گرچه می‌گفتند و

گرچه می‌گفتند و
می‌گفتم شب بلند و
زندگی در واپسینِ عمر کوتاه است!
اما در ضمیرِ من ، یقین فریاد می‌زد:
همتی کُن در صبوری،
صبح در راه است...
صبح در راه است، باور داشتم این را
صبح بر اسب سپیدش تند می‌تازد
وین شبِ شب، رنگ می‌بازد.
صبح می‌آید و من،
در آینه موی سپیدم را
شانه خواهم کرد..
قصه‌ٔ بیدادِ شب را با سپیدِ صبحدم
افسانه خواهم کرد...
#شبتون_عاشقانه ❤ ️✨ ❤ ️
دیدگاه ها (۱)

گرچه می‌گفتند و می‌گفتم شب بلند وزندگی در واپسینِ عمر کوتاه ...

گرچه می‌گفتند و می‌گفتم ...شب بلند و زندگی ...در واپسينِ عمر...

گرچه می‌گفتند و می‌گفتم شب بلند و زندگی در واپسینِ عمر کوتاه...

گرچه می گفتند و می گفتم...شب بلند و زندگی در واپسینِ عمر کوت...

گرچه می‌گفتند و می‌گفتم ...شب بلند و زندگی ...در واپسينِ عمر...

سوختی جانم چه می‌سازی مرابر سر افتادم چه می‌تازی مرادر رهت ا...

سوختی جانم چه می‌سازی مرابر سر افتادم چه می‌تازی مرادر رهت ا...

ساسان:Www.adabvand.ir🔴 کپی فقط با ذکر منبع مجاز است .#داستان...

؟؟؟؟؟!!! بابا نان داد. !!!؟؟؟؟؟رسیدم چون به سنّ درس و...

محمد ابراهیم جعفری

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط