پارت: 27 (بخش5)
پارت: 27 (بخش5)
**زاویه دید: زین**
«داری دروغ میگی.» هیزل با صدایی لرزون اما محکم گفت. «تو اون زینی که میشناسم نیستی. تو اون پسری نیستی که دیشب دستم رو گرفته بود. یه اتفاقی افتاده. تایلر چیزی گفته؟ بابات تهدیدت کرده؟ زین... تو رو خدا به من نگاه کن. ما میتونیم با هم حلش کنیم. لطفاً...»
خدا میدونه که اون لحظه چقدر دلم میخواست بکشمش تو بغلم، سرم رو تو موهاش قایم کنم و همهچیز رو بهش بگم. اما تصویرِ چشمهای بیرحمِ پدرم و پروندهی بورسیهی هیزل مثل یه کابوس جلو چشمم بود. اگه ضعف نشون میدادم، اون پای من میایستاد و آیندهاش رو میسوزوند. من باید براش تبدیل میشدم به عوضیترین پسرِ روی زمین.
«هیچکس هیچی نگفته هیزل! بس کن این توهمات رو!» با خشونتی که خودم رو هم ترسوند غریدم و نگاهم رو با بیرحمی به چشماش دوختم. «مشکل خودمم! من نمیخوامت. فهمیدنِ این یه جملهی ساده اینقدر سخته؟ این بازی برام خستهکننده شده. تو زیادی همهچیز رو جدی و احساسی میگیری. من فقط میخوام به زندگیم برگردم. قبل از اینکه تو همهچیز رو برام خراب کنی.»
این ضربهی آخر بود. تیرِ خلاص.
دیدم که چطور نورِ روشن توی چشماش خاموش شد. هیزل یه نفسِ عمیق و لرزون کشید. آب دهانش رو قورت داد. همون دیواری که هفتهها طول کشیده بود تا آجر به آجر خرابش کنم، تو یه ثانیه دوباره جلوی روم بالا رفت؛ خیلی محکمتر و سردتر از روز اول.
«فهمیدم.» صداش حالا کاملاً مکانیکی و بیروح بود. مثل یه ربات. چرخید سمت میزش. وسایلش رو با حرکاتی تند، عصبی و نامنظم ریخت تو کولهاش و زیپش رو با صدای بلندی کشید.
بدون اینکه حتی یه نگاهِ دیگه به صورتم بندازه، کوله رو انداخت رو دوشش و از کنارم رد شد. فقط وقتی که دقیقاً از کنارِ شانهام میگذشت، متوقف شد. بویِ وانیلِ موهاش تو مشامم پیچید.
زیر لب گفت: «حق با تو بود استون. تو دقیقاً همون پسرِ پلاستیکی، مغرور و توخالی هستی که روز اول فکر میکردم. برای یه لحظه... فقط یه لحظهی احمقانه فکر کردم یه آدمِ واقعی اون زیر قایم شده. میدونی جالبیش اینه تو از من قول گرفتی وقتی جلوی من خود واقعیت رو نشون بدی بهت ضربه نزنم و الان کاملا مشخصه کی به کی داره صدمه میزنه، موفق باشی با آیندهی درخشانت.»
رفت. صدای قدمهای تندش رو پارکتهای چوبیِ کتابخونه دور و دورتر شد. من حتی برنگشتم نگاهش کنم. فقط صدای باز و بسته شدنِ درِ سنگینِ ورودی رو شنیدم.
همونجا ایستادم. وسطِ سکوتِ مرگبار و خفهکنندهی کتابخونه. دستم رو از جیبم درآوردم؛ اونقدر ناخنهام رو تو کف دستم فشار داده بودم که ردِ خونِ هلالیشکل روی پوستم مونده بود.
من به خواستهام رسیده بودم. بابام رو راضی کرده بودم. آیندهی هیزل رو نجات داده بودم.
اما وقتی زانوهام یهو سست شد و مجبور شدم دستم رو به لبهی میزش بگیرم تا نیفتم، یه حقیقتِ تلخ تو مغزم اکو شد: من برای محافظت از اون دختر، تنها چیزی که تو این دنیای الکی برام ارزش داشت رو با دستای خودم خفه کرده بودم.
**زاویه دید: زین**
«داری دروغ میگی.» هیزل با صدایی لرزون اما محکم گفت. «تو اون زینی که میشناسم نیستی. تو اون پسری نیستی که دیشب دستم رو گرفته بود. یه اتفاقی افتاده. تایلر چیزی گفته؟ بابات تهدیدت کرده؟ زین... تو رو خدا به من نگاه کن. ما میتونیم با هم حلش کنیم. لطفاً...»
خدا میدونه که اون لحظه چقدر دلم میخواست بکشمش تو بغلم، سرم رو تو موهاش قایم کنم و همهچیز رو بهش بگم. اما تصویرِ چشمهای بیرحمِ پدرم و پروندهی بورسیهی هیزل مثل یه کابوس جلو چشمم بود. اگه ضعف نشون میدادم، اون پای من میایستاد و آیندهاش رو میسوزوند. من باید براش تبدیل میشدم به عوضیترین پسرِ روی زمین.
«هیچکس هیچی نگفته هیزل! بس کن این توهمات رو!» با خشونتی که خودم رو هم ترسوند غریدم و نگاهم رو با بیرحمی به چشماش دوختم. «مشکل خودمم! من نمیخوامت. فهمیدنِ این یه جملهی ساده اینقدر سخته؟ این بازی برام خستهکننده شده. تو زیادی همهچیز رو جدی و احساسی میگیری. من فقط میخوام به زندگیم برگردم. قبل از اینکه تو همهچیز رو برام خراب کنی.»
این ضربهی آخر بود. تیرِ خلاص.
دیدم که چطور نورِ روشن توی چشماش خاموش شد. هیزل یه نفسِ عمیق و لرزون کشید. آب دهانش رو قورت داد. همون دیواری که هفتهها طول کشیده بود تا آجر به آجر خرابش کنم، تو یه ثانیه دوباره جلوی روم بالا رفت؛ خیلی محکمتر و سردتر از روز اول.
«فهمیدم.» صداش حالا کاملاً مکانیکی و بیروح بود. مثل یه ربات. چرخید سمت میزش. وسایلش رو با حرکاتی تند، عصبی و نامنظم ریخت تو کولهاش و زیپش رو با صدای بلندی کشید.
بدون اینکه حتی یه نگاهِ دیگه به صورتم بندازه، کوله رو انداخت رو دوشش و از کنارم رد شد. فقط وقتی که دقیقاً از کنارِ شانهام میگذشت، متوقف شد. بویِ وانیلِ موهاش تو مشامم پیچید.
زیر لب گفت: «حق با تو بود استون. تو دقیقاً همون پسرِ پلاستیکی، مغرور و توخالی هستی که روز اول فکر میکردم. برای یه لحظه... فقط یه لحظهی احمقانه فکر کردم یه آدمِ واقعی اون زیر قایم شده. میدونی جالبیش اینه تو از من قول گرفتی وقتی جلوی من خود واقعیت رو نشون بدی بهت ضربه نزنم و الان کاملا مشخصه کی به کی داره صدمه میزنه، موفق باشی با آیندهی درخشانت.»
رفت. صدای قدمهای تندش رو پارکتهای چوبیِ کتابخونه دور و دورتر شد. من حتی برنگشتم نگاهش کنم. فقط صدای باز و بسته شدنِ درِ سنگینِ ورودی رو شنیدم.
همونجا ایستادم. وسطِ سکوتِ مرگبار و خفهکنندهی کتابخونه. دستم رو از جیبم درآوردم؛ اونقدر ناخنهام رو تو کف دستم فشار داده بودم که ردِ خونِ هلالیشکل روی پوستم مونده بود.
من به خواستهام رسیده بودم. بابام رو راضی کرده بودم. آیندهی هیزل رو نجات داده بودم.
اما وقتی زانوهام یهو سست شد و مجبور شدم دستم رو به لبهی میزش بگیرم تا نیفتم، یه حقیقتِ تلخ تو مغزم اکو شد: من برای محافظت از اون دختر، تنها چیزی که تو این دنیای الکی برام ارزش داشت رو با دستای خودم خفه کرده بودم.
- ۱.۸k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط