پارت بیست و پنجم
پارت بیست و پنجم
《Custom kiss》
+همین که خواستم در رو ببندم یهو...
+دست ی نفر مثل ی جنازه ی متحرک، روی دستم افتاد...
+خواستم جیغ بزنم که یهو و دوباره همون صداها از سر کوچه و محله اومد...
+یه نگاه به دستای سردش که مشخص میکرد دستای ی مرد انداختم...
+دستای باریک و کشیده..دستای آغشته به گِل و خون..
+دستای که حس میکردم آدم کشته..
+ترسیده بودم اما نمی تونستم حرکت کنم یا حتی صدای درارم...
+ثابت یجا خشکم زده بود...
+که دوباره صدای قدم های که معلوم بود دارن دنبال ینفر میگردن..
+کم کم نزدیک نزدیک تر میشدن...
+داشتم از ترس مثل بید به خودم میلرزیدم که یهو دیدم...
+همون مرده که تا دو ثانیه پیش خودش رو مثل یه مُرده به دستگیره ی در آویزون کرده بود...
+الان مثل ی شیر که می خواد از دست دشمناش فرار کنه...
+پرید بالا و با ی دست کرکره ی دکون رو آورد پایین...
+ و توی اون لحظه که کرکره مثل رعد بی صدا داشت پایین می اومد..
+ خودش و من رو به داخل مغازه هل داد..
+وقتی که هل ام داد..
+افتاد بغلم و سرش رو برد زیر گوشم وبا صدای خفیف گفت...
×چراغ..چراغ رو ببند...
+سرم بخاطر وزنی که افتاده بود روم..محکم به زمین برخورد کرد...
+چشمام رو آروم از شدت درد باز کردم و آخ کوچیکی زیر لب زمزمه کردم...
+سرم رو کمی صاف تر کردم و با دیدن فرد جلوم خشکم زد...
+چشمام تا حدقه باز شد...
+اون اینجا چیکار میکرد؟
+اصلا چرا باید تو این وضع باشه؟
+مگه چیشده؟
+کلی سوال داشت تو ذهنم تولید میشد..
+اما برای رسیدن به جواب شون باید به خواسته ی که موقع از حال رفتن کرد، گوش میدادم...
+با هزارتا بدبختی..پسره رو از رو خودم بلند کردم و نفس عمیقی کشیدم و چراغهای دکون رو بستم..
+برگشتم وبا سیاه محض دکون مواجه شدم...
+پاهام از ترس سست شد...
+هَ..هَ..همون..ت..ت..تاریکی..
+هیچی هیچی قابل دید نبود و منم داشتم کم کم گریه ام میگفت که یهو...
+نور کوچیکی از طبقه ی دوم دکون به چشمم خورد...
+نفس عمیقی کشیدم و اشکای که کم مونده بود جاری بشن رو پاک کردم...
+توی اون تاریکی فقط دنبال کُرسوی از نور بودم...
+و همون پنجره برام کافی بود...
+توی خودم بودم که صدای خفیف مردی که در مثل یه جنازه رو زمین پهن شده بود...
+من رو به خودم آورد...
+آروم آروم پلک زدم تا اینکه چشمام جلو روم با هزارتا بدبختی رو دید...
+آروم بازوی پسره رو گرفتم و گذاشتمش رو شونه ام...
+بازوش مثل ی اتومبیل سنگین بود...
+همین که خواستم بلندش کنم...
+بلند نشده زانوم به زمین چسبید...
+خیلی سنگین بود..خیلی..
+حس میکردم هنوز هوشیاریش رو داره...
+پس آروم خم شدم و تو گوشش گفتم...
+لطفا خودتم همراهی کن...من بدون همراهی تو نمیتونم...
+همین که این رو گفتم برخلاف انتظارم...
+خودش رو به سختی و با هزارتا سستی بلند کرد...
+از اینکه توی این شرایط هنوز خودش رو گم نکرده بود و تونست قوی بمون برام عجیب بود...
+آروم آروم به سمت پله ها رفتیم و خودمون رو با هزارتا فلاکت بدبختی به پله ی آخر رسوندیم...
+همین که به پله ی آخر رسیدیم هردو پهن زمین شدیم...
+من که نفس نفس میزدم و اونم که...
+وای نه..
پاشدم و به صورتش خیره شدم...
+دستم رو آروم رو صورتش بردم سیلی کوچولوی زدم...
+آقا..آقا..
جواب نداد
+لطفا بلند شین...
^ادامه دارد^
#فیک_رمان_بی_تی_اس_Custom_kiss_از_تهکوک_کوکوی_ویکوک
《Custom kiss》
+همین که خواستم در رو ببندم یهو...
+دست ی نفر مثل ی جنازه ی متحرک، روی دستم افتاد...
+خواستم جیغ بزنم که یهو و دوباره همون صداها از سر کوچه و محله اومد...
+یه نگاه به دستای سردش که مشخص میکرد دستای ی مرد انداختم...
+دستای باریک و کشیده..دستای آغشته به گِل و خون..
+دستای که حس میکردم آدم کشته..
+ترسیده بودم اما نمی تونستم حرکت کنم یا حتی صدای درارم...
+ثابت یجا خشکم زده بود...
+که دوباره صدای قدم های که معلوم بود دارن دنبال ینفر میگردن..
+کم کم نزدیک نزدیک تر میشدن...
+داشتم از ترس مثل بید به خودم میلرزیدم که یهو دیدم...
+همون مرده که تا دو ثانیه پیش خودش رو مثل یه مُرده به دستگیره ی در آویزون کرده بود...
+الان مثل ی شیر که می خواد از دست دشمناش فرار کنه...
+پرید بالا و با ی دست کرکره ی دکون رو آورد پایین...
+ و توی اون لحظه که کرکره مثل رعد بی صدا داشت پایین می اومد..
+ خودش و من رو به داخل مغازه هل داد..
+وقتی که هل ام داد..
+افتاد بغلم و سرش رو برد زیر گوشم وبا صدای خفیف گفت...
×چراغ..چراغ رو ببند...
+سرم بخاطر وزنی که افتاده بود روم..محکم به زمین برخورد کرد...
+چشمام رو آروم از شدت درد باز کردم و آخ کوچیکی زیر لب زمزمه کردم...
+سرم رو کمی صاف تر کردم و با دیدن فرد جلوم خشکم زد...
+چشمام تا حدقه باز شد...
+اون اینجا چیکار میکرد؟
+اصلا چرا باید تو این وضع باشه؟
+مگه چیشده؟
+کلی سوال داشت تو ذهنم تولید میشد..
+اما برای رسیدن به جواب شون باید به خواسته ی که موقع از حال رفتن کرد، گوش میدادم...
+با هزارتا بدبختی..پسره رو از رو خودم بلند کردم و نفس عمیقی کشیدم و چراغهای دکون رو بستم..
+برگشتم وبا سیاه محض دکون مواجه شدم...
+پاهام از ترس سست شد...
+هَ..هَ..همون..ت..ت..تاریکی..
+هیچی هیچی قابل دید نبود و منم داشتم کم کم گریه ام میگفت که یهو...
+نور کوچیکی از طبقه ی دوم دکون به چشمم خورد...
+نفس عمیقی کشیدم و اشکای که کم مونده بود جاری بشن رو پاک کردم...
+توی اون تاریکی فقط دنبال کُرسوی از نور بودم...
+و همون پنجره برام کافی بود...
+توی خودم بودم که صدای خفیف مردی که در مثل یه جنازه رو زمین پهن شده بود...
+من رو به خودم آورد...
+آروم آروم پلک زدم تا اینکه چشمام جلو روم با هزارتا بدبختی رو دید...
+آروم بازوی پسره رو گرفتم و گذاشتمش رو شونه ام...
+بازوش مثل ی اتومبیل سنگین بود...
+همین که خواستم بلندش کنم...
+بلند نشده زانوم به زمین چسبید...
+خیلی سنگین بود..خیلی..
+حس میکردم هنوز هوشیاریش رو داره...
+پس آروم خم شدم و تو گوشش گفتم...
+لطفا خودتم همراهی کن...من بدون همراهی تو نمیتونم...
+همین که این رو گفتم برخلاف انتظارم...
+خودش رو به سختی و با هزارتا سستی بلند کرد...
+از اینکه توی این شرایط هنوز خودش رو گم نکرده بود و تونست قوی بمون برام عجیب بود...
+آروم آروم به سمت پله ها رفتیم و خودمون رو با هزارتا فلاکت بدبختی به پله ی آخر رسوندیم...
+همین که به پله ی آخر رسیدیم هردو پهن زمین شدیم...
+من که نفس نفس میزدم و اونم که...
+وای نه..
پاشدم و به صورتش خیره شدم...
+دستم رو آروم رو صورتش بردم سیلی کوچولوی زدم...
+آقا..آقا..
جواب نداد
+لطفا بلند شین...
^ادامه دارد^
#فیک_رمان_بی_تی_اس_Custom_kiss_از_تهکوک_کوکوی_ویکوک
- ۱۲۰
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط