I found you again- part 11

بعد مدت کوتاهی تمام مهمونا رسیده بودن و حالا نوبت کار اصلی بود. جادوگر از جای خودش بلند شد و رفت سمت چان
جادوگر:چان توی این چند ماه بعضی از خاطراتی که به خاطر حفاظت ازت، پاک شده بود رو توی خوابت بهت برگردوندم و حالا امشب قراره اون طلسم اصلی رو از بین ببرم تا به یاد بیاری کی بودی
چان:بله؟؟
جادوگر:بذار کارمو بکنم خودت میفهمی شاهزاده
چان:چرا هر چی میگذره بیشتر نمیفهمم اینجا چه خبره؟
جادوگر:چیزی نیست خودتو بسپر به من بعد میفهمی چه خبره. زمانش رسیده بیا بریم تو حیاط
چان:چرا حیاط؟
جادوگر:باید بریم زیر ماه کامل که از انرژیش استفاده کنم
جادوگر و بقیه همراه با چان رفتن بیرون. جادوگر روی بقیه طلسمی گذاشته بود که بتونن در برابر تبدیل شدن مقاومت کنن. جادوگر شروع کرد به زمزمه کردن یه سری ورد و هر چی میگذشت درد بدی توی سر چان و یه سری صدا ها توی گوشش میپیچید.
"برو پسرم برو و خودتو نجات بده"
"نهههههه چانننننن"
"پیداش کردیم بزنیدش! "
"پدر چشماتو باز کن خواهش میکنم پدر... "
سردرد چان به قدری زیاد شده بود نتونست روی پاهاش بمونه و زانو زد روی زمین و با دو دستش سرش رو گرفت. سونگمین که تا الان پشت بقیه وایساده بود،حس سردرد که به خاطر سردرد چان و پیوند شون بود به سراغش اومد ولی به قدری شدید نبود که نتونه خودشو به چان برسونه
سونگمین:چان دووم بیار اخرشه
چان:اههه
بعد از دقایق طاقت فرسا و دردناک برای چان و سونگمین، بالاخره طلسم تموم شد ولی چان از شدت درد بیهوش توی بغل سونگمین افتاد
سونگمین:چرا غش کرد؟ چان بیدار شو
جادوگر:این طبیعیه سونگمین. وقتی بیدار بشه همون شاهزاده چان قبلیه
یکی از نماینده ها جلو اومد انگار همچین از این بیهوشی راضی نباشه
نماینده:مطمعنی که جواب داده؟ شاهزاده سالمه؟
جادوگر:بله مطمعنم حالا باید یکم دور شاهزاده رو خلوت کنید. سونگمین ببرش تو اتاقش تا بهوش بیاد
سونگمین:باشه
جادوگر:خودتم پیشش بمون
سونگمین با کمک جیسونگ چان رو بردن توی اتاقش. چان رو روی تختش گذاشتن و جیسونگ از اتاق خارج شد. سونگمین کنار تخت چان نشست حالا تا چان بیدار بشه میتونه با خیال راحت به چهره اش خیره بشه.
سونگمین:چندین سال هر شب اون صحنه ی بودنت توی اتش رو میدیدم وقتی فهمیدم جادوگر اونموقع نجاتت داده بوده و توی دنیای انسان ها زندگی میکنی خیلی خوشحال شدم انگار بهم جون دوباره بخشیدن. اولین روز توی دانشگاه که دیدمت هم میخواستم بپرم بغلت کلی سرت غر بزنم بگم شاهزاده این بود قرار ما ولی تو حتی یکم هم منو نمیشناختی. درد داشت وقتی فقط من بودم که با هر بار دیدنت یاد تمام خاطراتمون میوفتادم.
#استری_کیدز #فیکشن #سناریو
دیدگاه ها (۲)

intertwined fate of two enemies-part 7

مافیای عزیز منp8

سناریووو

در دنیای من عشق بی معنی ست

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۴۰ صبح آخرین روز مدرسه بود.حیاط خلوت‌ت...

بیوگرافی

the end-part 3

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

قسمت ۸ فردا صبح، وقتی جونگ‌کوک با سردرد از خواب بیدار شد و ر...

#تک‌پارتی_چان🐺توضیح🐺چان یه پسر از دانشگاه بود که کنار تو روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط