گوزنی بر چشمه ای رفت تا آب بنوشد.
گوزنی بر چشمه ای رفت تا آب بنوشد.
عکس خودش را در آب دید.
پاهایش باریک و کوتاه بنظرش آمد، غمگین شد...
اما شاخ های بلند و قشنگش را که دید؛
شادمان و مغرور شد.
در همین حین چند شکارچی قصد او کردند.
گوزن گریخت و چون چالاک میدوید، صیادان به او نرسیدند.
اما وقتی به جنگل رسید،
شاخ هایش به شاخه درخت گیر کرد.
صیادان سر رسیدند و او را گرفتند.
گوزن چون گرفتار شد با خود گفت:
دریغا پاهایم که از آنها ناخشنود بودم و نجاتم دادند، اما شاخ هایم که به زیبایی آنها می بالیدم، گرفتارم کردند.
چه بسا گاهی از چیزهایی که ناشکر و گِله مندیم، پله صعودمان باشد و چیزهایی که به آنها مغروریم مایه سقوطمان...!!!
عکس خودش را در آب دید.
پاهایش باریک و کوتاه بنظرش آمد، غمگین شد...
اما شاخ های بلند و قشنگش را که دید؛
شادمان و مغرور شد.
در همین حین چند شکارچی قصد او کردند.
گوزن گریخت و چون چالاک میدوید، صیادان به او نرسیدند.
اما وقتی به جنگل رسید،
شاخ هایش به شاخه درخت گیر کرد.
صیادان سر رسیدند و او را گرفتند.
گوزن چون گرفتار شد با خود گفت:
دریغا پاهایم که از آنها ناخشنود بودم و نجاتم دادند، اما شاخ هایم که به زیبایی آنها می بالیدم، گرفتارم کردند.
چه بسا گاهی از چیزهایی که ناشکر و گِله مندیم، پله صعودمان باشد و چیزهایی که به آنها مغروریم مایه سقوطمان...!!!
- ۱.۴k
- ۰۱ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط