تکپارتی جونگکوک.و ا/ت..
وقتی ات وسط دعوا میگه ولی من دوست دارم!
ویو ات؛
ساعت ۳ ظهر بود. داشتم ناهار میپختم. همینطور که در حال خورد کردن مواد غذایی بودم غرق در فکر بودم. به کارا و رفتارای جونگکوک.
واقعا باهام خیلی سرد شده بود. خیلی کم میتونستیم همو ببینیم. تنها وقتی که میتونستم ببینمش موقع برگشتش از سرکارش بود. اما بیشتر اوقاتم تا دیر وقت خونه نمیومد. مثل قبل باهام حرف نمیزد و قربون صدقم نمیرفت! ازش خسته شده بودم و میخواستم هرچه سریع تر این موضوع رو تمومش کنم. همینطور که افکارم درگیر بود یهویی دستمو با چاقو بریدم. زخمش خیلی عمیق نبود اما خیلی خون اومد. خیلی درد داشت ولی باز اهمیت آنچنانی ندادم چون دردناک تر از زخمم زخمی بود که جونگکوک با رفتاراش رو قلبم زد. سریع دستمو باندپیچی کردم و رفتم تا ادامه آشپزیمو انجام بدم.
ویو ساعت ۹ شب به وقت کره:::::
رو مبل نشسته بودم که صدای در اومد. جونگکوک بازم با همون قیافه همیشگیش اومد تو. نمیدونم این قیافه نشون دهنده خستگی بود یا میزان نسبت سردیش به من.
همینطور که داشت کفشاشو در میاوورد نگاش میکردم ک متوجه نگام شد. نگاهی کوتاه کرد و با بی حوصلگی گفت:
کوک:چته!؟نگا داره؟
خیلی از برخوردش ناراحت شدم اما بازم واکنشی نشون ندادم. از رو مبل بلند شدم و به سمتش رفتم و بغلش کردم و بهش گفتم:
ات:سلام شوهر گرامی!خوش اومدی شوهری جوننننننن.
اما کوک سریع پسم زد و منو هول داد و داد زد:
کوک: گمشو اون ور حوصلتو ندارم زنیکه(عربده)
از رفتارش تعجبی نکردم اما واقعا شوکه شده بودم.
منم چون خسته بودم و واقعا ازش ناراحت بودم همراهیش کردم و داد زدم:
ات: خفه شو. دهنتو ببند عوضی. حالم ازت بهم میخوره. فک کردی من عاشق چشمو ابروتم؟!اتفاقا برعکس. اون قدری با رفتارات نفرتمو نسبت به خودت بیشتر کردی که ی شخصی نسبت به دشمنش نداره(ایشونم با عربده.)(دوستان ساری بایت بی تربیتی به کوک ولی چه کنم فیکه دیه)
ات خیلی بد گریه میکرد. طوری ک جونگکوک هیچوقت اونطوری اشکاشو ندیده بود و هیچوقت اونطوری سرش داد نمیزد. و جونگکوک متوجه این شده بود. اما بازم کنترل نداشت.
جونگ کوک دستشو بلند کرد و ی سیلی محکم تو گوش ات خابوند.
کوک:حواست باشه با کی حرف میزنی! واسه من صداتو بالا نبر وگرنه خفت میکنم!(عربده نهااااا عربدههههههه)
اون قدری سیلی محکم بود که ات روی زمین افتاده بود. ات بیجون خودشو از رو زمین بلند کرد و درحالی که موهاش رو صرتش بود و دستش روی جای سیلی جونگکوک بود نیشخندی همراه با بعض زد. و بعد گفت:
ات: ولی من خیلی دوست دارم!(با بعض سگی)
کوک منظور ات رو فهمیده بود. منظورش این بود با اینکه تو دستت رو رو من بلند کردی. اینهمه مدت باهام اینطوری رفتار کردی و سرم داد کشیدی ولی من هنوز دوست دارم.
جونگکوک به خودش اومد. دید که ات سرش پایینه بغض کرده و دستش رو گونشه. حرف ات برای بار هزارم تو سرش اکو میشد:
(ولی من دوست دارم)
جونگکوک بغض کرد وقتی ات رو درک کرد و متوجه شد که چقدر ات رو نابود کرده.
کوک سریع ات رو تو بغلش گرفتو گفت:
کوک:ببخشید فرشته کوچولو. واقعا متاسفم. من...من...من نمی..نمیخواستم اینکارو کنم. نمیخواستم اینطوری نابودت کنم. خوشگلم...منو ببخش. ات نگام کن. ات...ات..ات لطفا... معذرت میخوام. الا میفهمم چقد نابودت کردم. ببخشید دستمو روت بلند کردم. من بهت قول داده بودم هرکی که دستش رو روت بلند کنه با دستای خودم بکشمش اما الان خودم رو تنها دلیل زندگیم دوست بلند کردم.منو ببخش ات. ببخشید که دستمو روت بلند کردم(اینجا دیگه بعض سگس تبدیل به گریه سگی شد)
ات همینطوری داشت تو بغل کوک به حرفاش گوش میکرد و اشک میریخت. وقتی دید زندگیش پشومون از کارایی که انجام داده و خیلی شکسته،آروم از بغل کوک بیرون اومد و گفت:
ات: هوییی... بانی کوشولو. اشکال نداره. اشتباهه دیه. ولی قول بده دیگه اینطور ینکنی خب!؟ منم ناراحت میشم و احساس میکنم دیگه دوسم نداری خب...باشه؟! منم بخشیدمتت!بیا همینجا تمومش کنیم.توام به اشتباهت پی بردی پس...!
کوک از رفتار ات قلبش دردی گرفت اما از طرفی خوشحال شد.
کوک: ات خیلی دوست دارم. ات ممنونم گ بخشیدیم. قول میدم دیگه هیچوقت دستمو رو فرشته کوچولوم بلند نکنم و هیچوقت کاری نکنم که نابود شه!باشه خوبه؟!
ات: افرین بانی منننننننننن...!!!!
و ی بغل محکم تمام ناراحتی بینشون رو از بین برد.
پایان
امیدوارم خوشتون اومده باشه. خیلی ببخشید اگه بده. اولین فیکمه. اگه خوشتون اومد حمایت کنین و فالو کنین تا بیشتر براتون فیک بزارم.حتی اگه شده ی لایک کوچولو. بهم میفهمونه که فیکام خوبه و بازم میزارم. وای اگه دوست داشتی فالو کن. کلی فعالیت و فیک تو راههههههههه!!!!!!!
ویو ات؛
ساعت ۳ ظهر بود. داشتم ناهار میپختم. همینطور که در حال خورد کردن مواد غذایی بودم غرق در فکر بودم. به کارا و رفتارای جونگکوک.
واقعا باهام خیلی سرد شده بود. خیلی کم میتونستیم همو ببینیم. تنها وقتی که میتونستم ببینمش موقع برگشتش از سرکارش بود. اما بیشتر اوقاتم تا دیر وقت خونه نمیومد. مثل قبل باهام حرف نمیزد و قربون صدقم نمیرفت! ازش خسته شده بودم و میخواستم هرچه سریع تر این موضوع رو تمومش کنم. همینطور که افکارم درگیر بود یهویی دستمو با چاقو بریدم. زخمش خیلی عمیق نبود اما خیلی خون اومد. خیلی درد داشت ولی باز اهمیت آنچنانی ندادم چون دردناک تر از زخمم زخمی بود که جونگکوک با رفتاراش رو قلبم زد. سریع دستمو باندپیچی کردم و رفتم تا ادامه آشپزیمو انجام بدم.
ویو ساعت ۹ شب به وقت کره:::::
رو مبل نشسته بودم که صدای در اومد. جونگکوک بازم با همون قیافه همیشگیش اومد تو. نمیدونم این قیافه نشون دهنده خستگی بود یا میزان نسبت سردیش به من.
همینطور که داشت کفشاشو در میاوورد نگاش میکردم ک متوجه نگام شد. نگاهی کوتاه کرد و با بی حوصلگی گفت:
کوک:چته!؟نگا داره؟
خیلی از برخوردش ناراحت شدم اما بازم واکنشی نشون ندادم. از رو مبل بلند شدم و به سمتش رفتم و بغلش کردم و بهش گفتم:
ات:سلام شوهر گرامی!خوش اومدی شوهری جوننننننن.
اما کوک سریع پسم زد و منو هول داد و داد زد:
کوک: گمشو اون ور حوصلتو ندارم زنیکه(عربده)
از رفتارش تعجبی نکردم اما واقعا شوکه شده بودم.
منم چون خسته بودم و واقعا ازش ناراحت بودم همراهیش کردم و داد زدم:
ات: خفه شو. دهنتو ببند عوضی. حالم ازت بهم میخوره. فک کردی من عاشق چشمو ابروتم؟!اتفاقا برعکس. اون قدری با رفتارات نفرتمو نسبت به خودت بیشتر کردی که ی شخصی نسبت به دشمنش نداره(ایشونم با عربده.)(دوستان ساری بایت بی تربیتی به کوک ولی چه کنم فیکه دیه)
ات خیلی بد گریه میکرد. طوری ک جونگکوک هیچوقت اونطوری اشکاشو ندیده بود و هیچوقت اونطوری سرش داد نمیزد. و جونگکوک متوجه این شده بود. اما بازم کنترل نداشت.
جونگ کوک دستشو بلند کرد و ی سیلی محکم تو گوش ات خابوند.
کوک:حواست باشه با کی حرف میزنی! واسه من صداتو بالا نبر وگرنه خفت میکنم!(عربده نهااااا عربدههههههه)
اون قدری سیلی محکم بود که ات روی زمین افتاده بود. ات بیجون خودشو از رو زمین بلند کرد و درحالی که موهاش رو صرتش بود و دستش روی جای سیلی جونگکوک بود نیشخندی همراه با بعض زد. و بعد گفت:
ات: ولی من خیلی دوست دارم!(با بعض سگی)
کوک منظور ات رو فهمیده بود. منظورش این بود با اینکه تو دستت رو رو من بلند کردی. اینهمه مدت باهام اینطوری رفتار کردی و سرم داد کشیدی ولی من هنوز دوست دارم.
جونگکوک به خودش اومد. دید که ات سرش پایینه بغض کرده و دستش رو گونشه. حرف ات برای بار هزارم تو سرش اکو میشد:
(ولی من دوست دارم)
جونگکوک بغض کرد وقتی ات رو درک کرد و متوجه شد که چقدر ات رو نابود کرده.
کوک سریع ات رو تو بغلش گرفتو گفت:
کوک:ببخشید فرشته کوچولو. واقعا متاسفم. من...من...من نمی..نمیخواستم اینکارو کنم. نمیخواستم اینطوری نابودت کنم. خوشگلم...منو ببخش. ات نگام کن. ات...ات..ات لطفا... معذرت میخوام. الا میفهمم چقد نابودت کردم. ببخشید دستمو روت بلند کردم. من بهت قول داده بودم هرکی که دستش رو روت بلند کنه با دستای خودم بکشمش اما الان خودم رو تنها دلیل زندگیم دوست بلند کردم.منو ببخش ات. ببخشید که دستمو روت بلند کردم(اینجا دیگه بعض سگس تبدیل به گریه سگی شد)
ات همینطوری داشت تو بغل کوک به حرفاش گوش میکرد و اشک میریخت. وقتی دید زندگیش پشومون از کارایی که انجام داده و خیلی شکسته،آروم از بغل کوک بیرون اومد و گفت:
ات: هوییی... بانی کوشولو. اشکال نداره. اشتباهه دیه. ولی قول بده دیگه اینطور ینکنی خب!؟ منم ناراحت میشم و احساس میکنم دیگه دوسم نداری خب...باشه؟! منم بخشیدمتت!بیا همینجا تمومش کنیم.توام به اشتباهت پی بردی پس...!
کوک از رفتار ات قلبش دردی گرفت اما از طرفی خوشحال شد.
کوک: ات خیلی دوست دارم. ات ممنونم گ بخشیدیم. قول میدم دیگه هیچوقت دستمو رو فرشته کوچولوم بلند نکنم و هیچوقت کاری نکنم که نابود شه!باشه خوبه؟!
ات: افرین بانی منننننننننن...!!!!
و ی بغل محکم تمام ناراحتی بینشون رو از بین برد.
پایان
امیدوارم خوشتون اومده باشه. خیلی ببخشید اگه بده. اولین فیکمه. اگه خوشتون اومد حمایت کنین و فالو کنین تا بیشتر براتون فیک بزارم.حتی اگه شده ی لایک کوچولو. بهم میفهمونه که فیکام خوبه و بازم میزارم. وای اگه دوست داشتی فالو کن. کلی فعالیت و فیک تو راههههههههه!!!!!!!
- ۲۱.۴k
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط