روزی جوانی از شیخی پرسید چرا انسان ها اینقدر برای پول همد

روزی جوانی از شیخی پرسید چرا انسان ها اینقدر برای پول همدیگر را می آزارند

و به هم بدی می کنند؟

شیخ قوطی کبریتی از جیب درآورد، سه نخ سیگار را گرفت

و دونخ آن را دوباره در قوطی نهاد،

آن یک نخ را نصف کرد وبا آن نصفه که نوک تیزی داشت لای دندان خود را تمیز کرد و گفت:

چه میدانم!
دیدگاه ها (۱)

پارت بیستم

پارت پانزدهم سبز یشمی زیر بارانصبح با صدای باران شروع شد.نه ...

007-پنهان در مه - پارت ۸۸

پارت: 26 (بخش2) **زاویه دید: زین**فضای راهروی اصلیِ دبیرستان...

روزي از شيخي پرسيده شد چرا انسانها اينقدر براي پول همديگر ر...

روزی جوانکی از شیخی پرسید: چرا انسانها انقدر برای پولهمدیگر ...

روزی جوانی از شیخی پرسید:دونفر عاشق یکدیگرند ولی علاقه شان ر...

روزی جوانی از شیخی پرسید:دونفر عاشق یکدیگرند ولی علاقشان را ...

روزی جوانی از پیری پرسید: دونفر عاشق یکدیگرند ولی علاقه‌اشان...

داستان حکیمانهروزی جوانی ازحکیمی پرسیدچراانسانهااینقدربرای م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط