فرار من

۵۵






عین این منگل ها داشت میخندید . وای خدا این هارو توی اولویت شفا قرار بده
الان پاهام می‌شکنه نشسته روی کمرم
خاک توی سرش تلافی بهتر از این بود آخه؟

دیدم الان که نصف بشم بلندتر جیغ زدم؟







یوری.... آییییییی! جنااااا نکبت!
الهی سنگ قبرتو با آب فاضلاب بشورم.
بای خورمات گردو بزارم!!!! گمشو پایین هرچی برجستگی مرجستگی بود صاف شد نکبت!!!!
نصصصصصصصف شدمممممم! هوووووووی!!
الوووو صدا میاد . سمعکاتو روشن کن خرررررر!







زده بودم روی مسلسل و ترو شخصیت میکردم. که یهو توی اوج فوحشام احساس سبکی بهم دست داد
مثکه بلند شد!!!

الان نشونش میدم دنیا دست کیه.
حالا چرا صداش نمیاد!؟؟؟
تند برگشتم تا لهش کنم.
که متاسفانه خودم له شدم!!
همنجوری موندم‌ .
کپ کردم. پلک هم نمیزدم!


جنگکوک با دهن باز داشت نگاهم میکرد . از بالا تا پایین. از پایین تا بالا!!!!
من هم به پشت دراز کشیده بودم که قشنگ همون یک ذره پاهامم که میپوشوند اومده بود بیرون!

خدا هم منو وردار هم جناااااا رو!!

این بیصحاب که همه جام رو دییییید!!

تند اومدم بلند شم که دیدم اونطرف تر هم کتی جون وایساده و شیطون نگام می‌کنه!!

وای خدا الان نه! الان دیگهههههههه نهههههههه!!

هول و دست پاچه با جنا که رنگ لبو شده بود نگاه کردم . خاک تو سرم با لباس پوشیدنم. چشمم ننم روشن!

کتی جون که داشت جون میداد اون پشت .
جنگکوک هم که فقط پزخند زده بود.

دیگه آبرو ریزی از این بیشتر!
اون از صبح اینم هم از الان







( جنگکوک)



خسته در خونه رو با کلید باز کردم .

امروز روز خسته کننده ای بود .

قضیه مهمونی فردا هم خیلی رو مخم بود!

حتی فکر کردن به دختر های نجسپ و سبک فامیل هم حالم رو بد میکرد!
از این که مجبور میشدم ببینمشون.

حضور یوری یک جوریی هم خوب بود هم بد!!


خوب از این جهت که شاید فکر این که من دارم ازدواج میکنم باعث بشه یکم دخترای دورم راحتم بزارن و کم تر به پر پام بپیچن.


بدم واسه این که فردا کل فامیل قراره بفهمن من مثلا نامزد کردم و این اصلا واسه وقتی که مامانم رفت خوب نیست .

مامانم رو از دور میتونم قانع کنم ما به درد هم نمیخوریم و مثلا به هم زدیم؟!
فامیل رو چی کار کنم ؟؟
دیدگاه ها (۳)

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟑 🍓🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «من خودم انتخابش کرد...

نمیدونم چرا همه اطرافیانم دارن منو عذاب میدن !از فامیل محبتی...

پایین رو چک کنید لطفا😇سلام بچه‌ها،، من بهتون گفته بودم که دو...

#چند پارتی تهیونگ و اتنزدیکای عصر بود. توی خیابون ها قدم میز...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_71نمی‌دونم اونور خط چی گفت ک...

/عشق فراموش شده/{p6} ...

👑 پارت دهم | یک شبِ متفاوتجشن نامزدی هنوز ادامه داشت.صدای مو...

راستی بزارین من یکم غیبت کنم اینجا راجب یه چیزی ، آقا یه هفت...

𝐓𝐡𝐞 𝐄𝐧𝐞𝐦𝐲'𝐬 𝐇𝐨𝐬𝐭𝐚𝐠𝐞𝐩𝐚𝐫𝐭: ²ویو اتچند ساعت گذشته بود...ولی من ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط