دستانت را گرفتند...🖤

دستانت را گرفتند

و دهانت را خرد كردند

به همین سادگی تمام شدی

از من نخواه در مرگ تو غزل بنويسم

كلماتم را بشويم

آنطور كه خون لبهايت را شستند

و خون لبهايت بند نمي آمد

تو را شهيد نمي خوانم

تو كشته ي تاريكي هستي

كشته ي تاريكي

اين شعر نيست

چشمان كوچك توست

كه در تاريكي ترسيده است

در تنهايي

گريه كرده

اعتراف كرده است .

نمي‌خواهم از تو فرشته‌اي بسازم با بالهاي نامرئي

تو نيز بي وفا بودي

بی پروا می خندیدی

گاهي دروغ مي گفتي

تو فرشته نبودي

اما آنكه سينه ات را سوخته به بهشت می رود

با حوریان شیرین هماغوشی می کند

با بزرگان محشور می شود

تو بزرگ نبودي

مال همين پائين شهر بودي .

مي دانم از شعرهاي من خوشت نمي آيد

مي گفتي : "شعرت استخوان ندارد

قافيه و رديفش كو ؟"

حالا ويراني ام را مي‌بيني ؟

تو قافيه و رديف زندگي ام بودي .

اين شعر نيست

خون دهان توست كه بند نمي آيد .‌‌..
دیدگاه ها (۱۹)

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

dark life =36جیمین تقلا کرد. سعی کرد خودش رو آزاد کنه. ولی ت...

کن نیچیوا ❤️‍🔥اومدم با پارت ۴ این سناریو ی شاهکار...لایک پار...

می‌دانم از شعرهای من خوشت نمی‌آید .می‌گفتی : «شعرت استخوان ن...

شاعری در بند عشقم عاشقی را می سرایم عاشق شعری شدم چون گفته ب...

از دهانت چشیدنی ست غزل،بیش از آنکه شنیدنی باشد قدری آهسته تر...

مجنون

عشق شرطی

واژه های شعر غریبم بغض دارند امشب......#نذر کرده ام اگر از ش...

واژه های شعر غریبم بغض دارند امشب......#نذر کرده ام اگر از ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط