### پشت نقاب عشق 💗
### پشت نقاب عشق 💗
**پارت اول از هفت پارت**
**نویسنده: جئون جنی**
### پارت اول: مردی که همه از او میترسیدند
سئول، کرهی جنوبی.
در یکی از مجللترین عمارتهای شهر، مردی زندگی میکرد که نامش برای بسیاری از آدمهای قدرتمند کافی بود تا محتاط شوند.
جئون جونگکوک؛ میلیاردر جوان، صاحب چندین شرکت بزرگ و مردی که هیچکس از تمام رازهای زندگیاش خبر نداشت.
اما پشت درهای عمارتش، او آدم دیگری بود؛ دستکم وقتی پای ا.ت به میان میآمد.
ساعت هشت صبح بود. نور خورشید از پنجرههای بلند اتاق خواب میتابید و ا.ت هنوز زیر پتو خوابیده بود. جونگکوک که برای جلسهای مهم آماده شده بود، کنار تخت ایستاد و به صورت خوابآلودش نگاه کرد.
جئون جونگکوک: «پرنسسم، بیدار شو. باید برم شرکت.»
ا.ت پتو رو تا روی سرش بالا کشید.
ا.ت: «نمیذارم بری.»
جونگکوک خندید.
جئون جونگکوک: «جلسه دارم، خانم کوچولو.»
ا.ت: «جلسهات رو کنسل کن.»
جئون جونگکوک: «جلسهای که با چند تا از مهمترین آدمهای شرکت دارم؟»
ا.ت سرش رو از زیر پتو بیرون آورد.
ا.ت: «آره. من مهمترم.»
جونگکوک نتونست جلوی خندهاش رو بگیره. خم شد، پیشونی ا.ت رو بوسید و کنارش نشست.
جئون جونگکوک: «این رو که دیگه همه میدونن، عشق من.»
ا.ت دستهاش رو دور گردنش انداخت.
ا.ت: «پس پنج دقیقه بغلم کن.»
جئون جونگکوک: «فقط پنج دقیقه؟»
ا.ت: «ده دقیقه.»
جئون جونگکوک: «قبوله.»
ده دقیقه گذشت، بعد پانزده دقیقه، و در نهایت جونگکوک مجبور شد با تأخیر به جلسهاش بره.
اما قبل از خروج، برگشت و دوباره ا.ت رو بغل کرد.
جئون جونگکوک: «امروز میری خونهی بابات؟»
ا.ت: «آره. گفته باید باهام حرف بزنه.»
جئون جونگکوک: «باشه. هر وقت خواستی برگردی، بهم زنگ بزن. خودم میام دنبالت.»
ا.ت لبخند زد و گونهاش رو بوسید.
ا.ت: «زود برگرد، کوکی.»
جئون جونگکوک: «قول میدم.»
گیلیلیلیلیلیلی درخواستیییی بوددددد
**پارت اول از هفت پارت**
**نویسنده: جئون جنی**
### پارت اول: مردی که همه از او میترسیدند
سئول، کرهی جنوبی.
در یکی از مجللترین عمارتهای شهر، مردی زندگی میکرد که نامش برای بسیاری از آدمهای قدرتمند کافی بود تا محتاط شوند.
جئون جونگکوک؛ میلیاردر جوان، صاحب چندین شرکت بزرگ و مردی که هیچکس از تمام رازهای زندگیاش خبر نداشت.
اما پشت درهای عمارتش، او آدم دیگری بود؛ دستکم وقتی پای ا.ت به میان میآمد.
ساعت هشت صبح بود. نور خورشید از پنجرههای بلند اتاق خواب میتابید و ا.ت هنوز زیر پتو خوابیده بود. جونگکوک که برای جلسهای مهم آماده شده بود، کنار تخت ایستاد و به صورت خوابآلودش نگاه کرد.
جئون جونگکوک: «پرنسسم، بیدار شو. باید برم شرکت.»
ا.ت پتو رو تا روی سرش بالا کشید.
ا.ت: «نمیذارم بری.»
جونگکوک خندید.
جئون جونگکوک: «جلسه دارم، خانم کوچولو.»
ا.ت: «جلسهات رو کنسل کن.»
جئون جونگکوک: «جلسهای که با چند تا از مهمترین آدمهای شرکت دارم؟»
ا.ت سرش رو از زیر پتو بیرون آورد.
ا.ت: «آره. من مهمترم.»
جونگکوک نتونست جلوی خندهاش رو بگیره. خم شد، پیشونی ا.ت رو بوسید و کنارش نشست.
جئون جونگکوک: «این رو که دیگه همه میدونن، عشق من.»
ا.ت دستهاش رو دور گردنش انداخت.
ا.ت: «پس پنج دقیقه بغلم کن.»
جئون جونگکوک: «فقط پنج دقیقه؟»
ا.ت: «ده دقیقه.»
جئون جونگکوک: «قبوله.»
ده دقیقه گذشت، بعد پانزده دقیقه، و در نهایت جونگکوک مجبور شد با تأخیر به جلسهاش بره.
اما قبل از خروج، برگشت و دوباره ا.ت رو بغل کرد.
جئون جونگکوک: «امروز میری خونهی بابات؟»
ا.ت: «آره. گفته باید باهام حرف بزنه.»
جئون جونگکوک: «باشه. هر وقت خواستی برگردی، بهم زنگ بزن. خودم میام دنبالت.»
ا.ت لبخند زد و گونهاش رو بوسید.
ا.ت: «زود برگرد، کوکی.»
جئون جونگکوک: «قول میدم.»
گیلیلیلیلیلیلی درخواستیییی بوددددد
- ۲۷۵
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط