{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزي جواني نزد شيخ رفت، و پرسيد چرا اينقدر مردم براي پول

روزي جواني نزد شيخ رفت، و پرسيد چرا اينقدر مردم براي پول دروغ ميگًويند؟
شيخ جعبه كبريتي دراورد، از سه عدد چوب كبريت يك عدد را برداشته و دوعدد وا در جعبه گذاشته و در جيبش قرار داد، ان يك چوب كبريت را از وسط به دو قسمت كرد و قسمتي كه سري تيز داشت را برداشت






و با ان دندان هايش را خلال كرد و گفت:من چه ميدانم!!!
والاو...
هر ناسزایی بگی اول به شخصیت داستان بعد ب خودتون شب خوش
دیدگاه ها (۳)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_10 فصل پنجم | ک...

نوشتنپارت هشتم: اتاق ۱۳ 🗝️🖤درِ زیرزمین با صدای بلندی باز شد....

کپشن بخونید

یه جوونى از یه بزرگی پرسید : اگه دنیا فانیه، چرا همه دنبالش ...

روزی جوانی از شیخی پرسید چرا انسان ها اینقدر برای پول همدیگر...

یه جوونى از یه بزرگی پرسید : اگه دنیا فانیه، چرا همه دنبالش ...

یه جوونى از یه بزرگی پرسید : اگه دنیا فانیه، چرا همه دنبالش ...

روزي از شيخي پرسيده شد چرا انسانها اينقدر براي پول همديگر ر...

روزی جوانی از پیری پرسید: دونفر عاشق یکدیگرند ولی علاقه‌اشان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط