عکاس خودم
عکاس خودم
رضا کیانیان : «هنگامی که برای زیارت امام رضا(ع) می روم، گاهی بعضی از خدام امام، من را به محل استراحت خودشان دعوت می کنند. من هم بی درنگ و در اوج خوشحالی می پذیرم. چای، گپ و گفت و مهربانی... یک بار که صحبت ها درباره ی معجزات هر روزه ی امام گُل انداخته بود، یکی از خدام قدیمی که از دوستان پدر مرحومم بود تعریف کرد: چندین سال پیش، در یکی از شب های زمستان، بعد از کشیک خوابیده بودم که امام به خوابم آمد و فرمود: بلند شو برو جلو پنجره فولاد. بی معطلی بیدار شدم. از این سوی صحن نگاه کردم و دیدم برف سفید یکدستی سراسر صحن را پوشانده و هیچ خبر دیگری نیست!
با خودم گفتم، حتماً خیالاتی شدم ...برگشتم و خوابیدم. دوباره امام به خوابم آمد و گفت: مگر نگفتم بلند شو برو جلو پنجره فولاد؟! دوباره بلند شدم و رفتم و نگاه کردم و باز هم جز برف چیزی ندیدم! در دل گفتم، یا امام رضا قربونت برم، اونجا که خبری نیست و برگشتم و خوابیدم. این بار امام با عصبانیت گفت: بلند شو برو جلو پنجره فولاد، وگرنه اخراجت می کنم!
ترسان و پشیمان از بی توجهی از خواب پریدم و به آن سمت دویدم و زیر لب طلب بخش می کردم تا رسیدم پشت پنجره. باز هم چیزی نبود، جز برف ! با ترس و زاری گفتم: یا امام رضا می بینی که آمدم، ولی اینجا خبری نیست که ناگهان دیدم برف جلو پنجره تکانی خورد و سگ نحیفی بلند شد و نالان به راه افتاد. من هم که تازه متوجه ی مأمویتم شده بودم، دنبال سگ رفتم.
سگ با عجله از محوطه صحن به سمت خیابان طبرسی رفت و عاقبت جایی ایستاد و به من نگاه کرد! دیدم چند توله ی سگ، در چاله ای گود و پر از برفابه و گل افتاده اند. حیرت زده و نادم از سستی ام، توله ها را از میان گل و شُل بیرون آوردم، گریه کنان و پشیمان از دیر رسیدنم، خشکشان کردم و با کمال احترام آن ها را در جایی مناسب و گرم گذاشتم».
رضا کیانیان : «هنگامی که برای زیارت امام رضا(ع) می روم، گاهی بعضی از خدام امام، من را به محل استراحت خودشان دعوت می کنند. من هم بی درنگ و در اوج خوشحالی می پذیرم. چای، گپ و گفت و مهربانی... یک بار که صحبت ها درباره ی معجزات هر روزه ی امام گُل انداخته بود، یکی از خدام قدیمی که از دوستان پدر مرحومم بود تعریف کرد: چندین سال پیش، در یکی از شب های زمستان، بعد از کشیک خوابیده بودم که امام به خوابم آمد و فرمود: بلند شو برو جلو پنجره فولاد. بی معطلی بیدار شدم. از این سوی صحن نگاه کردم و دیدم برف سفید یکدستی سراسر صحن را پوشانده و هیچ خبر دیگری نیست!
با خودم گفتم، حتماً خیالاتی شدم ...برگشتم و خوابیدم. دوباره امام به خوابم آمد و گفت: مگر نگفتم بلند شو برو جلو پنجره فولاد؟! دوباره بلند شدم و رفتم و نگاه کردم و باز هم جز برف چیزی ندیدم! در دل گفتم، یا امام رضا قربونت برم، اونجا که خبری نیست و برگشتم و خوابیدم. این بار امام با عصبانیت گفت: بلند شو برو جلو پنجره فولاد، وگرنه اخراجت می کنم!
ترسان و پشیمان از بی توجهی از خواب پریدم و به آن سمت دویدم و زیر لب طلب بخش می کردم تا رسیدم پشت پنجره. باز هم چیزی نبود، جز برف ! با ترس و زاری گفتم: یا امام رضا می بینی که آمدم، ولی اینجا خبری نیست که ناگهان دیدم برف جلو پنجره تکانی خورد و سگ نحیفی بلند شد و نالان به راه افتاد. من هم که تازه متوجه ی مأمویتم شده بودم، دنبال سگ رفتم.
سگ با عجله از محوطه صحن به سمت خیابان طبرسی رفت و عاقبت جایی ایستاد و به من نگاه کرد! دیدم چند توله ی سگ، در چاله ای گود و پر از برفابه و گل افتاده اند. حیرت زده و نادم از سستی ام، توله ها را از میان گل و شُل بیرون آوردم، گریه کنان و پشیمان از دیر رسیدنم، خشکشان کردم و با کمال احترام آن ها را در جایی مناسب و گرم گذاشتم».
- ۱.۱k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط