پارت ۵:
پارت ۵:
ویو تهیونگ:ساعت نزدیکای هفت بود که بلند شدم و به سمت بار حرکت کردم.
.....
ویو جونگ کوک:وقتی رسیدم بار لینای هرزه اومد جلوم.
لینا:سلام ددی جونم.
جونگ کوک خواست از کنارش رد شه که جلوش رو گرفت.
جونگ کوک باز خواست بره که دوباره جلوش رو گرفت.
یه بار دیگه که جلوش گرفت یکی جونگ کوک رو کشید.
تهیونگ:وقای میبینی نمی خواد باهات حرف بزنه انقدر بهش نچسب.
بعد جونگ کوک رو برد سر یه میز نشوندش و گفت
تهیونگ:پس اینجا خیلی مزاحمت میشن
جونگ کوک:اره(خجالت)
تهیونگ دستای جونگ کوک رو گرفت و گفت:
تهیونگ:از من خجالت میکشی؟
جونگ کوک:چی؟ها؟نه نه نه.من فقط...
تهیونگ: مهم نیست ولش کن
جونگ کوک:باشه.
من برم سفارش هارو بگیرم.با اجازه.
بعد بلند شد و یه تعظیم کرد و رفت.
ویو تهیونگ:ساعت نزدیکای هفت بود که بلند شدم و به سمت بار حرکت کردم.
.....
ویو جونگ کوک:وقتی رسیدم بار لینای هرزه اومد جلوم.
لینا:سلام ددی جونم.
جونگ کوک خواست از کنارش رد شه که جلوش رو گرفت.
جونگ کوک باز خواست بره که دوباره جلوش رو گرفت.
یه بار دیگه که جلوش گرفت یکی جونگ کوک رو کشید.
تهیونگ:وقای میبینی نمی خواد باهات حرف بزنه انقدر بهش نچسب.
بعد جونگ کوک رو برد سر یه میز نشوندش و گفت
تهیونگ:پس اینجا خیلی مزاحمت میشن
جونگ کوک:اره(خجالت)
تهیونگ دستای جونگ کوک رو گرفت و گفت:
تهیونگ:از من خجالت میکشی؟
جونگ کوک:چی؟ها؟نه نه نه.من فقط...
تهیونگ: مهم نیست ولش کن
جونگ کوک:باشه.
من برم سفارش هارو بگیرم.با اجازه.
بعد بلند شد و یه تعظیم کرد و رفت.
- ۱۳۴
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط