بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم
بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم
ور نه با تو گفتنی های فراوان داشتم
بی تو از ناگفتنی هایی که در دل مانده بود
کوه دردی بودم و سر در گریبان داشتم
روزها ابری که در هر سوی من گسترده بود
شب به یمن ابرهای تیره باران داشتم
سرد مهری از نگاهت سخت باور می شود
من به چشمان تو چون خورشید ایمان داشتم
دل به دریاها زدن قدری جنون میخواست،آه
بی خود از فرزانه ای من چشم طوفان داشتم
/ سعید
ور نه با تو گفتنی های فراوان داشتم
بی تو از ناگفتنی هایی که در دل مانده بود
کوه دردی بودم و سر در گریبان داشتم
روزها ابری که در هر سوی من گسترده بود
شب به یمن ابرهای تیره باران داشتم
سرد مهری از نگاهت سخت باور می شود
من به چشمان تو چون خورشید ایمان داشتم
دل به دریاها زدن قدری جنون میخواست،آه
بی خود از فرزانه ای من چشم طوفان داشتم
/ سعید
- ۷۲۷
- ۱۱ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط