Thousands of times more than you think...🙃
تکپارتی از لینو(درخواستی)
علامت تو:○
علامت دیگران:_
با شنیدنِ صدای آلارم گوشیت، آروم آروم چشمات رو باز کردی و کش و قوسی به بدنت دادی.
بعداز خاموش کردنِ زنگ، صفحهی گوشی رو باز کردی.
°•پیام جدید... از طرفِ 《مینهو اوپا》...•°
"کوچولو، نمیدونم آمادهی شنیدنش هستی یا نه؛ ولی یه خبر یهویی برات دارم.
برای سومین بار برام احضاریه اومد و اینبار دیگه قبولش کردم.
آره... دارم میرم سربازی!
حرفا رو میزاریم واسهی بعد.
الان..
اگه دلت میخواد باهام خداحافظی کنی، بیا ایستگاه گیمپو؛ نگران نباش، تا وقتی که بیای منتظرت میمونم!"
برای لحظهای توی شوک موندی و نمیدونستی چیکار کنی.
دلت میخواست همون لحظه بزنی زیر گریه اما میدونستی که نباید منتظرش بزاری.
با بیشترین سرعتی که میتونستی صورتت رو شستی، لباس عوض کردی و موهات رو توی راه بستی!
وقتی سوار تاکسی شدی، با صدای لرزون و نسبتا بلندی به راننده گفتی:" ایستگاه گیمپو! آجوشی؛ توروخدا تندتر برین!"
به نزدیکهای ایستگاه که رسیدین، ترافیک شروع شد و این باعث میشد ماشین کندتر حرکت کنه.
با سرعت پول رو از توی کیفت در آوردی و همینجوری که توی دست راننده میذاشتی گفتی:" من همینجا پیاده میشم. ممنونم."
از ماشین بیرون پریدی و تا خود ایستگاه دویدی.
به محض اینکه پسری رو دیدی که با قد و هیکلِ آشنا و لباس نظامی، پشت به تو وایستاده و کیف برند گوچیش رو روی دوشش انداخته، متوقف شدی و همینطور که نفس نفس میزدی داد کشیدی:" لی مینهو!"
با شنیدن صدات به سمتت برگشت و با دیدنِ وضعیتت خندهی بلندی سر داد و گفت:" این دیگه چه قیافهایه؟!"
اشک توی چشمات جمع شد. جلو رفتی و همینطور که با دست به سینهش ضربه میزدی، با گریه گفتی:" دیوونهی روانی! چرا موهاتو کوتاه کردی؟! چرااا؟! کجا داری میرییی؟؟"
خم شد و توی چشمات نگاه کرد.
_گریه نکن... فقط رفتن رو واسهی من سختتر میکنی. بالاخره که باید میرفتم.
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#آی ان#آی.ان#چانگبین
علامت تو:○
علامت دیگران:_
با شنیدنِ صدای آلارم گوشیت، آروم آروم چشمات رو باز کردی و کش و قوسی به بدنت دادی.
بعداز خاموش کردنِ زنگ، صفحهی گوشی رو باز کردی.
°•پیام جدید... از طرفِ 《مینهو اوپا》...•°
"کوچولو، نمیدونم آمادهی شنیدنش هستی یا نه؛ ولی یه خبر یهویی برات دارم.
برای سومین بار برام احضاریه اومد و اینبار دیگه قبولش کردم.
آره... دارم میرم سربازی!
حرفا رو میزاریم واسهی بعد.
الان..
اگه دلت میخواد باهام خداحافظی کنی، بیا ایستگاه گیمپو؛ نگران نباش، تا وقتی که بیای منتظرت میمونم!"
برای لحظهای توی شوک موندی و نمیدونستی چیکار کنی.
دلت میخواست همون لحظه بزنی زیر گریه اما میدونستی که نباید منتظرش بزاری.
با بیشترین سرعتی که میتونستی صورتت رو شستی، لباس عوض کردی و موهات رو توی راه بستی!
وقتی سوار تاکسی شدی، با صدای لرزون و نسبتا بلندی به راننده گفتی:" ایستگاه گیمپو! آجوشی؛ توروخدا تندتر برین!"
به نزدیکهای ایستگاه که رسیدین، ترافیک شروع شد و این باعث میشد ماشین کندتر حرکت کنه.
با سرعت پول رو از توی کیفت در آوردی و همینجوری که توی دست راننده میذاشتی گفتی:" من همینجا پیاده میشم. ممنونم."
از ماشین بیرون پریدی و تا خود ایستگاه دویدی.
به محض اینکه پسری رو دیدی که با قد و هیکلِ آشنا و لباس نظامی، پشت به تو وایستاده و کیف برند گوچیش رو روی دوشش انداخته، متوقف شدی و همینطور که نفس نفس میزدی داد کشیدی:" لی مینهو!"
با شنیدن صدات به سمتت برگشت و با دیدنِ وضعیتت خندهی بلندی سر داد و گفت:" این دیگه چه قیافهایه؟!"
اشک توی چشمات جمع شد. جلو رفتی و همینطور که با دست به سینهش ضربه میزدی، با گریه گفتی:" دیوونهی روانی! چرا موهاتو کوتاه کردی؟! چرااا؟! کجا داری میرییی؟؟"
خم شد و توی چشمات نگاه کرد.
_گریه نکن... فقط رفتن رو واسهی من سختتر میکنی. بالاخره که باید میرفتم.
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#آی ان#آی.ان#چانگبین
- ۱۴.۹k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط