درخواستی

پارت 4

صبح روز بعد، هانا با دیدن تخت‌ های خالی دوقلوها، جیغ کشید. جیغی که از اعماق وجودش برخاست. تمام خانه را زیر و رو کرد، حتی زیر مبل‌ ها و پشت پرده‌ ها را هم گشت. اشک‌هایش بی‌ امان می‌ریختند. به هر دری زد، از پلیس کمک خواست، گزارش مفقودی داد، اما هیچ اثری از آنها پیدا نشد. تهیونگ، برادرش، کسی که سال‌ ها پیش رفته بود، دوباره برگشته بود، اما نه برای دیدار، بلکه برای سرقت. سرقت معصومیت خواهر و برادرهایش. این بار، نه تنها خودش، بلکه تمام دنیای هانا را هم با خودش برده بود. هانا هر روز، هر لحظه، به دنبال آنها می‌گشت، عکس ‌هایشان را به هر کسی نشان می‌داد، در هر کوچه و خیابانی دنبالشان می‌گشت، اما بی‌فایده بود. دوقلوها ناپدید شده بودند و او تنها و رها، در میان غم و اندوهش، غرق شده بود. روزها به هفته، هفته ‌ها به ماه، و ماه ‌ها به سال تبدیل شدند. اما هانا دست از جستجو نکشید.

هشت سال از آن شب گذشته بود. هانا حالا 26 ساله بود. موهایش کمی بلندتر شده بود و چشمانش، هرچند هنوز هم اثری از غم داشتند، اما با درخششی از امید و استقامت همراه شده بودند. با تمام سختی ‌ها و مشقت ‌هایی که کشیده بود، بالاخره توانسته بود زندگی آرامی برای خودش دست و پا کند. یک شغل خوب در یک شرکت طراحی داخلی داشت و در آپارتمان کوچکی زندگی می‌کرد که خودش با سلیقه چیده بود. زخم ‌های گذشته هنوز تازه بودند، اما دیگر خونریزی نمی‌کردند. یاد دوقلوها و تهیونگ، هرگز از ذهنش پاک نمی‌شد، اما دیگر آن سوز گذشته را نداشت، حالا بیشتر شبیه به یک درد بود که با او زندگی می‌کرد.

یک عصر پاییزی، هوای سئول خنک و دلنشین بود. هانا مثل همیشه برای پیاده‌ روی به پارک مرکزی شهر رفته بود تا کمی از شلوغی روز دور شود. نسیم خنکی می‌وزید و برگ‌ های نارنجی و زرد زیر پایش خش ‌خش می‌کردند. از دور، مردی را دید که روی نیمکتی سنگی نشسته بود. قامتش آشنا بود، طرز نشستنش، حتی حالت موهایش که زیر کلاه کمی آشکار بود... قلب هانا شروع به تپیدن کرد. این غیرممکن بود. هزاران بار تصور کرده بود که او را ببیند، اما هیچ‌ وقت فکر نمی‌کرد واقعیت داشته باشد. اما... نه! شبیهش نبود. خودش بود! تهیونگ! او را از آن چشم‌های خاص، از آن لبخند محوی که روی صورتش بود، شناخت.




ادامه دارد......
دیدگاه ها (۲)

ادامه پارت ۷۴

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟽 | آخرین نتدو سال گذشت.دو سال از روزی که ا/ت برای...

🇪🇺 #کمیسیون_اروپا طرح ممنوعیت استفاده کودکان زیر ۱۳ سال از ش...

آدمی به مرور آرام میگیرد

روحش به پاییز تعلق داشت؛به خش خش برگ ها و هواى مه آلود، به ن...

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

پارت ۵۲ — سال‌هایی که نگذشتندچندین سال از آن روز گذشته بود.ه...

آدمی به مرور آرام می‌گیرد بزرگ می‌شود ‏بالغ می‌شودو پای اشتب...

چنان که زندگی روی خوش نشون نداد تصمیم گرفتم که دیگر با روی خ...

🌎 #دانشمندان نیم‌قرن پیش تاریخ پایان جهان را تعیین کردند؛ مو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط