{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک شب، یک اشتباه

یک شب، یک اشتباه

ساعت از یازده شب گذشته بود که رادین بالاخره درِ آپارتمان را باز کرد.

هنوز کفشش را درنیاورده بود که صدای آرش از آشپزخانه آمد:

ـ «بالاخره تشریف آوردی.»

تهیونگ اخم کرد.

ـ «تو هنوز اینجایی؟»

ـ «کلید خونه دست منه. مشکلیه؟»

ـ «نه، فقط فکر کردم آدمی که ساعت هشت گفت می‌ره، واقعاً می‌ره.»

جونگ کوک از آشپزخانه بیرون آمد و لیوان آبش را روی میز گذاشت.

ـ «منتظرت بودم.»

تهیونگ مکث کرد.

ـ «من؟ چرا؟»

ـ «چون باید یه چیزی بهت می‌گفتم.»

ـ «خب بگو.»

جونگ کوک چند لحظه نگاهش کرد.

ـ «امروز وقتی اون پسره کنارت بود، عصبی شدم.»

تهیونگ خندید.

ـ «تو؟»

ـ «آره.»

ـ «مگه قرار نبود برات مهم نباشه؟»

جونگ کوک آرام گفت:

ـ «قرار بود.»

تهیونگ دیگر نخندید.

ـ «ولی؟»

ـ «ولی وقتی دیدم داره بهت نزدیک می‌شه، فهمیدم خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم برام مهمی.»

سکوت.

رادین نگاهش را پایین انداخت.

ـ «جونگ کوک...»

ـ «اگه نمی‌خوای چیزی بینمون باشه، همین الان بگو.»

تهیونگ سرش را بالا آورد.

ـ «مشکل اینه که منم نمی‌خوام فقط دوستت باشم.»

جونگ کوک انگار برای چند ثانیه نفس کشیدن را فراموش کرد.

ـ «جدی؟»

تهیونگ با لبخند گفت:

ـ «خیلی جدی.»

جونگ کوک جلو رفت.

ـ «پس این بار من یه اشتباه می‌کنم.»

ـ «چه اشتباهی؟»

جوابش را با یک بوسه‌ی کوتاه داد.

تهیونگ بعد از چند ثانیه عقب رفت و با خنده گفت:

ـ «این اشتباه بود؟»

جونگ کوک لبخند زد.

ـ «نه.»

ـ «پس چی بود؟»

ـ «چیزی که خیلی وقت بود می‌خواستم انجام بدم.»

تهیونگ سرش را تکان داد.

ـ «پس دفعه‌ی بعد حداقل قبلش خبر بده.»

جونگ کوک خندید.

ـ «باشه.»

ـ «قول؟»

ـ «قول.»

تهیونگ لبخند زد.

ـ «خوبه... چون فکر کنم دفعه‌ی بعدی هم وجود داره.»

جونگ کوک چند لحظه به لبخند رادین خیره ماند.

ـ «پس یعنی پشیمون نیستی؟»

تهیونگ سرش را به نشانه‌ی نه تکان داد.

ـ «از بوسه؟ نه.»

جونگ کوک خندید.

ـ «خوبه، چون منم نیستم.»

رادین کیفش را روی مبل انداخت و کنار او نشست.

ـ «فقط یه شرط دارم.»

ـ «چی؟»

ـ «از فردا جلوی بقیه همون آدم مغرور همیشگی نباشی.»

جونگ کوک ابرویش را بالا برد.

ـ «یعنی چی؟»

ـ «یعنی وقتی یکی ازم پرسید بین ما چه خبره، نگی هیچی.»

جونگ کوک چند ثانیه سکوت کرد، بعد دست تهیونگ را گرفت.

ـ «باشه.»

ـ «همین؟»

ـ «نه.»

کمی نزدیک‌تر شد و آرام گفت:

ـ «می‌گم بالاخره فهمیدیم چیزی که فکر می‌کردیم یه اشتباهه، در واقع بهترین اتفاق زندگیمونه.»

تهیونگ لبخند زد.

ـ «این یکی رو خوب اومدی.»

جونگ کوک خندید.

ـ «پس تموم؟»

ـ «تموم.»

و آن شب، بدون هیچ اعتراف بزرگ یا قول عجیب‌وغریبی، فقط با یک لبخند کنار هم ماندند؛ چون گاهی شروع یک رابطه، دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که آدم دست از انکار کردن احساسش می‌کشد.

امیدوارم لذت برده باشید و حتما نطرتون رو تو کلمنتا بهم بگین🖤⛓️
دیدگاه ها (۵)

هیترا نکنه اعتماد به سقف تون به خاطر ایناست🤣🤣

۴سال نشست فکر کرد دید تتو وقتی بیاد روش باارزش ترم میشه😂یه ب...

بجوابین

سپاسگزارم از حمایت های دل گرمتون💕🖤💖💙

فیک : بین راندها

پارت ۶۹ هوا آرام شده بود.بعد از دستگیری دو هیون، همه از ساخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط