بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم

بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم

ور نه با تو گفتنی های فراوان داشتم

بی‌تو از ناگفتنی هایی که در دل مانده بود

کوه دردی بودم و سر در گریبان داشتم
دیدگاه ها (۲۷)

هر زمان شوری دگر دارم ز توهر نفس دل خسته‌تر دارم ز توبر بساط...

⁨⁨⁨در زندگیم کاش غروری نداشتماری منی که طاقت دوری نداشتمشرمن...

زن‌ها عجیبند...از گلدان، گل می‌سازنداز یک فنجان چای، آرامشاز...

ای سروِ ناز، بر سرِ پیمانِ ما بمانای ماهِ شب، به خلوتِ چشمان...

شکسته بغض توام گریه در گلو پاییز تو از کدام دیاری به من بگو،...

خب آماده باشید که باز باید به ور ور های من گوش بدید•°.☆.°• ...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

وقتی دابمسش گرفتی ولی...🙃🎀ویو نویسنده اون ور پسرک داستان ما ...

پاییز که می‌رسد، انگار کسی در دوردست‌ها آهنگ دلتنگی‌اش را بر...

Part:6🐣سونا به همراه نامجون وارد اتاق او شد نامجون چراغ هار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط