{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زندگی به قیمت مرگ

زندگی به قیمت مرگ


زمانی که از هر جا برایت مصیبت می‌بارد شخصی مانند چراغی روشن واردش میشود و تمام آن مشکلات را حل میکند اما کسی چه میداند که بهای آن روشن شدن آن چراغ چیست❤️‍🩹
ده سال پیش در همان روز روی صندلی بیمارستان نشسته بود و فقط گریه میکرد دکتران حرف های بیرحمانه خود را در صورت دختر پرت کرده بودند
چه کسی دوست داشت خواهر سه ساله اش که کسی جز او نداشت به خاطر نداشتن هزینه از بین برود
زندگی بیرحم بود و خسته کننده دختر حاضر بود زندگی خود را در قبال زندگی خواهرش بدهد اما او با راحتی زندگی کند
مردی با قامت بلند و لباس های مرتب به سمت او آمد و گلی سرخ در گلدان کنار تخت دخترک بیجان گذاشت و ماجرا از همان روز شروع شد
قرار دادی که به قیمت جان خودش تمام میشد بسته شده بود و خواهرش روز به روز بهبود یافت
او در عوض خواهرش و خوشبختی او زندگی خودش را روی میز گذاشته بود 🥀
امروز آخرین روز بود دوباره آن مرد برمیگشت تا زندگی دختر را از او بدزدد زنگ در فشرده شد دختر هنوز امادگی نداشت
در را باز کرد و با همان مرد خوش‌پوش مقابل شد از او خواهش کرد که زمانی برای خداحافظی با خواهرش به او بدهد و بگذارد او خارج از دید خواهرش بمیرد
مرد مانند گرگی در کمین شکارش صبور ایستاد
دختر با دستانی لرزان خواهرش را که حالا سیزده ساله بود در آغوش کشید و او را نوازش کرد این آخرین بار بود
مقداری پس انداز که داشت به خواهرش داد 🖤
به سمت مرد قدم برداشت و همقدم با او به سوی مرگ حرکت کرد آرزوی او برآورده شده بود و او به جای خواهرش مرگ را تجربه کرده بود 🍂
سال ها بعد خواهر دختر ندونسته با شیطانی ازدواج کرد که نمیدانست خواهرش را کشته او با جان کسی زندگی کرد که برای او همه چیزش را فدا کرده بود او عاشقانه فردی را دوست داشت که قدم به قدم زندگی خواهرش را از او دزدیده بود 🍁
خب نظرتون چیه می‌دونم‌ پایان بد بود ولی احساس میکنم داستان های کوتاه با پایان بد رو‌ بهتر می‌نویسم
اگه ایده ای چیزی برای تکپارتی سناریو دارید بگید چون خودم کفگیرم برای سناریو و تکپارتی به ته دیگ خورده ❤️
دیدگاه ها (۸)

🖤 پارت ۴۵ | «خواهر»— «لانا، وایسا!»صدای کوک پشت سرش آمد.اما ...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

رمان تهکوک

p15شب شده بود.جنا بعد از بستن آتلیه، به سمت خانه راه افتاد. ...

🖤 قسمت سوم وقتی حق انتخاب از فاطمه گرفته شد...هنوز داغ پد...

✈️ چند روز بیشترپارت ۲۲صدای اعلام پرواز دوباره در سالن پیچید...

🖤 قفس سیاهپارت دوازدهم | ملاقاتلانا تمام شب خوابش نبرد.پیام ...

فعلا نیک نیم نداره

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓‌Part 2‌هان با تمام توانش دستش را عقب کشید.هان: گف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط