زندگی دوباره

زندگی دوباره پارت ۱۳

موقعیت: در کلاس موقع تیم دهی

*زبان ناروتو

خیلی جدی بودم امروز حس خیلی عجیبی داشتم احساس می کردم قرار بد ترین اتفاق عمرم رو بیوفته و ببینم...احساس می کنم وجدانا یچی رو فراموش کردم...اون چی بود واقعا؟
خدایا حافظم تو حلقم.... دیرم شده بود...تند تند مثل گاو دویدم سمت اون کوفتی...اسمش چی بود؟ اه..چیز همین اکادمی💢
اگه بخوام احساساتم رو با درصد نشون بدم قطعا این شکلی میشه که:
عصبانیت:۱۰۰۰٪
خدایا...پریدم رفتم تو کلاس ... صبح زود اوبیتو خوابیده بود....خیلی عصبی بودم به خاطر این که..... اوبیتو مریض شد.....حالا کی باید ازش مراقبت می کرد؟
من بنده خدا...خیر سرم اون قیم من محسوب میشه نه من قیم اون والا....
وقتی وارد کلاس شدم اروم بودما... نشون ندادم اعصابم شخمی عه....ولی اون عوضی*بلاخره واردش کردممم* رو مخم رفت‌... مثلا حرفاش اینشکلی که:اوه ببینید پایین ترین نمره مون که گرفته هم اومد حاج خانم....*و سکوت کلی حرف دیگر*
کم کم اعصابم شخمی بود تر شد.. رفتم رو میزش نشستم چشم تو چشمش گفتم:لعنتی رو مخ عوضی کی به کی میگه پایین ترین نمره...خودت که نه خیلی مغروری...نه که درست نمره اش بالاس کنارش اگه بخوام به غرورت نمره بدم بالاتر از درسته اصن نمره ی اول رو میگیری خوش حالم حد اقل من تو اونم نمره ام پایینه*خود جواب سوالات رو می دونه ولی حل نمی کنه از کرم داشتنش و اینا*
ساسکه پوزخند زد...تمهه خخخ ... و گف: اخی کربه کوجولو خیلی ترسویی اگه ترسیدی بیا پشت سرم ازت محافظت کنم یه وقت نمیری هه هه..
رو مخخخخ ... صورتم دیقا چند میلی متریش بود...
من:هه هه فعک کردی چون فقط اوچیهای_
و پشت سریم دستش خورد به من و گف: متاسفم
... ولی و من بی تعادل افتادم رو ساسکه... یادم افتاد این ماجرا همون لحظه و لبم خورد رو لبش و چیکککک همون اتفاق ... لعنتی ... *همون بوسه ی اول انیمه دیگه*
و سریع از هم جدا شدیم و اول اب دهنم رو تف کردم و دستمو کشیدم رو لبم و اومد پاکش کنم رومو برگردوندم..اومدم ساسکه رو مسخره کنم با یه سکانس بد رو به رو شدم*البته یه لحظه و واسه این بد بود* بشر سرخ شد.... حاجی چرا؟ نباید احیانا این عصبی میشد...یا یه چندین احساس دیگر... سریع نشون نداد سرخ شده....ولی من فهمیدم وادا فا#ک خدایاا..چی شد؟
همون لحظه کل دخترا اومدن بریزن روم. که به چوخم بدن....منم همه رو جاخالی و به یه ورم گرفتم...و دویدم و پشت سر شیکامارو قایم شدم..چند دیقه گذشت کخ بزنن منو ایروکا سنسه اومد....من بلند شدم ولی قبلش تو گوش شیکامارو ازش تشکر کردم.... اونم خواهش و متدوکسه ای زیر لب کفت و من برگشتم سر جام که ایروکا سنسه این تیم هارو بگه...من که می دونم کی چه تیمیه پس اهمیت چندانی ندادم و. به فکر مریضی اوبیتو بودم معلومه نگرانش بودم..
و همون لحظه....

***این داستان ادامه دارد***

از طرف:بتمن
تسکر بلاخره همگی صلوات ساسکه رو اوردممم💢🤣🦊
دیدگاه ها (۱۹)

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

Pat:2اسم: عاشق چشماش شدمیه لحظه احساس کردم خیلی خوشتیپه. وای...

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

part 12

پارت: 27 (بخش5) **زاویه دید: زین**«داری دروغ میگی.» هیزل با ...

Cold melody part 10صبح شد، اما نه اون صبح‌هایِ درخشان. استود...

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

قربون چشمات برم که این‌همه دلتنگشم… 🥹❤️کاش می‌دونستی نبودنت ...

یه تکپارتیییی از شوگا به قلم لینا؟:)ساعت از سه شب گذشته و سک...

*💌:جیسونگی پیامی در بابل فرستاده🐿:سلام من جیسونگ صاحب تولدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط