روزي جواني نزد شيخ رفت، و پرسيد چرا اينقدر مردم براي پول
روزي جواني نزد شيخ رفت، و پرسيد چرا اينقدر مردم براي پول دروغ ميگًويند؟
شيخ جعبه كبريتي دراورد، از سه عدد چوب كبريت يك عدد را برداشته و دوعدد وا در جعبه گذاشته و در جيبش قرار داد، ان يك چوب كبريت را از وسط به دو قسمت كرد و قسمتي كه سري تيز داشت را برداشت
و با ان دندان هايش را خلال كرد و گفت:من چه ميدانم!!!
والاو...
هر ناسزایی بگی اول به شخصیت داستان بعد ب خودتون شب خوش
شيخ جعبه كبريتي دراورد، از سه عدد چوب كبريت يك عدد را برداشته و دوعدد وا در جعبه گذاشته و در جيبش قرار داد، ان يك چوب كبريت را از وسط به دو قسمت كرد و قسمتي كه سري تيز داشت را برداشت
و با ان دندان هايش را خلال كرد و گفت:من چه ميدانم!!!
والاو...
هر ناسزایی بگی اول به شخصیت داستان بعد ب خودتون شب خوش
- ۱.۸k
- ۰۹ مهر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط