{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی جوانی از شیخی پرسید:دونفر عاشق یکدیگرند ولی علاقشان

روزی جوانی از شیخی پرسید:دونفر عاشق یکدیگرند ولی علاقشان
را ابراز نمیکنن


شیخ قوطی کبریتی از جیب درآورد ،سه نخ کبریت برداشت و دو نخ آن را به قوطی برگرداند، آن یک نخ را نصف کرد، و با آن نصفه که نوک تیزی داشت لای دندانهای خود را تمیزکردن گفت:
میگی چکار کنم¯\_(ツ)_/¯
دیدگاه ها (۴)

روزی جوانی از شیخی پرسید:دونفر عاشق یکدیگرند ولی علاقه شان ر...

روزی جوانی از شیخی پرسید:دونفر عاشق یکدیگرند ولی علاقه شان ر...

روزی جوانی از پیری پرسید: دونفر عاشق یکدیگرند ولی علاقه‌اشان...

روزي از شيخي پرسيده شد چرا انسانها اينقدر براي پول همديگر ر...

روزی جوانکی از شیخی پرسید: چرا انسانها انقدر برای پولهمدیگر ...

روزی جوانی از شیخی پرسید چرا انسان ها اینقدر برای پول همدیگر...

داستان حکیمانهروزی جوانی ازحکیمی پرسیدچراانسانهااینقدربرای م...

کپشن بخونید

یه جوونى از یه بزرگی پرسید : اگه دنیا فانیه، چرا همه دنبالش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط