{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هر وقت قصد می‌کنم دیگر از تو ننویسم

هر وقت قصد می‌کنم دیگر از تو ننویسم
باران می‌بارد …
نغمه‌ای زمزمه می‌شود …
کسی از تو می‌پرسد …
خاطره‌ای جان می‌گیرد!
و من در کشاکش این نبرد نابرابر
همیشه مغلوب می‌شوم
نبودنت درد می‌کند!
درست مثل روز اول …
شایدم کمی بیشتر

من به دستهای خالی‌ام خیره می‌شوم
و در ناباوری‌های بی‌رحمانه‌ی تمام روزهای نبودنت
دست‌های خالی‌ام … جای خالی‌ات … نبودنت
و این پاهای خسته‌ی بی‌پرسه
درد می‌گیرد …
دیدگاه ها (۱)

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

اربعین که می‌آید، انگار تمامِ زمین و زمان در یک بغضِ طولانی ...

آدمی در عسرت این لیالی سرد جز تماشای زوال خویش چه دارد؟ما در...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

رقص سایه‌ها | پارت ۲۷: بیداریِ نشانصدا، صدایی نبود که بشه نا...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۸: سایه‌هایِ ناامیدیعمارت شبیه یه ...

هنوز دنبالت می‌گردم، انگار نمی‌خواهم باور کنم این دنیا می‌تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط