{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

LESSON

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

فصل دوم | پارت ۱۶ | چیزی که لنا می‌دانست
لنا چند لحظه به عکس خیره ماند.
بعد آرام گفت:
ـ «من دانیل رو می‌شناسم.»
جونگ‌کوک با تعجب نگاهش کرد.
ـ «چی؟»
ـ «نه از نزدیک... ولی قبل از اینکه ناپدید بشه، یک بار باهاش صحبت کردم.»
سوا پرسید:
ـ «درباره‌ی چی؟»
لنا نفس عمیقی کشید.
ـ «درباره‌ی همون اتفاقی که سال‌ها پیش افتاد.»
جونگ‌کوک اخم کرد.
ـ «چرا هیچ‌وقت نگفتی؟»
ـ «چون قول داده بودم چیزی نگم.»
ـ «به دانیل؟»
لنا سر تکان داد.
ـ «آره.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد لنا ادامه داد:
ـ «اون روز یه چیزی بهم داد.»
جونگ‌کوک پرسید:
ـ «چی؟»
لنا دستش را داخل کیفش برد و یک دفترچه‌ی قدیمی بیرون آورد.
جلد دفترچه کاملاً فرسوده بود.
ـ «این.»
سوا نزدیک‌تر شد.
ـ «این دفترچه چیه؟»
لنا آن را باز کرد.
صفحه‌ی اول خالی بود.
اما وقتی صفحه‌ی دوم را باز کرد...
نام چند نفر نوشته شده بود.
یکی از اسم‌ها را سوا شناخت.
یکی دیگر را جونگ‌کوک.
و آخرین اسم...
دانیل.
جونگ‌کوک آرام گفت:
ـ «این لیست برای چیه؟»
لنا به آخرین صفحه رسید.
آنجا فقط یک جمله نوشته شده بود:
«وقتی نفر آخر برگرده، حقیقت شروع می‌شه.»
در همان لحظه گوشی جونگ‌کوک زنگ خورد.
شماره ناشناس.
تماس را جواب داد.
صدای دانیل از آن طرف شنیده شد:
ـ «دفترچه رو پیدا کردید.»
جونگ‌کوک محکم گفت:
ـ «کجایی؟»
دانیل جواب داد:
ـ «جایی که باید خیلی زودتر می‌اومدید.»
تماس قطع شد.
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

LESSON

LESSON

LESSON

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط