{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 28
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عمارت جونگ‌کوک | نیمه‌شب

جونگ‌کوک پرونده‌ی قدیمی روی میزش رو بست. بعد از ساعت‌ها تحقیق، بالاخره فهمیده بود آدرین موریس و پدرش، جئون سونگ‌هون، بیست‌وپنج سال پیش با هم ارتباط داشتن.

اما نوع ارتباطشون هنوز براش مشخص نبود.

شماره‌ی آدرین رو پیدا کرد و تماس گرفت.

ـ الو؟

ـ آقای آدرین موریس؟

ـ بله، خودمم. شما؟

جونگ‌کوک مکث کوتاهی کرد.

ـ من جئون جونگ‌کوکم؛ پسر جئون سونگ‌هون.

سکوت سنگینی پشت خط افتاد.

ـ چی... چی گفتی؟

ـ پسر جئون سونگ‌هون هستم.

دست آدرین لرزید. چشم‌هاش پر از اشک شد و لبخندی ناباورانه روی لبش نشست.

ـ جونگ‌کوک؟... پسر کوچولوی سونگ‌هون؟

جونگ‌کوک اخم کرد.

ـ شما منو می‌شناسین؟

آدرین میان اشک‌هاش خندید.

ـ معلومه که می‌شناسمت! تو فقط یه سالت بود... همیشه بغلم می‌کردی و باهام بازی می‌کردی. پدرت بهترین دوست من بود، جونگ‌کوک... ما مثل دو برادر بودیم!

جونگ‌کوک برای لحظه‌ای ساکت موند. هیچ‌وقت تصور نمی‌کرد پدرش چنین دوستی داشته باشه.

ـ پس چرا هیچ‌وقت چیزی درباره‌ی شما نشنیدم؟

لبخند آدرین محو شد.

ـ چون اتفاقاتی افتاد که همه‌چیز رو تغییر داد...

جونگ‌کوک به سمت پنجره رفت.

ـ من می‌خوام درباره‌ی اتفاقات بیست‌وپنج سال پیش، قبل از مرگ پدرم، همه‌چیز رو بدونم. هر چیزی که به اون مربوط می‌شه.

آدرین اشک‌هاش رو پاک کرد.

ـ همه‌چیز رو بهت می‌گم، پسرم. قول می‌دم. سال‌ها دنبالت گشتم، اما نتونستم پیدات کنم... همیشه می‌خواستم حقیقت رو بهت بگم.

ـ پس بیاین کره.

ـ امشب راه می‌افتیم. من و مادر اِوِلین با اولین پرواز میایم.

جونگ‌کوک با صدایی جدی گفت:

ـ منتظرتونم. وقتی رسیدین، تمام حقیقت رو می‌خوام.

ـ حتماً، جونگ‌کوک... بالاخره بعد از این‌همه سال می‌بینمت.

تماس قطع شد.

آدرین عکس قدیمی خودش و سونگ‌هون رو از کشو بیرون آورد. اشک از چشم‌هاش سرازیر شد.

ـ سونگ‌هون... بالاخره پسرت رو پیدا کردم.

---

خانه‌ی موریس | انگلستان

آدرین با چشمانی سرخ وارد اتاق شد. همسرش با نگرانی پرسید:

ـ چی شده؟

ـ جونگ‌کوک تماس گرفت. پسر سونگ‌هون زنده‌ست... پیداش کردم!

زن با شنیدن اسم جونگ‌کوک شوکه شد و اشک توی چشم‌هاش جمع شد.

ـ خدایا... بعد از این‌همه سال!

آدرین چمدون‌ها رو آماده کرد.

ـ امشب می‌ریم کره. دیگه وقتشه همه‌چیز رو بهش بگم.

اِمیلیا که وارد اتاق شده بود، با تعجب پرسید:

ـ کجا می‌رین؟ اِوِلین هم اونجاست؟

مادرش جواب داد:

ـ آره عزیزم. من و پدرت باید بریم کره، اما تو فعلاً اینجا بمون.

اِمیلیا از تصمیمشون خوشحال نبود، ولی وقتی جدیت پدرش رو دید، مخالفت نکرد.

ـ فقط قول بدین بهم خبر بدین.

آدرین دخترش رو در آغوش گرفت.

ـ قول می‌دم، عزیزم.

چند ساعت بعد، آدرین و همسرش به مقصد کره حرکت کردن؛ درحالی‌که اِمیلیا در انگلستان موند.

و جونگ‌کوک هنوز نمی‌دونست مردی که به‌زودی روبه‌روش می‌ایسته، چه راز بزرگی رو با خودش حمل می‌کنه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکم بی حال و حوصلم ولی سعی میکنم یکی دیگه بزارم...
دیدگاه ها (۷)

ادامه ی پارت ۱۹۵

چندپارتی جونگ کوک

LESSON

### پشت نقاب عشق 💗**پارت اول از هفت پارت****نویسنده: جئون جن...

P : 6

P : 31

یک شب، یک اشتباهساعت از یازده شب گذشته بود که رادین بالاخره ...

فیک : بین راندها

پارت پنجم

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 47[راوی]جمعه با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط