{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازآی دلبرا که دلم بی قرار توست

بازآی دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست

در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست

ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست

هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست

سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست

بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست

هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست

ای سایه صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست


#هوشنگ_ابتهاج
دیدگاه ها (۲)

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

باز آی دلبـــرا! که دلم بی قـرار توستوین جان بر لب آمده در ا...

باز آی دلبرا که دلم بی قرار توستوین جان بر لب آمده در انتظار...

بازآی دلبرا که دلم بی قرار توستوین جان بر لب آمده در انتظار ...

بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد

باز آی دلبرا که دلم بی قرار توستوین جان بر لب آمده در انتظار...

#کوروش_یغماییباز آی دلبـــرا! که دلم بی قـرار توستوین جان بر...

باز آی دلبرا که دلم بی قرار توستوین جان بر لب آمده در انتظار...

بازا ای دلبرا ، که دلم بی قرار توست!!

#باز_آی_دلبرا_که_دلم_بی‌قرار_توستوین جان بر لب آمده در انتظا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط