ابلیس
part 70
رو پله نشسته بود و به یک نقطه خیره بود...چطور یک ماه تونسته بود بدون چویا زندگی کنه؟
تو این مدت مثل دیوونه ها دنبال مدیر میگشت اما انگار آب شده بود رفته بود زیر زمین...جوری که دازای فکر میکرد هدفش فقط کشتن چویا بود و حالا که به هدفش رسیده بود ناپدید شده بود.
" ارباب جوان...مهمون دارید "
دازای بی حوصله گفت
_ ردش کن بره
" ولی ایشون تاکید کردن میخوان شما رو ببینن "
_ ردش کن بره
داد زد و گلدون کناری رو شکست که خدمتکار ترسیده عقب عقب رفت و به فئودور برخورد کرد
" این چه طرز رفتار با یه خانومه؟ "
دازای بی حوصله و کلافه غرید
_ گمشید...گورتونو گم کنید ولم کنید...
از کنار فئودور رد شد که فئودور رو به خدمتکار گفت
" از طرف دازای عذر میخوام...میتونی بری سر کارت... "
به دنبال دازای رفت و وارد اتاقش شد
_ گمشو بیرون
" کارت دارم...واسه مهمونی نیومدم "
_ چی میخوای؟ هوم؟ چی از جونم میخوای؟ ها چیه نکنه شنیدی رفیق عزیزت کشته شده و اونم میخوای بندازی گردن من؟ آره!!!!!!!!!!!!! آره لعنتی من کشتمش
فئودور چشماشو روی هم فشرد و به فریاد های از ته دل دازای گوش میداد...میدونست چقدر عذاب کشیده و سکوت کرده و حالا میخواد خودشو خالی کنه
_ فئودور من...دازای اوسامو دیگه تموم شد خب؟ حالا گورتو گم کن برگرد همونجایی که ازش اومدی
" حالمون یکیه...میدونم که عاشقش بودی درست مثل من "
دازای هیستریک خندید و گفت
_ پس حقمه؟ آره من هنوزم دیوونه شم...من عاشقم ولی فایده نداره
نفس نفس میزد و دستشو به دیوار گرفت و با اون یکی دستش سرشو گرفت که فئودور نگران سمتش قدم برداشت
" دازای تو... "
_ من...خوبم!
" اومده بودم ببینمت...و باهات حرف بزنم اما تنها میتونم فقط بهت بگم...تسلیت میگم "
دازای از دیوار خودشو سر داد و رو زمین نشست...داشت با خودش چیکار میکرد؟ چویا نبود اون نیست وگرنه سرش غر میزدو باز میگفت این کارا چیه خودتو جمع کن دازایه احمق
دازای چشماشو بست و یاد غر غر های چشم آبیش افتاد و لبخند زد
فئودور اتاقو ترک کرد و گفت
" بزارید تنها باشه "
و بعد از عمارت بیرون رفت و دازای موند با خاطره های دو سه سالی که با چویا داشت
..........................
وارد دفتر رئیس شد و با چهره بی احساسش گفت
_ باید حرف بزنیم
" حتما...بیا بشین "
دازای رو صندلی کنار میز نشست و تکیه داد و پاشو رو اون یکی پاش انداخت
_ سوال اولم...مامانم کیه؟
رئیس متعجب شد
" چرا یهو همچین سوالی میپرسی؟ "
_ حرف اضافه نمیخوام...مامانم کیه و کجاست؟؟؟
رئیس لبخند زد و گفت
" مادرت خیلی وقته مرده "
_ اون...ا...اون کی بود؟
" تو قرار نیست با مادرت آشنا بشی...اینو میدونی دیگه؟ "
_ این حق منه بدونم خانوادم کی بودن
" دازای... "
سمتش خم شد و با چشمای بی رحم و صدایی خش دار گفت
" تو هیچ حقی نداری...خانواده ی تو منم "
دازای لبشو گاز گرفت و گفت
_ بابا...بابام...پدر واقعیم اون کیه؟ اسماشون چی بود؟
" پدر تو منم "
دازای بلند شد و دستشو رو میز کوبید و با دندون های چفت شده غرید
_ اون مدیر لعنتی اینو نمیگفت
" من پدر توام اینو بدون...فامیلی من روته "
_ شاید تقلبی باشه؟ هوم؟
خندید و گفت
_ اسماشونو بگو
" پدرت منم...مادرتم خیلی وقته مرده حتی اسمشم یادم نمیاد و نمیدونم چه بلایی سرش اومد "
_ دروغگوی کثیف
" میخوای باور کن میخوای نکن...این تموم چیزیه که من میدونم "
_ من بلاخره میفهمم...نمیتونی تا ابد این موضوع رو از من پنهان کنی
راهشو کج کردو با شتاب از اتاق خارج شد و رئیس تچی زیر لب گفت
" تو هیچی نباید بفهمی...و نمیفهمی تو پسر منی تو دازای اوسامویی "
____________________________________________________________
ادامه دارد...
رو پله نشسته بود و به یک نقطه خیره بود...چطور یک ماه تونسته بود بدون چویا زندگی کنه؟
تو این مدت مثل دیوونه ها دنبال مدیر میگشت اما انگار آب شده بود رفته بود زیر زمین...جوری که دازای فکر میکرد هدفش فقط کشتن چویا بود و حالا که به هدفش رسیده بود ناپدید شده بود.
" ارباب جوان...مهمون دارید "
دازای بی حوصله گفت
_ ردش کن بره
" ولی ایشون تاکید کردن میخوان شما رو ببینن "
_ ردش کن بره
داد زد و گلدون کناری رو شکست که خدمتکار ترسیده عقب عقب رفت و به فئودور برخورد کرد
" این چه طرز رفتار با یه خانومه؟ "
دازای بی حوصله و کلافه غرید
_ گمشید...گورتونو گم کنید ولم کنید...
از کنار فئودور رد شد که فئودور رو به خدمتکار گفت
" از طرف دازای عذر میخوام...میتونی بری سر کارت... "
به دنبال دازای رفت و وارد اتاقش شد
_ گمشو بیرون
" کارت دارم...واسه مهمونی نیومدم "
_ چی میخوای؟ هوم؟ چی از جونم میخوای؟ ها چیه نکنه شنیدی رفیق عزیزت کشته شده و اونم میخوای بندازی گردن من؟ آره!!!!!!!!!!!!! آره لعنتی من کشتمش
فئودور چشماشو روی هم فشرد و به فریاد های از ته دل دازای گوش میداد...میدونست چقدر عذاب کشیده و سکوت کرده و حالا میخواد خودشو خالی کنه
_ فئودور من...دازای اوسامو دیگه تموم شد خب؟ حالا گورتو گم کن برگرد همونجایی که ازش اومدی
" حالمون یکیه...میدونم که عاشقش بودی درست مثل من "
دازای هیستریک خندید و گفت
_ پس حقمه؟ آره من هنوزم دیوونه شم...من عاشقم ولی فایده نداره
نفس نفس میزد و دستشو به دیوار گرفت و با اون یکی دستش سرشو گرفت که فئودور نگران سمتش قدم برداشت
" دازای تو... "
_ من...خوبم!
" اومده بودم ببینمت...و باهات حرف بزنم اما تنها میتونم فقط بهت بگم...تسلیت میگم "
دازای از دیوار خودشو سر داد و رو زمین نشست...داشت با خودش چیکار میکرد؟ چویا نبود اون نیست وگرنه سرش غر میزدو باز میگفت این کارا چیه خودتو جمع کن دازایه احمق
دازای چشماشو بست و یاد غر غر های چشم آبیش افتاد و لبخند زد
فئودور اتاقو ترک کرد و گفت
" بزارید تنها باشه "
و بعد از عمارت بیرون رفت و دازای موند با خاطره های دو سه سالی که با چویا داشت
..........................
وارد دفتر رئیس شد و با چهره بی احساسش گفت
_ باید حرف بزنیم
" حتما...بیا بشین "
دازای رو صندلی کنار میز نشست و تکیه داد و پاشو رو اون یکی پاش انداخت
_ سوال اولم...مامانم کیه؟
رئیس متعجب شد
" چرا یهو همچین سوالی میپرسی؟ "
_ حرف اضافه نمیخوام...مامانم کیه و کجاست؟؟؟
رئیس لبخند زد و گفت
" مادرت خیلی وقته مرده "
_ اون...ا...اون کی بود؟
" تو قرار نیست با مادرت آشنا بشی...اینو میدونی دیگه؟ "
_ این حق منه بدونم خانوادم کی بودن
" دازای... "
سمتش خم شد و با چشمای بی رحم و صدایی خش دار گفت
" تو هیچ حقی نداری...خانواده ی تو منم "
دازای لبشو گاز گرفت و گفت
_ بابا...بابام...پدر واقعیم اون کیه؟ اسماشون چی بود؟
" پدر تو منم "
دازای بلند شد و دستشو رو میز کوبید و با دندون های چفت شده غرید
_ اون مدیر لعنتی اینو نمیگفت
" من پدر توام اینو بدون...فامیلی من روته "
_ شاید تقلبی باشه؟ هوم؟
خندید و گفت
_ اسماشونو بگو
" پدرت منم...مادرتم خیلی وقته مرده حتی اسمشم یادم نمیاد و نمیدونم چه بلایی سرش اومد "
_ دروغگوی کثیف
" میخوای باور کن میخوای نکن...این تموم چیزیه که من میدونم "
_ من بلاخره میفهمم...نمیتونی تا ابد این موضوع رو از من پنهان کنی
راهشو کج کردو با شتاب از اتاق خارج شد و رئیس تچی زیر لب گفت
" تو هیچی نباید بفهمی...و نمیفهمی تو پسر منی تو دازای اوسامویی "
____________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۵.۰k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط