بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم

بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم
ور نه با تو گفتنی های فراوان داشتم
بی تو از ناگفتنی هایی که در دل مانده بود
کوه دردی بودم و سر در گریبان داشتم
روزها ابری که در هر سوی من گسترده بود
شب به یمن ابرهای تیره باران داشتم
سرد مهری از نگاهت سخت باور می شود
من به چشمان تو چون خورشید ایمان داشتم
دل به دریاها زدن قدری جنون میخواست،آه
بی خود از فرزانه ای من چشم طوفان داشتم
دیدگاه ها (۳)

بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم ور نه با تو گفتنی های ...

🌱🍒بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتمورنه با تو، گفتنی‌های...

بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم ور نه با تو گفتنی های...

تو می آیی یقین دارم که می آییزمانی که مرا در بستر سردی میان ...

یقین دارم که می آیی-شعری زیبا از هما میر افشار یقین دارم که ...

ای شب از رویای تو رنگین شدهسینه از عطر تواَم سنگین شدهای به ...

ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر تواَم سنگین شده ای ب...

ای شب از رویای تو رنگین شده ای شب از رویای تو رنگین شدهسینه ...

ای شب از رویای تو رنگین شدهسینه از عطر تواَم سنگین شدهای به ...

ای شب از رویای تو رنگین شدهسینه از عطر تو ام سنگین شدهای به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط