#چندپارتی
#چندپارتی
لینو/ا.ت
P:3
«من میدونم چه احساسی داری. میدونم چقدر بده که اینطوری احساس کنی گم شدی، ولی به قلبت اجازه بده آروم بگیره. جدا از این کنارش باش.. قلبت خودش راهنماییت میکنه. اون خودش مسیر درست رو بهت نشون میده. به احساساست گوش بده اما حواست رو جمع کن؛ چون ممکنه گاهی احساسات راه اشتباه رو بهت نشون بدن..!»
با حرف های مادرت آروم شدی. قلبت آروم گرفت. دیگه مثل قبل محکم نمیکوبید! چشم هات رو آروم بستی و هرگز نفهمیدی که کِی به خواب فرو رفتی..
.
.
حدودا چهار روز از اون اتفاق میگذشت و تو این مدت برخلاف حرفای پدرت که بارها بهت میگفت:«به دیدنش نرو!» به دیدن مینهو میرفتی.
روی صندلی چوبی، رو به روی مینهو نشسته بودی و به چشم های نگرانش نگاه میکردی.
از اون روز به بعد مینهو همش نگران بود و میترسید. اون نگران بود که دیگه هیچوقت نتونم تو رو کنار خودش ببینه و نگه داره!
ا.ت: مینهو انقد نگران نباش! ما هنوزم فرصت داریم.
مینهو: نه.. ما فرصت نداریم. اگه پدرت مجبورت کنه با کس دیگه ای ازدواج کنی چی؟
ا.ت: مینهو این اتفاق نمیافته! حتی اگه مجبورم هم بکنه من بازم قبول نمیکنم. تو قلب من.. فقط ینفر میتونه زندگی کنه که اونم فقط تویی!
با شنیدن حرفات کمی آروم گرفت اما هنوزم میتونستی رد نگرانی رو ته چشماش ببینی..
همون لحظه با صدای نوتیفی که به گوشیت اومد، نگاهت رو از مینهو گرفتی و گوشیت رو از تو کیفت بیرون آوردی.
با دیدن محتوای پیام لبخندی به پهنای صورتت زدی و بعد درحالی که سعی میکردی جلوی ریزش اشک هات رو بگیری، به مینهو نگاه کردی و گفتی:«لینو.. اینو ببین! پدرم.. اون.. اون با ازدواج ما موافقت کرد!»
با تعجب گوشیت رو از دستت گرفت و دوباره پیام رو خوند..
«باید بگم که.. طبق چیز هایی که از شما دونفر دیدم، متوجه شدم عشقتون نسبت به همدیگه بقدری زیاده که حاضرید برای هم هرکاری بکنید. این عشق بقدری پاک و مقدسه که نه من نه هیچ کس دیگه ای نمیتونه جلوش رو بگیره پس با این حساب، من با ازدواج شما دو نفر مواقفت میکنم.»
لینو، با ذوق به صفحه گوشی خیره شده بود. زمانی که پیام رو کامل خوند با چشمانی که از خوشحالی و ذوق برق میزد بهت نگاه کرد و بلافاصله از جاش بلند شد و به سمتت اومد و تو رو در آغوش گرفت..
.
.
نزدیک یه هفته از عروسیتون میگذشت. تو این یه هفته که زندگی مشترکتون رو شروع کرده بودید، خیلیی اتفاق ها افتاد.. البته از نوع خوبشون!
زندگیتون ساده اما پر از عشق بود.. شما، برای بدست آوردن هرچیزی باهم و درکنار هم تلاش میکردید و این چیزی بود که شما رو یه زوج واقعی میکرد..
End.
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
لینو/ا.ت
P:3
«من میدونم چه احساسی داری. میدونم چقدر بده که اینطوری احساس کنی گم شدی، ولی به قلبت اجازه بده آروم بگیره. جدا از این کنارش باش.. قلبت خودش راهنماییت میکنه. اون خودش مسیر درست رو بهت نشون میده. به احساساست گوش بده اما حواست رو جمع کن؛ چون ممکنه گاهی احساسات راه اشتباه رو بهت نشون بدن..!»
با حرف های مادرت آروم شدی. قلبت آروم گرفت. دیگه مثل قبل محکم نمیکوبید! چشم هات رو آروم بستی و هرگز نفهمیدی که کِی به خواب فرو رفتی..
.
.
حدودا چهار روز از اون اتفاق میگذشت و تو این مدت برخلاف حرفای پدرت که بارها بهت میگفت:«به دیدنش نرو!» به دیدن مینهو میرفتی.
روی صندلی چوبی، رو به روی مینهو نشسته بودی و به چشم های نگرانش نگاه میکردی.
از اون روز به بعد مینهو همش نگران بود و میترسید. اون نگران بود که دیگه هیچوقت نتونم تو رو کنار خودش ببینه و نگه داره!
ا.ت: مینهو انقد نگران نباش! ما هنوزم فرصت داریم.
مینهو: نه.. ما فرصت نداریم. اگه پدرت مجبورت کنه با کس دیگه ای ازدواج کنی چی؟
ا.ت: مینهو این اتفاق نمیافته! حتی اگه مجبورم هم بکنه من بازم قبول نمیکنم. تو قلب من.. فقط ینفر میتونه زندگی کنه که اونم فقط تویی!
با شنیدن حرفات کمی آروم گرفت اما هنوزم میتونستی رد نگرانی رو ته چشماش ببینی..
همون لحظه با صدای نوتیفی که به گوشیت اومد، نگاهت رو از مینهو گرفتی و گوشیت رو از تو کیفت بیرون آوردی.
با دیدن محتوای پیام لبخندی به پهنای صورتت زدی و بعد درحالی که سعی میکردی جلوی ریزش اشک هات رو بگیری، به مینهو نگاه کردی و گفتی:«لینو.. اینو ببین! پدرم.. اون.. اون با ازدواج ما موافقت کرد!»
با تعجب گوشیت رو از دستت گرفت و دوباره پیام رو خوند..
«باید بگم که.. طبق چیز هایی که از شما دونفر دیدم، متوجه شدم عشقتون نسبت به همدیگه بقدری زیاده که حاضرید برای هم هرکاری بکنید. این عشق بقدری پاک و مقدسه که نه من نه هیچ کس دیگه ای نمیتونه جلوش رو بگیره پس با این حساب، من با ازدواج شما دو نفر مواقفت میکنم.»
لینو، با ذوق به صفحه گوشی خیره شده بود. زمانی که پیام رو کامل خوند با چشمانی که از خوشحالی و ذوق برق میزد بهت نگاه کرد و بلافاصله از جاش بلند شد و به سمتت اومد و تو رو در آغوش گرفت..
.
.
نزدیک یه هفته از عروسیتون میگذشت. تو این یه هفته که زندگی مشترکتون رو شروع کرده بودید، خیلیی اتفاق ها افتاد.. البته از نوع خوبشون!
زندگیتون ساده اما پر از عشق بود.. شما، برای بدست آوردن هرچیزی باهم و درکنار هم تلاش میکردید و این چیزی بود که شما رو یه زوج واقعی میکرد..
End.
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
- ۲.۱k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط