دلم نمیخواست بقیه حرفشان رابشندم بلند شدم وبه ارامی بایه
دلم نمیخواست بقیه حرفشان رابشندم بلند شدم وبه ارامی بایه ببخشید خودم رابه حیاط رساندم ودراخرصدای زینت راشنیدم که گفت مادرالان موقع این خرفهاست نگذاشتید اقلا غذایش راتمام کند.خواستم به خانه مان ن برگردم این بی احترامی محسوب میشدکه بدون خدافظی وتشکرانجاراترک کنم.وبرای همین روی ایوان خودم رابه دیوارچسپاندم وزانوبه بغل نشستم.مدتی نگدرشت که حضور شخصی رااحساس کردم.سرم رابرگرندام که زینت باسینی عذابالای سرم ایستاده بود.
ارام کنارم تشست وبالحن شرمگینی گفت:
بهارمن ازطرف مادرم غذرمیخوام اون تفصیری نداره ازدیروزتا الان مدام ازتوتعریف میکنه.
خندیدم وگفتن.
ولی من ازحرفهای مادرت ناراحت نیستم...یعنی اصلا ناراحت نیستم.
پس چراازپای سفره بلند شدی؟
گفتم:
بلندشدم من ازپای سفره دلیل برناراحت بودنم نبودبلکه سیر شدم بودم همین.
گفت:
مطءت باشم
گفتم:
اره مطمءن باش اون مسءله اصلا مهم نبودکه بخوام بخاطرش خودم روناراحت کنم.
توازقضیهدخواستگاری مطلع بودی؟
اگه بودم که اول به تومیگفتم خودت که بهترمیدونی من دیروزخونه ی شما بودم،تازه نه من بلکه پدرومادرم هم خبرنداشتن خیلی غیرمنتظره بودولی اصلا ازرفتارخواهرش خوشم نیومد.
خنده ی بلندی کردوگفت:
یادمون باشد که دفعه بعدکه بریم مژرعه چارچشمی مواظب همه جاباشیم مباداکسی مارودید بزنه!ازلحن گفتارشرکه باطنز همراه بود متقابلا خندیدم وهمراه اوبه اشپزخانه رفتم دراشپزخانه هم زینت دست بردارنبودومدام سربه سرم می گذاشت.
بهت نمیادازاون حرفها بزنی
باغیط تصنعی گفت:
یعنی فکرمیکنی من کودنم؟
زینت دست ازکارکشیدوگفت:
بهارمنظورمن این نبودبهت میادادم کم رویی باشی
لبخندزدم .گفتم:
کی گفته من کم روام اگرتاحالاازاین حرفهانزدم بخاطراین بوده که موقعیتش پیش نیومده وتابه حال ازاین اتفاقات برام نیفتاده.
زینت قاه قاه خندیدوگفت
حالحالا جدی دلت هوای شهررونداره ولت میخوادهمیشه تواین روستا بمونی؟
نگاهم رابه زمین دوختم وگفتم:
من اینجاروخیلی دوست دارم من ایتجابزرگ شدم درسته که اقوامی نداریم ولی بهترین همسایه هاروداریم من فضای سرسبزشمال رابه هوای دودودم شهرترجیح میدم نه اینکه مخالف تکنولوژی وپیشرفت باشم نه بلکه خیلی هم موافقم ولی زندگی درشهرروخیلی دوست ندارم.اولین شرط من برای زندگی بامردایده الم ساختن یک خونه دراینجاست درضمن من باکسی ازدواج.میکنم که اهل همین جاباشه.
صدای تک سرفه ی مراازادامه ی سخن گفتن بازداشت به عقب نگاه کردم پویاباظرفهای نشسته دردست دراستانه ی اشپزخانه ایستاده بود وبالحن اعتراض امیزی گفت :
مثل اینکه کسی نیست به ماکمک کنه.
نگاهی به زینت انداختم دستش میان کف وصابون بود .ارام به طرفش رفتم وبدون اینکه نگاهش کنم ظرفهاراازدستش برداشتم.
سرش راکنارگوشم اوردوگفت:
همین ایده های توست که مراجادوکرده.
نگاهی به چشمانش کردم ،به جز صداقت درنی زارچشمانش موج نمی زد.نگاهی رابازبه طرف ظرف ها دوختم وازاودورشدم خوشبختانه زینت پشت به ما بود.
ظرفهارادرمیان ظرف شویی گذاشتم زینت نگاهی به من انداخت وگفت....
ارام کنارم تشست وبالحن شرمگینی گفت:
بهارمن ازطرف مادرم غذرمیخوام اون تفصیری نداره ازدیروزتا الان مدام ازتوتعریف میکنه.
خندیدم وگفتن.
ولی من ازحرفهای مادرت ناراحت نیستم...یعنی اصلا ناراحت نیستم.
پس چراازپای سفره بلند شدی؟
گفتم:
بلندشدم من ازپای سفره دلیل برناراحت بودنم نبودبلکه سیر شدم بودم همین.
گفت:
مطءت باشم
گفتم:
اره مطمءن باش اون مسءله اصلا مهم نبودکه بخوام بخاطرش خودم روناراحت کنم.
توازقضیهدخواستگاری مطلع بودی؟
اگه بودم که اول به تومیگفتم خودت که بهترمیدونی من دیروزخونه ی شما بودم،تازه نه من بلکه پدرومادرم هم خبرنداشتن خیلی غیرمنتظره بودولی اصلا ازرفتارخواهرش خوشم نیومد.
خنده ی بلندی کردوگفت:
یادمون باشد که دفعه بعدکه بریم مژرعه چارچشمی مواظب همه جاباشیم مباداکسی مارودید بزنه!ازلحن گفتارشرکه باطنز همراه بود متقابلا خندیدم وهمراه اوبه اشپزخانه رفتم دراشپزخانه هم زینت دست بردارنبودومدام سربه سرم می گذاشت.
بهت نمیادازاون حرفها بزنی
باغیط تصنعی گفت:
یعنی فکرمیکنی من کودنم؟
زینت دست ازکارکشیدوگفت:
بهارمنظورمن این نبودبهت میادادم کم رویی باشی
لبخندزدم .گفتم:
کی گفته من کم روام اگرتاحالاازاین حرفهانزدم بخاطراین بوده که موقعیتش پیش نیومده وتابه حال ازاین اتفاقات برام نیفتاده.
زینت قاه قاه خندیدوگفت
حالحالا جدی دلت هوای شهررونداره ولت میخوادهمیشه تواین روستا بمونی؟
نگاهم رابه زمین دوختم وگفتم:
من اینجاروخیلی دوست دارم من ایتجابزرگ شدم درسته که اقوامی نداریم ولی بهترین همسایه هاروداریم من فضای سرسبزشمال رابه هوای دودودم شهرترجیح میدم نه اینکه مخالف تکنولوژی وپیشرفت باشم نه بلکه خیلی هم موافقم ولی زندگی درشهرروخیلی دوست ندارم.اولین شرط من برای زندگی بامردایده الم ساختن یک خونه دراینجاست درضمن من باکسی ازدواج.میکنم که اهل همین جاباشه.
صدای تک سرفه ی مراازادامه ی سخن گفتن بازداشت به عقب نگاه کردم پویاباظرفهای نشسته دردست دراستانه ی اشپزخانه ایستاده بود وبالحن اعتراض امیزی گفت :
مثل اینکه کسی نیست به ماکمک کنه.
نگاهی به زینت انداختم دستش میان کف وصابون بود .ارام به طرفش رفتم وبدون اینکه نگاهش کنم ظرفهاراازدستش برداشتم.
سرش راکنارگوشم اوردوگفت:
همین ایده های توست که مراجادوکرده.
نگاهی به چشمانش کردم ،به جز صداقت درنی زارچشمانش موج نمی زد.نگاهی رابازبه طرف ظرف ها دوختم وازاودورشدم خوشبختانه زینت پشت به ما بود.
ظرفهارادرمیان ظرف شویی گذاشتم زینت نگاهی به من انداخت وگفت....
- ۱.۳k
- ۲۳ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط