ابلیس

part 11
+ لعنت بهت
دازای خندید و سمت چویا رفت و براید استایل بغلش کرد و روی مبل گذاشتش و خودش هم کنارش نشست
+ چی از جونم میخوای چرا راحتم نمیزاری؟
قطره اشکی از رو گونه اش سر خورد که دازای اشکش رو پاک کرد
_ چویا تو مال منی...هر جا بری پیدات میکنم...اینم باید بدونی هر کسی نزدیکت بشه رو خودم میکشم...رحم نمیکنم...اگه قبولم نکنی بزور مال خودم میکنمت
گونه خیسش رو بوسید و عقب رفت
+ تو مگه لویی رو دوست نداری؟ پس چرا با من میخوای بهش خیانت کنی؟ اون چه گناهی کرده که باید تقاص عاشق شدنش رو پس بده
_ تو خیلی مهربونی چیبی...خیانت همیشه خیانت میاره
+ ی...یعنی
_ اره چشم ابیم...من خیانت رو دیدم و حالا اونم باید تجربه اش کنه با عزیز ترین کسش که من باشم
+ پس از من میخوای استفاده کنی تا اونو اذیت کنی اره؟
_ نه...گفتم که تو مال منی...با یه تیر دو تا نشون میزنم
گوشیش رو روشن کرد و تعداد تماس های لویی رو دید و چشماشو تو کاسه چرخوند و باهاش تماس گرفت
" معلوم هست کجایی چرا گوشیت خاموش بود "
_ شارژم تموم شده بود...کارتو بگو
" پدرت گفت تو مافیا نیستی داری چه غلطی میکنی دازای ؟؟؟ "
_ با اوداساکو تو بار نشستم...تماس هات اذیتم میکنه لویی بهم زنگ نزن
" برمیگردی؟ "
_ نمیدونم گفتم شاید امشب نیام
تلفن رو روش قطع کرد و به چویا که خوابش برده بود نگاه کرد و لبخندی زد
_ حتما خیلی خسته بوده
بلندش کرد و بردش تو اتاق و روی تخت گذاشتش و روشو کشید و خم شد اروم و سطحی لب هاشو بوسید
_ کاش میفهمیدی چطور یه شیطان میتونه عاشق یه فرشته بشه
..........................
بوی خوبی به مشامش خورد و حس کرد و چشماشو باز کرد و پرتو های افتاب رو تماشا کرد حس دستی رو دور کمرش احساس کرد و تا خواست تکون بخوره متوقف شد
_ چویا بیدارم کردی
+ تو...تو رو تخت من چیکار میکنی بلند شو و ولم کن
محکم تر تو بغلش فشرد و سرشو پشت گردنش گذاشت و نفس عمیقی کشید تا رایحه اش وارد ریه هاش بشه
_ من هنوز خوابم میاد پس تکون نخور
چویا نمیتونست بگه از این بغل بدش اومده ولی نمیتونست هم بهش رو بده برای همین بی حرکت موند
صدای تلفن بلند شد که دازای اینبار عصبی شد و تلفن رو برداشت و با یک دستش چویا رو تو بغلش حفظ کرده بود که فرار نکنه
_ هوم؟؟
" دازای ساما جلسه داریم پدرتون گفتن بهتون خبر بدم بیاید "
_ امروز سرکار نمیام
تلفن رو قطع کرد و رو بی صدا گذاشت و چویا رو محکم تر بغل گرفت
+ دارم له میشم ازاد تر حداقل...ب...بغلم کن
_ پس بدت نمیاد این خوبه
+ مرتیکه عوضی
نفس های منظمش رو حس کرد و متوجه شد که خوابیده و از همین موقعیت استفاده کرد و سمتش چرخید به مژه های بلند و پوست سفیدش نگاه کرد و اروم گفت
+ چطور تو خواب انقدر بی ازار و کیوتی؟ گاری میکنی که من حتی احساساتمم نشناسم
__________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

ابلیس

رمان سوم پارت پنجم😩࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی ولی خ...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

بهار بدون تو

رمان بهترین من،پارت۲☆چویا سرشو رو زمین میزاره*گوشی چویا زنگ ...

[•] عمارت عشق [•]Part number 26ـ«گاهی اوقات انسان ها عصبانی ...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

ابلیس

«سوگند عشق»¹:partباران تازه بند آمده بود.کوچه‌های قدیمی یوکو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط