{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم

بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم
ور نه با تو گفتنی های فراوان داشتم
بی تو از ناگفتنی هایی که در دل مانده بود
کوه دردی بودم و سر در گریبان داشتم
روزها ابری که در هر سوی من گسترده بود
شب به یمن ابرهای تیره باران داشتم
سرد مهری از نگاهت سخت باور می شود
من به چشمان تو چون خورشید ایمان داشتم
دل به دریاها زدن قدری جنون میخواست،آه
بی خود از فرزانه ای من چشم طوفان داشتم
دیدگاه ها (۳)

زمستان بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شدنفس در سینه خشکش زد،...

تو که رفتی نفســـم بی تو غریبانه گرفتدلِ زارم قفسی شد که به ...

هیچ میدانی که شب شد من شدم دیوانه أتبی سر و سامان شدم آواره ...

سختی ولی سنجیدنت را دوست دارم فلسفه ای فهمیدنت را دوست دارمآ...

بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم ور نه با تو گفتنی های ...

بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم ور نه با تو گفتنی های...

بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم ور نه با تو گفتنی های...

«زهرای من» سروده غلامعلی حدادعادل در فراق دختر شهیدشای نازنی...

و از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کردو اشک من ترا بدرود خ...

حمدالله لطفی شاعر ایوانغربی

ریشه در خاکتو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کردو اشک من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط