیلی زود میترسی خواستم آخرین لحظاتی که منو به یاد میاری واست آروم باشه که سکته نکنی پس باید ممنون باشی که دارم بچگونه رفتار میکنم.
+ذهن منووو نخوواااننن این بامزه نیستت
_منم واسه شوخی انجامش ندادم. بچه مطمئن باش نمیخوای حتی یه دقیقه رفتار واقعیمو باهات داشته باشم.
+باشه اصلا بیخیال. ترجیح میدم زودتر همه چیزو یادم بره تا اینجوری بخوام با یه موجود افسانه ای بحث کنم
_چند دقیقه اینجا میمونی تا وقتی من برگردم
+کجا میری؟
_باید بهت جواب بدم؟
+آره وقتی مجبورم بی حرکت بمونم حقمه بدونم
_میرم دنیای خودم تا بفهمم مشکل لعنتی چیه پس حرکت نکن.
یهو یه سوال واسم پیش اومد و از ترس اینکه نتوانم سوالمو بپرسم دویدم سمتش و یهو که داشت توی تاریکی محو میشد خودمو انداختم سمتش که نگهش دارم که همه چیز یهو تاریک تاریک تاریک شد.
چشمامو بازتر کردم و همچنان چیزی نمیدیدم. نفسم کم کم داشت سنگین میشد و سرم درد میکرد. چشمامو بستم و بدنم کاملا رها شد و با برخورد به زمین به شدت سرد ناله ی آرومی کردم. صدا های محوی از فریاد شاهسام شنیدم و بعدش کاملا بیهوش شدم.
چشمامو که باز کردم روی یه تخت دو نفره ی کلاسیک با چهار تا پایه و پرده ی توری جمع شده دورش بودم و پتوی قهوه ای گرمی که هم رنگ رو بالشتی بود روم بود. به اطراف نگاه کردم، اتاق با پنجره های بزرگی بود که پرده های سراسری قرمز تیره داشت که جمع شده بودن و منظره ی زیبا و تاریک شب رو از شیشه ها نشون میدادن. یه در که انگار در کمد لباس بود و قهوه ای تیره بود یه سمت و در دیگه که انگار در ورودی بود و اونم قهوه ای تیره بود یه سمت دیگه ی اتاق بود. آینه ی بزرگی روی میز آرایشی چوبی قرار داشت. به سختی بلند شدم و نشستم. سردم بود، سرم درد میکرد و خیلی حس سنگینی توی قلبم داشتم. پتو رو با لرز دور خودم پیچیدم و سعی میکردم بفهمم کجام یا چه اتفاقی افتاده که یهو دست سردی روی دهنم حس کردم و جیغم خفه شد و بدون فاصله چهره ی شاهسام توی فاصله ی چند میلی متری صورتم قرار گرفت. با لحنی تیره زمزمه کرد.
_جیغ نزن فهمیدی؟
آروم سرمو پایین بردم و تایید کردم که فهمیدم. وقتی مطمئن شد دستشو برداشت و با خشم و حرص ترسناک ولی صدای نسبتا آروم حرف زد.
_الان بیشتر از هر زمان که فکر کنی دوست دارم تمام وجودت رو جلوی چشمت بریزم بیرون و هر قطره از خونت رو بدم به بی ارزش ترین خوناشام های شهر و تیکه تیکت کنم...
خیلی آروم زمزمه کردم.
+مـ من کجام؟ چی شده؟
_احمق، من بهت گفتم حرکت نکن و تو دقیقا وقتی داشتم میومدم اینجا منو گرفتی و باهام اومدی توی دنیای من و الان توی عمارت خانوادگی من هستی. اگه خانوادم یا هرکسی متوجه حضورت بشه مطمئن میشم نتوانی حتی یه لحظه دنیای لعنتیت رو ببینی. اگه میخوای برگردی باید فقط اطاعت کنی.
+بله ارباب😰من میخوام برگردم خونه ی خودمون🥺
_هییششش گریه نکن. الان وقت ترس و گریه نیست. من اینجا راجب اون نقص لعنتی میپرسم و وقتی مشکل حل شد تو رو برمیگردونم و زنده میمونی ولی اگه تحت هر شرایطی هر اتفاقی بیوفته که نباید، اونوقت خودم صد بار میکشمت و زندت میکنم و مطمئن باش بعد از تو خانوادتم ول نمیکنم.
+چیکار باید بکنم؟
_اول از همه با اون بغض لعنتیت حرف نزن
+بـ.... بله ارباب
_همینجا میمونی، از زیر پتو تکون نخور و حتی یه تار مو هم نزار بیرون پتو بمونه. هر کسی در زد یا هر اتفاقی افتاد اصلا از جات تکون نخووورر مثل بار قبلی نکن
+بله ارباب
_وقتی فهمیدم برمیگردم
+چی! واقعا میخوای بری؟ من... من اصلا حالم خوب نیست حس میکنم دارم میمیرم
_معلومه که داری میمیری، انسانا نمیتوانن توی دنیای ما خیلی زنده بمونن چون این سرما واست غیر قابل تحمله، هوای اینجا مثل دنیای شما نیست و هرچیزی که برای بقا نیاز داری داره ازت دور میشه
با حرفاش قلبم از ترس محکم و تندتر تپید.
+واقعا قراره بمیرم! اینجا؟ اینجوری؟ نه نه من نمیخوام اینجا بمیرم!
_نمیمیری اگه یکم صبر کنی
+منم ببر خواهش میکنم، قول میدم چیزی نگم مزاحمت نشم فقط تنهام نزار اینجا به شدت ترسناکه. زشت و تاریکه
_بار بعدی که به اتاقم توهین کنی قول نمیدم خودتو زیرش چال نکنم.
+اتاقت! ببخشید ببخشید نمیدونستم اتاقته. آخه من از جاهای اینجوری میترسم.
_از اتاق هزار رنگ تو بهتره
اینم دومین پارت امروز تقدیم به شما🤗🎀
12لایک و 15کامنت واسه پارت بعد❤️🔥
#رمان #رمان_تاریک #Dark_romans #خوناشام #تخیلی #سرگرمی #قرمز #دراکولا #گرگ_و_میش #ونزدی #برام_استوکر #خون #Cherry_red #عاشقانه_تاریک #پروفایل #والپیپر #آهنگ #Dance #رقص #بیوگرافی #عاشقانه #عاشقانه_تاریک #فقط_جادو_اضافه_کن #سریال #فیلم #طلسم_شدگان #تینجری
_میدونی چیه؟ تو خیلی بچه ای. من بیشتر از 200سال ازت بزرگتم و از اونجا که مثل یه جوجه خیلی زود میترسی خواستم آخرین لحظاتی که منو به یاد میاری واست آروم باشه که سکته نکنی پس باید ممنون باشی که دارم بچگونه رفتار میکنم.
+ذهن منووو نخوواااننن این بامزه نیستت
_منم واسه شوخی انجامش ندادم. بچه مطمئن باش نمیخوای حتی یه دقیقه رفتار واقعیمو باهات داشته باشم.
+باشه اصلا بیخیال. ترجیح میدم زودتر همه چیزو یادم بره تا اینجوری بخوام با یه موجود افسانه ای بحث کنم
_چند دقیقه اینجا میمونی تا وقتی من برگردم
+کجا میری؟
_باید بهت جواب بدم؟
+آره وقتی مجبورم بی حرکت بمونم حقمه بدونم
_میرم دنیای خودم تا بفهمم مشکل لعنتی چیه پس حرکت نکن.
یهو یه سوال واسم پیش اومد و از ترس اینکه نتوانم سوالمو بپرسم دویدم سمتش و یهو که داشت توی تاریکی محو میشد خودمو انداختم سمتش که نگهش دارم که همه چیز یهو تاریک تاریک تاریک شد.
چشمامو بازتر کردم و همچنان چیزی نمیدیدم. نفسم کم کم داشت سنگین میشد و سرم درد میکرد. چشمامو بستم و بدنم کاملا رها شد و با برخورد به زمین به شدت سرد ناله ی آرومی کردم. صدا های محوی از فریاد شاهسام شنیدم و بعدش کاملا بیهوش شدم.
چشمامو که باز کردم روی یه تخت دو نفره ی کلاسیک با چهار تا پایه و پرده ی توری جمع شده دورش بودم و پتوی قهوه ای گرمی که هم رنگ رو بالشتی بود روم بود. به اطراف نگاه کردم، اتاق با پنجره های بزرگی بود که پرده های سراسری قرمز تیره داشت که جمع شده بودن و منظره ی زیبا و تاریک شب رو از شیشه ها نشون میدادن. یه در که انگار در کمد لباس بود و قهوه ای تیره بود یه سمت و در دیگه که انگار در ورودی بود و اونم قهوه ای تیره بود یه سمت دیگه ی اتاق بود. آینه ی بزرگی روی میز آرایشی چوبی قرار داشت. به سختی بلند شدم و نشستم. سردم بود، سرم درد میکرد و خیلی حس سنگینی توی قلبم داشتم. پتو رو با لرز دور خودم پیچیدم و سعی میکردم بفهمم کجام یا چه اتفاقی افتاده که یهو دست سردی روی دهنم حس کردم و جیغم خفه شد و بدون فاصله چهره ی شاهسام توی فاصله ی چند میلی متری صورتم قرار گرفت. با لحنی تیره زمزمه کرد.
_جیغ نزن فهمیدی؟
آروم سرمو پایین بردم و تایید کردم که فهمیدم. وقتی مطمئن شد دستشو برداشت و با خشم و حرص ترسناک ولی صدای نسبتا آروم حرف زد.
_الان بیشتر از هر زمان که فکر کنی دوست دارم تمام وجودت رو جلوی چشمت بریزم بیرون و هر قطره از خونت رو بدم به بی ارزش ترین خوناشام های شهر و تیکه تیکت کنم...
خیلی آروم زمزمه کردم.
+مـ من کجام؟ چی شده؟
_احمق، من بهت گفتم حرکت نکن و تو دقیقا وقتی داشتم میومدم اینجا منو گرفتی و باهام اومدی توی دنیای من و الان توی عمارت خانوادگی من هستی. اگه خانوادم یا هرکسی متوجه حضورت بشه مطمئن میشم نتوانی حتی یه لحظه دنیای لعنتیت رو ببینی. اگه میخوای برگردی باید فقط اطاعت کنی.
+بله ارباب😰من میخوام برگردم خونه ی خودمون🥺
_هییششش گریه نکن. الان وقت ترس و گریه نیست. من اینجا راجب اون نقص لعنتی میپرسم و وقتی مشکل حل شد تو رو برمیگردونم و زنده میمونی ولی اگه تحت هر شرایطی هر اتفاقی بیوفته که نباید، اونوقت خودم صد بار میکشمت و زندت میکنم و مطمئن باش بعد از تو خانوادتم ول نمیکنم.
+چیکار باید بکنم؟
_اول از همه با اون بغض لعنتیت حرف نزن
+بـ.... بله ارباب
_همینجا میمونی، از زیر پتو تکون نخور و حتی یه تار مو هم نزار بیرون پتو بمونه. هر کسی در زد یا هر اتفاقی افتاد اصلا از جات تکون نخووورر مثل بار قبلی نکن
+بله ارباب
_وقتی فهمیدم برمیگردم
+چی! واقعا میخوای بری؟ من... من اصلا حالم خوب نیست حس میکنم دارم میمیرم
_معلومه که داری میمیری، انسانا نمیتوانن توی دنیای ما خیلی زنده بمونن چون این سرما واست غیر قابل تحمله، هوای اینجا مثل دنیای شما نیست و هرچیزی که برای بقا نیاز داری داره ازت دور میشه
با حرفاش قلبم از ترس محکم و تندتر تپید.
+واقعا قراره بمیرم! اینجا؟ اینجوری؟ نه نه من نمیخوام اینجا بمیرم!
_نمیمیری اگه یکم صبر کنی
+منم ببر خواهش میکنم، قول میدم چیزی نگم مزاحمت نشم فقط تنهام نزار اینجا به شدت ترسناکه. زشت و تاریکه
_بار بعدی که به اتاقم توهین کنی قول نمیدم خودتو زیرش چال نکنم.
+اتاقت! ببخشید ببخشید نمیدونستم اتاقته. آخه من از جاهای اینجوری میترسم.
_از اتاق هزار رنگ تو بهتره
اینم دومین پارت امروز تقدیم به شما🤗🎀
12لایک و 15کامنت واسه پارت بعد❤️🔥
#رمان #رمان_تاریک #Dark_romans #خوناشام #تخیلی #سرگرمی #قرمز #دراکولا #گرگ_و_میش #ونزدی #برام_استوکر #خون #Cherry_red #عاشقانه_تاریک #پروفایل #والپیپر #آهنگ #Dance #رقص #بیوگرافی #عاشقانه #عاشقانه_تاریک #فقط_جادو_اضافه_کن #سریال #فیلم #طلسم_شدگان #تینجری
- ۶.۱k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط