69
هلن: بلاخره هر ادمی شک میکنه
کوک: قربونت برم الهی، هنوز خوابت میاد؟
هلن: اوهوم
کوک: بیا بغلم
ویو کوک
کشیدمش تو بغلم و دستم رو زیر لباسش کردم و کمرش رو لمس کردم اروم اروم شروع کردم مکیدن گردنش که کم کم خوابش برد منم بغلش کردم و با هم خوابیدیم
ویو دو صبح
هلن
بیدار شدم دیدم کوک رو به من خوابه و من پشتم بهشه به گوشیم نگاه کردم دو نیم بود تقریبا موهاش رو ناز کردم که فهمیدم داره عرق میکنه پتو رو روش دادم ولی اثری نداشت سعی کردم بیدارش کنم که تونستم نفسش بند اومده بود اروم یه لیوار اب بهش دادم و بغلش کردم احتمال دادم خواب بد دیده
کوک: وای عزیزم تو خوبی سرت چیزیش نی؟
هلن: من خوبم تو چته چی شده خواب بد دیدی؟
کوک: اوهوم
هلن: انشاالله خیره بیا بریم پایین یه چیزی درست کنم بهتر شب(یاد حرف مامانم افتادم انشاالله خیره•_•)
رفتیم پایین تو پله ها بودیم که زنگ در خورد ساعت دو نیم صبح کی میاد دم در خونه ما محکم دست کوک رو گرفتم که انگشتش رو روی لبش گذاشت به معنی ساکت اروم رفت پایین از چشمی در نگاه کرد انگار چیزی ندید اروم در و پنجره ها و در حیاط رو قفل کرد و اومد من رو برد اتاق در اتاق هم قفل کرد و پنجره ها و تراس
هلن: کوک چی دیدی
کوک: هیچی ندیدم برای محکم کاریه
که باز زنگ در اومد چسبیدم به کوک سعی میکرد ارومم کنه ولی من خیلی ترسیده بودم
کوک: چیزی نیس الان زنگ میزنم به بادیگارد
خوشبختانه بادیگارد برداشت و دوتا از هیکلی ترینشون اومدن دم در خونه و وقتی مطمئن شدیم اونان در رو باز کردیم که
بادیگارد: کسی اینجا ها نبود ایفون تصویری رو چک کردین؟
کوک: حواسم بهش نبود
بادیگارد: ما برای امنیت شما تا ظهر فردا اینجا میمونیم
کوک: نیازی نیس نا ظهر بمونین همین دو ساعت دیگه میتونین برین
بادیگارد: چشم
هلن: ممنون
وقتی در رو بستیم پریدم بغل کوک
کوک: خیالت راحت شد فدات شم؟
هلن: هنوز حس سنگینی دارم ولی بهتر شدم
کوک: بیا بریم بالا قربونت برم
رفتیم بالا و تو بغل کوک دراز کشیدم فهمیده بود خیلی نگرانم پس سعی کرد با بوسیدنم ارومم کنه برای اینکه حواسم پرت کنه اروم اروم زبونش رو وارد دهنم کرد و همه جا چرخوند با زبونم بازی میکرد و مکش میزد منم خیلی خوشم میومد پس مقاومتی نکردم بعد از این عشق بازی کوک چند تا مک کوچیک به زبونم زد و اومد روم شروع کرد به مارک های اروم و درد ناک گذاشتن من رو خیلی به خودش نزدیک میکرد در حدی که دیکش رو روی پوسیم حس میکردم کم کم خسته شد و با هم خوابیدیم
کوک: قربونت برم الهی، هنوز خوابت میاد؟
هلن: اوهوم
کوک: بیا بغلم
ویو کوک
کشیدمش تو بغلم و دستم رو زیر لباسش کردم و کمرش رو لمس کردم اروم اروم شروع کردم مکیدن گردنش که کم کم خوابش برد منم بغلش کردم و با هم خوابیدیم
ویو دو صبح
هلن
بیدار شدم دیدم کوک رو به من خوابه و من پشتم بهشه به گوشیم نگاه کردم دو نیم بود تقریبا موهاش رو ناز کردم که فهمیدم داره عرق میکنه پتو رو روش دادم ولی اثری نداشت سعی کردم بیدارش کنم که تونستم نفسش بند اومده بود اروم یه لیوار اب بهش دادم و بغلش کردم احتمال دادم خواب بد دیده
کوک: وای عزیزم تو خوبی سرت چیزیش نی؟
هلن: من خوبم تو چته چی شده خواب بد دیدی؟
کوک: اوهوم
هلن: انشاالله خیره بیا بریم پایین یه چیزی درست کنم بهتر شب(یاد حرف مامانم افتادم انشاالله خیره•_•)
رفتیم پایین تو پله ها بودیم که زنگ در خورد ساعت دو نیم صبح کی میاد دم در خونه ما محکم دست کوک رو گرفتم که انگشتش رو روی لبش گذاشت به معنی ساکت اروم رفت پایین از چشمی در نگاه کرد انگار چیزی ندید اروم در و پنجره ها و در حیاط رو قفل کرد و اومد من رو برد اتاق در اتاق هم قفل کرد و پنجره ها و تراس
هلن: کوک چی دیدی
کوک: هیچی ندیدم برای محکم کاریه
که باز زنگ در اومد چسبیدم به کوک سعی میکرد ارومم کنه ولی من خیلی ترسیده بودم
کوک: چیزی نیس الان زنگ میزنم به بادیگارد
خوشبختانه بادیگارد برداشت و دوتا از هیکلی ترینشون اومدن دم در خونه و وقتی مطمئن شدیم اونان در رو باز کردیم که
بادیگارد: کسی اینجا ها نبود ایفون تصویری رو چک کردین؟
کوک: حواسم بهش نبود
بادیگارد: ما برای امنیت شما تا ظهر فردا اینجا میمونیم
کوک: نیازی نیس نا ظهر بمونین همین دو ساعت دیگه میتونین برین
بادیگارد: چشم
هلن: ممنون
وقتی در رو بستیم پریدم بغل کوک
کوک: خیالت راحت شد فدات شم؟
هلن: هنوز حس سنگینی دارم ولی بهتر شدم
کوک: بیا بریم بالا قربونت برم
رفتیم بالا و تو بغل کوک دراز کشیدم فهمیده بود خیلی نگرانم پس سعی کرد با بوسیدنم ارومم کنه برای اینکه حواسم پرت کنه اروم اروم زبونش رو وارد دهنم کرد و همه جا چرخوند با زبونم بازی میکرد و مکش میزد منم خیلی خوشم میومد پس مقاومتی نکردم بعد از این عشق بازی کوک چند تا مک کوچیک به زبونم زد و اومد روم شروع کرد به مارک های اروم و درد ناک گذاشتن من رو خیلی به خودش نزدیک میکرد در حدی که دیکش رو روی پوسیم حس میکردم کم کم خسته شد و با هم خوابیدیم
- ۷.۳k
- ۰۹ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط