ماه دردانه بدان خانه ی دل را بلدم

ماه دردانه بدان ، خانه ی دل را بلدم !
بی ریا غربت ویرانه ی دل را بلدم !

من دلم سوخته در حسرت یک صحبت تو
حس این لحظه ی بیگانه ی دل را بلدم

قصه آنگونه شروع شد که نباید میشد
راه برگشتن دزدانه ی دل را بلدم

ناز من گر طلب بوسه از این لب بکنی
بوسه در خلوت رندانه ی دل را بلدم

یار اگر زلف پریشان خودت وا نکنی
طرح گیسوی تو در شانه ی دل را بلدم

می اگر رونق سر مستی دل را نکند
مستی باده ی میخانه ی دل را بلدم

ناز نین ! گر طلب قصه و افسانه کنی
متن آن قصه و افسانه ی دل را بلدم
دیدگاه ها (۴)

یک نفر آمد و سهم ِدل ِتنهایم شدآمد و علّت ِبیداری ِشبهایم شد...

به شب و پنجره بسپار که برمی گردمعشق را زنده نگه دار که بر می...

به خانه ام سری بزن، بهار را بهانه کندوباره خلوت مرا، بیا پر ...

تو چشمای پر از دردم ، بدنبال چه میگردیاسیر این تب و دردم ، ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط