بازآی دلبرا که دلم بی قرار توست
بازآی دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست
.
در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست
.
ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست .
هر سوی موج فتنه گرفته است و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست
.
سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست
.
بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست
.
هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست .
ای سایه صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست ....
وین جان بر لب آمده در انتظار توست
.
در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست
.
ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست .
هر سوی موج فتنه گرفته است و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست
.
سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست
.
بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست
.
هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست .
ای سایه صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست ....
- ۶.۹k
- ۰۱ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط