سوکوکو (پارت ۲۸)

«دوستیه فراموش شده»



{ویو: ۱۰-ژانویه-۲۰۱۹}
{ساعت: ۱۶:۴۰}

ویو دازای
وای دوباره از اون نگاه هااا😤
و دوباره تاریکی..
خیلی خوشم میاد اونام هی تکرارش میکننن😤😤
(چه حرسیم میخوره😅)

بعد حدودا نیم ساعت بیدار شدم
دقت کردین زمانه برگشتمون از رفتنمون بیشتر بود؟😐

بیدار شدم روی ی توشکه صورتی کالباسی بیدار شدم و بعد شاهده ی فرشته بودم که تو بغلم خوابیده بود شدم..

خدایااا بیا فرشتتو پس بگیررر

آروم بغله گوشش گفتم
دازای: فرشته ی مو حناییه من بیدار شو
(فهمیدین کیو میگه دیگه؟😅)

چشماشو باز کرد، وای انگار آسمون تازه رنگ گرفته
دازای: انگار‌خدا نمیخواد به این راحتیا فرشتشو پس بگیره
چویا: عه دازای اذیت نکن

سرمو بردم بالا و گفتم
دازای: خدا اگه فرشتشو پس نگیره..ی فرشته ی دیگه انتخاب میکنه، از تنها خانواده ی فرشته ی قبلیش،...و اونو به بهشت میبره...

(این تیکه رو یادتون بمونه)

چویا: ها؟ منظورت چیه؟
دازای: الاهی هیچ وقت معنیشو نفهمی...
چویا: بگو دیگه
دازای: مهم نیست

ورلاین: به به مرق عشقا بلاخره از خواب بیدار شدن

حالا اگه فقط من بودم بهم میگفت زیبای خفته😑

ما رو تشک دراز کشیده بودیم و ورلاین و ؟ روی ی میز دقیقا جلوی ما، رو به روی هم، چهار زانو نشسته بودن و داشتن شطرنج ترکی بازی میکردن.

چویا: بزار ببینم...عمداً منو تو بغله این تیره برق، گذاشتین؟

؟ بنده خدا داشت آب میخورد یهو پرید گلوش
ورلاینم سریع آروم زد به کمرش تا ی وقت خفه نشه و تو همون حالت گفت

ورلاین: نَمَنه؟؟ (ترکه؟😐) داداشش مگه مریضم تو رو به این یارو بچسبونممم
؟:(سرفه) ما دوتا (سرفه) توشکه جُد_ (سرفه ولی آروم در از قبلیا) جدا گ.گذاشته بو‌‌.دیم تو خودت ر.رفتی بغله ا.اون

آخیییی خودش بگلم کرده بود خوداا
بعد از این حرفش چویا مثله لبو قرمز شد
ورلاینم در حالی که دستش رو شونه ی ؟ بود، همراه با ؟ خندیدن.

وای چقد گشنمه...
دقت کردین بنده صبحانه هم نخوردم؟😐

(به فرما گَذا: 🍲)

وای الان چجوری بگم که مسخرم نکنن؟

؟: میگم گشنتون نیست؟
ورلاین: یگم رامن توی آشپزخونه روی میز، آماده کردم گذاشتم اگه گشنتونه برید مِیل کنید؛

وای خداروشُ_...
دازای: صبر کن ببینم تو درست کردییییی؟؟؟!! *خطاب به ورلاین*
ورلاین: آروم بابا، فقط بخور
چویا: بسم الله (منحرفیش فعال شد✅😂)

ورلاین: چ.چییی نه نه منظورم غذا بودش

؟ با خنده: باشه میدونیم😆
چویا: منکه گشنمه میشه زودتر برم؟
؟: آره البته، بیا راهنماییت کنم ( راهو نشونش بده)

ویو چویا
واقن گشنم بود آخه کله روز غذا نخورده بودم
راستش یکم خجالت میکشیدم که نکنه فک کنن شِکَمو یا پُرخوری میکنم ولی خداروشکر خیلی عادی برخورد کرد...
؟: بیا از این طرف..
چویا: اینجا چقدر بزرگه!
؟: هه تازه کجاشو دیدی، بیا اینجاس

بلاخره به آشپز خونه رسیدیم و واقن بوی خوبی میومد فقط من حس نمیکردم چون بویاییم یکم مشکل داره...

؟: بیا اینجا بشین
چویا: مرسی ممنونم
؟ ی لبخنده قشنگ بهم زد و
؟: اگه چیزه دیگه ایم خواستی حتما بگو
چویا: اوهوم..حتما

تا میخواستم غذامو بخورم صدای دازای اومد که داشت با پل سره ی چیزه بیخود بحث میکرد

؟: خوب..من دیگه برم، تا این دو تا بیشتر دعواشون نشده
چویا: اینارو ولشون کنی، همدیگه رو میجوعَن
؟: ( خندیدن) او آره البته اونم با سُس اضافه
منم خندم گرفت..

ویو ؟
میخواستم برم پیشه اون دو تا ولی چویا دستمو کشید..
چویا: اوه..آم..میخوای بری؟
؟: آره، برم تا اون دو تا همو قورت ندن..
چویا: آا خوب‌...نمیشه بیشتر_...
؟: بیشتر چی؟
چویا: هیچی هیچی برو
؟: مطمئنی؟
چویا: آ.آره البته
دوباره لبخند زد و بعد از در رفت بیرون..
دیدگاه ها (۱۰)

روباه کوچولوی من پارت سی و چهار ( رمانه داره میرینه به اعصاب...

رمان سوم پارت شانزدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚@ ویو راوی ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

رمان بهترین من،پارت۳☆ساعت 12:00دازای میره تو خونه ی چویا*چوی...

بهار بدون تو

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط