{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆       ۲۰ پارت

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆       ۲۰ پارت


چند دقیقه گذشت..

از روی مبل بلند شدم و دوباره نگاهی به اتاق انداختم.

چشمم به میز تهیونگ افتاد.

یک لیوان قهوه روی میز بود..

نگاهی به ساعت انداختم.

هنوز خبری ازش نبود.

لیوان رو برداشتم و یک جرعه خوردم.

& تلخه...

همون لحظه در باز شد.

تهیونگ وارد شد و مستقیم به سمت میز رفت.

نگاهش روی لیوان افتاد.

بعد به من نگاه کرد.

— قهوه‌ی منو خوردی؟

& فقط یه ذره.

— چرا؟

& کنجکاو بودم ببینم چی می‌خوری.

لیوان رو از دستم گرفت.

— دفعه‌ی بعد نخور.

& باشه.

چند قدم برداشت و پشت میزش نشست.

من هم روی صندلی روبه‌روش نشستم.

چند لحظه نگاهش کردم.

بعد گفتم:

& همیشه این‌قدر جدی‌ای؟

— بیشتر مواقع.

& خسته نمی‌شی؟

— نه.

& من اگه جای تو بودم، خودم از خودم خسته می‌شدم.


نگاهش برای لحظه‌ای روی من موند.

— مشخصه.

& این جواب یعنی چی؟

— هیچی.

لبخند زدم.

& تو خیلی کم حرف می‌زنی.

— لازم نیست زیاد حرف بزنم.

& پس من به اندازه‌ی هردومون حرف می‌زنم.

— متوجه شدم.

چند لحظه ساکت شدم.

بعد چشمم به کاغذهای روی میزش افتاد.

دستم رو به سمت یکی از خودکارها بردم.

تهیونگ بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت:
— نه.

دستم همون‌جا موند.

& هنوز که چیزی نگفتم.

— می‌دونم.

خودکار رو سر جاش گذاشتم.

& خیلی خوب منو می‌شناسی.

— نه.

سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم.

& پس چطور فهمیدی می‌خواستم بردارمش؟

این بار سرش رو بلند کرد.

— چون از وقتی وارد شدی، هر چیزی که نباید دست بزنی رو نگاه کردی.


لبخندم محو شد.

& حواست خیلی جمعه.

— باید باشه.

چند ثانیه بهش نگاه کردم.

بعد آروم گفتم:

& خب... پس باید یه چیز دیگه پیدا کنم که حواست رو پرت کنه.

تهیونگ دوباره مشغول کارش شد.

— امتحانش نکن، ات.

لبخند کوچیکی زدم.

& نمی‌تونم قول بدم.

و این بار واقعاً تصمیم گرفتم یه راه دیگه برای اذیت کردنش پیدا کنم.

--------———---------

ادامه دارد....🌤

مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🫶🏻🌷
دیدگاه ها (۴)

پارت ۳ | قهوه‌ی رئیسصبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وار...

پارت ۴۲صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز اتفاقات دیش...

.....//برده ی زیبا//......

پارت هشت راز خون

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم ___part:23

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸⁸چند قدم به سمتم اومد.روبه‌روش وایسادم...

🎭 آخرین نقشپارت پنجمروزهای فیلم‌برداری یکی‌یکی می‌گذشتند.لیا...

پارت ۱ ویو ا.ت توی آینه ی قدی سالن نگاهی به تتوی روی قسمتی ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط