{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁵

ویو: ات

تلفن خونه زنگ خورد.

خدمتکار سریع خودش رو به تلفن رسوند و جواب داد.

خدمتکار:
بله؟

چند ثانیه به حرف‌های طرف مقابل گوش داد.

بعد رو به جونگ‌کوک کرد.

خدمتکار:
ارباب، آقای هنری هستن.

جونگ‌کوک ابروش رو بالا انداخت.

_ هنری؟

خدمتکار:
بله قربان. گفتن برای فردا شب یه مهمونی برگزار کردن و شما و خانوادتون دعوت هستید

جونگ‌کوک چند لحظه ساکت موند.

_ چه مهمونی‌ای؟

خدمتکار کمی مکث کرد.

خدمتکار:
مهمونی مافیایی، قربان.

جونگ‌کوک نگاهی به من انداخت.

_ کیا دعوت شدن؟

خدمتکار:
افراد مهم زیادی هستن. بیشتر خانواده‌های مافیایی.

جونگ‌کوک چند ثانیه فکر کرد.

_ باشه. میایم.

خدمتکار:
چشم قربان.

همون لحظه یونا که هنوز سر میز بود، با ذوق گفت:

= اخجوووون! مهمونی داریمممم!

÷ دخترم، آروم‌تر.

= ولی ماماننن، مهمونیه!

من و جونگ‌کوک از پله‌ها رفتیم بالا.

وقتی وارد اتاق شدیم، جونگ‌کوک رفت روی مبل نشست و لپ‌تاپش رو باز کرد.

منم رفتم روی تخت دراز کشیدم و گوشیم رو برداشتم.

هرکدوم مشغول کار خودمون شدیم.


کم‌کم صدای بارون از بیرون بلند شد.

به پنجره نگاه کردم.

بارون شدیدتر شده بود.

سرم رو دوباره روی بالش گذاشتم و به گوشی خیره شدم.

چند دقیقه بعد، جونگ‌کوک لپ‌تاپش رو بست.

_ تموم شد.

+ بالاخره!

جونگ‌کوک نگام کرد.

_ خوابت نمیاد؟

+ یکم.

چراغ‌ها رو خاموش کردیم و هرکدوم سر جای خودمون دراز کشیدیم.

چند دقیقه‌ای گذشت.

همه‌جا ساکت بود...

تا اینکه صدای رعد و برق توی کل عمارت پیچید.

از جا پریدم و یه جیغ خیلی آروم کشیدم.

جونگ‌کوک که خواب‌آلود بود، تکون خورد و چشم‌هاش رو نیمه‌باز کرد.

_ چی شد؟

+ هیچی...

چشم‌هاش رو دوباره بست.

_ باشه...

منم دوباره چشم‌هام رو بستم.

اما چند دقیقه بعد...

دوباره صدای رعد و برق اومد.

این بار محکم‌تر.

پتو رو محکم‌ گرفتم.

جونگ‌کوک که متوجه ترسم شده بود، آروم گفت:

_ می‌خوای بیای بغلم؟

+ نه.

چند ثانیه سکوت شد.

صدای بارون همچنان از پشت پنجره می‌اومد.

دوباره یه صدای رعد بلند شد.

چشم‌هام رو بستم و بالاخره با صدای آرومی گفتم:

+ جونگ‌کوک...

_ هوم؟

+ میشه بیام بغلت؟

چند لحظه نگام کرد.

بعد با صدای خواب‌آلود و آرومی گفت:

_ آره، قربونت بشم. بیا. (نیشتو ببند سینگلعلی)

آروم به سمتش رفتم.

همین که کنارش دراز کشیدم، جونگ‌کوک دست‌هاش رو دورم حلقه کرد و منو توی آغوشش گرفت.

سرم رو روی سینه‌ش گذاشتم.

_ حالا بخواب... من اینجام.

چشم‌هام رو بستم.

این بار صدای رعد و برق هم نتونست منو بترسونه.

چند دقیقه بعد، هر دومون خوابمون برد.

#رمان#فیکشن#بی‌تی‌اس#فیک#رمان‌مافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jung‌kook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگ‌کوک
#بی‌تی‌ای#بنگتن#رمان‌جونگ‌کوک
دیدگاه ها (۹)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁶ویو: اتصبح که بیدار شدم، دستم رو...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁷ویو: جونگ‌کوکهمین که رسیدیم، هنر...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁴ویو: ات_ باشه.جونگ‌کوک ازم فاصله...

𝟐𝟎𝟎 𝐭𝐚 𝐀𝐑𝐌𝐘𝐢𝐢𝐢 😭💜عرررر واقعاً باورم نمیشههه 😭😭و من فقط میتون...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶¹ویو: اتفردا...دست کوک رو گرفتم و...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁹ویو: اتدست جونگ‌کوک هنوز توی دست...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁹ویو: اتدر که بسته شد، چند ثانیه ...

پارت ۱۹۵

حدود نیم ساعت گذشته بود.بارون هنوز شدید می‌بارید و هر چند دق...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²³ویو: اتماشین بالاخره جلوی عمارت ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁶ویو: اتچند دقیقه گذشت.صدای قدم‌ه...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁸ویو: اتهنری هنوز داشت آماده می‌ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط