رمان زیبا تر از الماس

رمان زیبا تر از الماس

پارت ۶۰

ارسلان: روی تخت خوابم برد

دیانا: آروم رفتم خوابیدم

.. فردا صبح ...

ارسلان: محراب بهم زنگ زد گفت قراره یه مهمونی بگیره ما رو هم دعوت کرده

دیانا: مگه منو میشناسه

ارسلان: بله

دیانا: خوب من که لباس ندارم

ارسلان: برات میخرم چیزی نیست که

دیانا: مرسی

ارسلان: برای دیانا لباس و گرفتیم رفتیم خونه ( عکسشو میزارم)

دیانا: لباسم خیلی خوشگل بود ذوق داشتم
دیدگاه ها (۱)

بریم برای پارت گذاری بیب ها؟🧸بزن بریم هوراااااویو«ا/ت»با صدا...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

۵٬۶ روز نبودم ، دیگه خودتون ببینید❤بچه ها دیشب ما طبس موندیم...

پارت ۳۷ چند روز از شام سه‌نفره گذشته بود.عصر، من روی مبل درا...

پارت ۲۶

پنهان عشق

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁵ویو: اتتلفن خونه زنگ خورد.خدمتکا...

تکپارتی𝕁𝕀𝕄𝕀ℕ ♥🍷شخصیت ها: جیمین. لیا. کیا. یونگی. ادمین: امید...

Cruel Love پارت ۵ و رفتیم تو مامان و بابا نگران رو کاناپه نش...

#عشق در نگاه او part 4ویو سالی رفتم رو تخت دراز کشیدم همش دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط