رمان ازدواج اجباری
#ازدواج_اجباری_پارت_5
ترس وجودمو فرا گرفته بود.
آروم لب زدم:
_آرشام ز.. زنگ... بزنم.. پلیس؟
*نه نمیخواد اینارو خودم باید یه درس حسابی بهشون بدم
تماسی گرفت.
*رایان یه چند نفرو با خودت بیار مهمون داریم.
".....
*۱ دقیقه دیگ اینجا باش
".....
تلفن رو قطع کرد.
_اینا کین؟
جوابی نشنیدم
صدام رو کمی بلند تر کردم
_آرشام جوابمو بده
*وقتی جواب نمیدم یعنی به تو مربوط نیست.
هوفی کشیدم و کلافه چشامو بستم.
صدایی از بیرون توجه امو جلب کرد.
*بیابیرون آرشام خان
در رو باز کرد و پیاده شد.
نگران لب زدم:
_داری چیکار میکنی آرشام دیوونه شدی
اهمیتی نداد و در رو بست.
کلافه صدامو تقریبا بلند کرد
_آرشاممم
#آرشام
از ماشین پیاده شدم
یه کم دیگه رایان و افرادش میرسن یکم باید وقت تلف کنم.
پوزخندی زدم و دستم رو داخل جیبم بردم
-به به چقدر مهمون دارم.
چاقو هاشون رو داوردن و کم کم نزدیکم اومدن.
پوزخندم بیشتر شد.
همون طور که انتظار داشتم رایان اومد.
بقیشو سپردم به رایان و سوار ماشین شدم و حرکت کردم.
تینا تو راه حرفی نزد.
مطمئنن میدونست جوابی نمیگیره.
-کجا باید بریم؟
خیلی آروم لب زد:
_لباس عقد رو بگیریم.
ولی میشه برای فردا؟ زیاد حالم خوب نیست
سری تکون دادم و به سمت خونه عمه راه افتادم.
-حواست باشه راجب اتفاق امروز چیزی به کسی نگی
پوزخندی زد که عصبانی شدم.
_چرا؟ چه رازی رو داری مخفی میکنی
-ببند دهنتو
_مامان بابدم حق دارن بدونن دخترشون میخواد با کی زیر یه سقف زندگی کنه
یه جا وایسادم و
ماشین رو بردم یه کوچه خلوت
-چی داشتی میگفتی
#تینا
یکم استرس گرفتم ولی همون جور آروم موندم و پوزخندی زدم
_بزار ببینم پدربزرگم راجب کارهات....
هنوز کامل حرفم رو نزده بودم که سیلی محکم رو حس کردم.
_تو.. تو به چه حقی...
سیلی دوم رو هم زد...
کپی و اصکی ممنوع
ترس وجودمو فرا گرفته بود.
آروم لب زدم:
_آرشام ز.. زنگ... بزنم.. پلیس؟
*نه نمیخواد اینارو خودم باید یه درس حسابی بهشون بدم
تماسی گرفت.
*رایان یه چند نفرو با خودت بیار مهمون داریم.
".....
*۱ دقیقه دیگ اینجا باش
".....
تلفن رو قطع کرد.
_اینا کین؟
جوابی نشنیدم
صدام رو کمی بلند تر کردم
_آرشام جوابمو بده
*وقتی جواب نمیدم یعنی به تو مربوط نیست.
هوفی کشیدم و کلافه چشامو بستم.
صدایی از بیرون توجه امو جلب کرد.
*بیابیرون آرشام خان
در رو باز کرد و پیاده شد.
نگران لب زدم:
_داری چیکار میکنی آرشام دیوونه شدی
اهمیتی نداد و در رو بست.
کلافه صدامو تقریبا بلند کرد
_آرشاممم
#آرشام
از ماشین پیاده شدم
یه کم دیگه رایان و افرادش میرسن یکم باید وقت تلف کنم.
پوزخندی زدم و دستم رو داخل جیبم بردم
-به به چقدر مهمون دارم.
چاقو هاشون رو داوردن و کم کم نزدیکم اومدن.
پوزخندم بیشتر شد.
همون طور که انتظار داشتم رایان اومد.
بقیشو سپردم به رایان و سوار ماشین شدم و حرکت کردم.
تینا تو راه حرفی نزد.
مطمئنن میدونست جوابی نمیگیره.
-کجا باید بریم؟
خیلی آروم لب زد:
_لباس عقد رو بگیریم.
ولی میشه برای فردا؟ زیاد حالم خوب نیست
سری تکون دادم و به سمت خونه عمه راه افتادم.
-حواست باشه راجب اتفاق امروز چیزی به کسی نگی
پوزخندی زد که عصبانی شدم.
_چرا؟ چه رازی رو داری مخفی میکنی
-ببند دهنتو
_مامان بابدم حق دارن بدونن دخترشون میخواد با کی زیر یه سقف زندگی کنه
یه جا وایسادم و
ماشین رو بردم یه کوچه خلوت
-چی داشتی میگفتی
#تینا
یکم استرس گرفتم ولی همون جور آروم موندم و پوزخندی زدم
_بزار ببینم پدربزرگم راجب کارهات....
هنوز کامل حرفم رو نزده بودم که سیلی محکم رو حس کردم.
_تو.. تو به چه حقی...
سیلی دوم رو هم زد...
کپی و اصکی ممنوع
- ۱۵.۸k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط