⭕️ امامی که حواسش به همه هست...

⭕️ امامی که حواسش به همه هست...

🔻توی صف مهمانسرای حضرتی بودیم. با فیش غذاهایی که فهمیدیم اشتباها رویش مُهر "بیرون‌بر" خورده.حالمان گرفته شد.روز برگشتن‌مان بود و فرصت نداشتیم فیش‌ها را عوض کنیم.دوستم رفت داخل و با غذاها برگشت.
رفتیم یک گوشه خلوت نشستیم که رفیقم گفت: بیا با هم بخوریم اگه سیر نشدیم،بعدی رو باز کنیم! شاید غذای دومی دست‌ نخورده بمونه و بدیم به کسی.غذا قُرمه سبزی حضرتی بود.از آن قُرمه‌ های جا افتاده‌ی بهشتی و برکت کرد جوری که سیر شدیم و یک پرس غذای دست نخورده باقی ماند! بلند شدیم.مردد که کدام صحن برویم.قرار شد آخرین زیارت را از پایین پای آقا برویم.یعنی صحن آزادی.
آرام آرام رفتیم و حرف‌ بین‌مان گل انداخت.آن قدر که نفهمیدم کی رسیدیم به صحن آزادی.یک جایی وسط صحبت‌ها رفیقم گفت: اون دو تا دخترو ببین! غذا رو بدم بهشون؟ نگاه کردم.دوتا دختر جوان با چادرهای گلدار جایی روبروی گنبد نشسته بودند و گپ می‌زدند.گفتم آره !
جلو رفت و با احترام غذا را داد دست دختر سمت راستی.من دورتر ایستاده بودم اما چشم‌های گرد شده‌ی دختر را خوب می‌دیدم. درست مثل کسی که وارد اتاق تاریکی شده و ناگهان با جشنی باشکوه غافلگیرش کرده باشند،دهانش باز مانده بود .
غذا را گرفت و هق‌هق به گریه افتاد.ما رفتیم جلوتر و منتظر دوست دیگرمان که بیاید.دلم اما به شانه‌های لرزان دختر گیر کرده بود.هی آرام برمی گشتم و نگاهش می کردم.و هرچه می‌دیدم فقط اشک بود و اشک.
وقتمان تمام شده بود و باید می‌رفتیم. دلم اما طاقت نیاورد.رفتم سمت‌شان.غذا را باز کرده بودند و دوتایی می‌خوردند.
بین هر قاشق،دختر بغضش را قورت می‌داد و اشکش را پاک می کرد.خودم را معرفی کردم و از علت گریه اش پرسیدم.
با گوشه چادر صورتش را پاک کرد و گفت:
ما از کرج اومدیم.من و دوستم.امروز تولدمه.می خواستم کیک بگیرم و بیارم حرم.ولی دیدم بچه تو حرم زیاده و نمیشه به همه‌شون داد.گفتم بیا غذای حضرتی بگیریم.گفتند باید نذورات داشته باشیم که بشه فیش غذا گرفت.ناامید به دوستم گفتم بیا بریم یه جایی بشینیم که امام‌ رضا(ع) صدامونو بشنوه.نشستیم اینجا و توی دلم داشتم به امام می گفتم : مثلا روز تولدم بود. این همه راه اومده بودم که تو حرم، یه خاطره‌ی قشنگ بسازم. دیدی هیچی نشد.دیدی حالم گرفته شد..
غُر می زدم بی آن که حتی جمله‌ای از این حرفها رو به دوستم بگم که یهو غذای حضرتی جلوم سبز شد!
به اینجا که رسید باز چشم‌هایش سیل شد. شرمنده بود از امام که غرهای توی دلش را شنیده و مهربان‌تر از تصورش بود.
از کنارش که بلند شدم رئوف بودن امام برایم معنای تازه‌ای گرفت.هیچ چیزی زیر نگاه مهربان‌ شان اشتباهی نمی شد.حتی بیرون‌بر شدن غذا، وقتی گوشه‌ی دیگر صحن‌،تولد دختری بود که دلش "غذای حضرتی" می خواست...
@mahlimaan
@ahl_bit

الله اکبر 🚀🚀🚀

برای پیروزی رزمندگان اسلام سوره فتح دعای توسل دعای ۱۴و۷ صحیفه سجادیه را قرائت کنید ...
اخبار را از کانال خط شکن در ایتا دنبال کنین
👇
https://eitaa.com/xcbnbbh
دیدگاه ها (۰)

تک پارتی از جونگکوک.

بگین ببینممن بخوام بگم خببب 3 سال پیش قشنگ یادمهتو اتاقم بود...

Do I love him, or do I hate him?P¹⁵بعد از کلی کل کل رفتیم خو...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:8ویو «سلین»بلاخره بعد چند ساعت زن...

پارت ۶ازش جدا شدم و دیدم داره میخنده.گفتم:سوهی: چته!؟ چرا می...

سیلام 🧸 بریم پارت گذاری !؟لتس گوویو «ا/ت»به خونه رسیدیم ، هو...

Chapter 13"*frozen*+ کی قراره بهم اجازه بدین دوباره بیام پیش...

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم ------ادامه پارت ۲۴

🖤 جانماز تبرکی🖤 مجموعه‌روایت‌ #رواق_دارالذکر ✍️ قرار بود دوس...

آوای شب پارت ۲۴ویو نویسنده دامیان در و باز کرد شوکه شد...انی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط