ماه دردانه بدان ، خانه ی دل را بلدم !

ماه دردانه بدان ، خانه ی دل را بلدم !
بی ریا غربت ویرانه ی دل را بلدم !

من دلم سوخته در حسرت یک صحبت تو
حس این لحظه ی بیگانه ی دل را بلدم

قصه آنگونه شروع شد که نباید میشد
راه برگشتن دزدانه ی دل را بلدم

ناز من گر طلب بوسه از این لب بکنی
بوسه در خلوت رندانه ی دل را بلدم

یار اگر زلف پریشان خودت وا نکنی
طرح گیسوی تو در شانه ی دل را بلدم

می اگر رونق سر مستی دل را نکند
مستی باده ی میخانه ی دل را بلدم

ناز نین ! گر طلب قصه و افسانه کنی
متن آن قصه و افسانه ی دل را بلدم
دیدگاه ها (۲)

ماه دردانه بدان ، خانه ی دل را بلدم !بی ریا غربت ویرانه ی...

ماه دردانه بدان ، خانه ی دل را بلدم !بی ریا غربت ویرانه ی...

ماه دردانه بدان ، خانه ی دل را بلدم !بی ریا غربت ویرانه ی...

ماه دردانه بدان ، خانه ی دل را بلدم !بی ریا غربت ویرانه ی...

ماه دردانه بدان ، خانه ی دل را بلدم !/ بی ریا غربت ویرانه ی ...

ماهِ دردانه بگو، خانه ی ما را بلدی؟؟؟بی ریا غربتِ مستانه ی م...

خب،طبق معمول یه پنجشنبه دیگه،منم و خودم،با چشمای بی خواب،و م...

میزنم دل را به دریا مثل این دیوانه هاغرق گیسوی تو هستم دختر ...

ساکنم بر درِ میخانه که میخانه از اوستمی خورم باده که این باد...

ساکنم بر درِ میخانه که میخانه از اوستمی خورم باده که این باد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط