Day by Day روز اول
قبل از این که داستان رو آغاز کنیم بزارین یک سری چیزا بگم.
هر قسمت،یک داستان متفاوت،در سال متفاوت،در مکان متفاوته.
و همشون داستان های من هستن.
ممکنه یک سری تغییرات توی داستان باشه،و دروغ با زندگی واقعیه من توی این داستان قاطی بشه اما خب زیاد نه.
برای این که شاید بقیه ناراحت بشن بجای استفاده از اسم ها از عدد استفاده میکنیم👍
________________________________________
برای شروع کردن،بیاین به خیلی وقت پیش بریم.
موقعی که من هنوز بچه بودم.
خیلیییی بچه.
من از اول مهدکودک میرفتم،و در حال حاضر خیلی از دوستام بهم میگن تو معروفی و دوستا ی زیادی داری.
شایدم همینطور باشه.
اما من توی مهدکودک اینطوری نبودم.
همیشه تنها بودم.
چراشو خودمم نمیدونم.
وقتی من مهدکودک میرفتم،همه ی بچه ها یک بسته خمیر بازی داشتیم؛پس من هم داشتم.
ما دخترا توی کلاس بازیمون همیشه یک چیز بود.
تولد بازی!
یکی متولد میشد یکی مامان متولد،یکی بابای متولد،یکی هم دوست متولد.
دسته ی آخر از همه بد تر بود.
منم همیشه دسته ی آخر بودم،یعنی دوست متولد.
وقتی که بازی میکردیم،من دلقک میشد و بچه هارو میخندوندم.
اونا هم خوشحال میخندیدن.
اما بازم همیشگی نبودن.
تا قبل از پیش یک،اوضاع همین بود و من دوستی نداشتم.
اما توی پیش یک با یکی دوست شدم.
بهش میگیم شماره۵.
شماره ۵ بهترین دوست من بود،و همیشه باهم بودیم،باهم ناهار میخوردیم،باهم بازی میکردیم،توی اتوبوس وقتی میخواستیم بریم اردو کنار هم میشستیم.
و…
اون موقع دروغ هم میگفتم!
مثلا
من عاشق رنگ صورتیم،من عاشق کارتون فروزنم.
و…
اما از هر دوتاش بدم میومد.
کارتون موردعلاقم باب اسفنجی بود،و رنگ مورد علاقم آبی.
. . .
. . .
__ __
. /\ <— این منم با خال و روی
لپم و جوش های فراوان
هر قسمت،یک داستان متفاوت،در سال متفاوت،در مکان متفاوته.
و همشون داستان های من هستن.
ممکنه یک سری تغییرات توی داستان باشه،و دروغ با زندگی واقعیه من توی این داستان قاطی بشه اما خب زیاد نه.
برای این که شاید بقیه ناراحت بشن بجای استفاده از اسم ها از عدد استفاده میکنیم👍
________________________________________
برای شروع کردن،بیاین به خیلی وقت پیش بریم.
موقعی که من هنوز بچه بودم.
خیلیییی بچه.
من از اول مهدکودک میرفتم،و در حال حاضر خیلی از دوستام بهم میگن تو معروفی و دوستا ی زیادی داری.
شایدم همینطور باشه.
اما من توی مهدکودک اینطوری نبودم.
همیشه تنها بودم.
چراشو خودمم نمیدونم.
وقتی من مهدکودک میرفتم،همه ی بچه ها یک بسته خمیر بازی داشتیم؛پس من هم داشتم.
ما دخترا توی کلاس بازیمون همیشه یک چیز بود.
تولد بازی!
یکی متولد میشد یکی مامان متولد،یکی بابای متولد،یکی هم دوست متولد.
دسته ی آخر از همه بد تر بود.
منم همیشه دسته ی آخر بودم،یعنی دوست متولد.
وقتی که بازی میکردیم،من دلقک میشد و بچه هارو میخندوندم.
اونا هم خوشحال میخندیدن.
اما بازم همیشگی نبودن.
تا قبل از پیش یک،اوضاع همین بود و من دوستی نداشتم.
اما توی پیش یک با یکی دوست شدم.
بهش میگیم شماره۵.
شماره ۵ بهترین دوست من بود،و همیشه باهم بودیم،باهم ناهار میخوردیم،باهم بازی میکردیم،توی اتوبوس وقتی میخواستیم بریم اردو کنار هم میشستیم.
و…
اون موقع دروغ هم میگفتم!
مثلا
من عاشق رنگ صورتیم،من عاشق کارتون فروزنم.
و…
اما از هر دوتاش بدم میومد.
کارتون موردعلاقم باب اسفنجی بود،و رنگ مورد علاقم آبی.
. . .
. . .
__ __
. /\ <— این منم با خال و روی
لپم و جوش های فراوان
- ۱.۳k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط