👑 پارت دهم | یک شبِ متفاوت

👑 پارت دهم | یک شبِ متفاوت

جشن نامزدی هنوز ادامه داشت.
صدای موسیقی در تالار می‌پیچید و مهمان‌ها میان میزهای پر از شمع و گل قدم می‌زدند.
لیانا کنار پنجره ایستاده بود و به باغ نگاه می‌کرد.
جنگکوک آرام به سمتش آمد.
— از جشن خسته شدی؟
لیانا برگشت.
— یکم.
— می‌خوای بریم باغ؟
لیانا با تعجب پرسید:
— ولیعهد از جشن فرار می‌کنه؟
جنگکوک لبخند زد.
— فقط امشب.
لیانا خندید.
— باشه.
هر دو از تالار بیرون رفتند.
باغ قصر زیر نور ماه غرق در آرامش بود.
چند قدم در سکوت راه رفتند.
بعد لیانا گفت:
— می‌تونم یه سؤال بپرسم؟
— بپرس.
— تو واقعاً با این ازدواج مشکلی نداری؟
جنگکوک کمی مکث کرد.
— اولش داشتم.
— الان؟
جنگکوک به او نگاه کرد.
— الان... مطمئن نیستم.
لیانا لبخند کوچکی زد.
— منم همین‌طور.
جنگکوک کنار فواره ایستاد.
— می‌دونی عجیب‌ترین قسمت ماجرا چیه؟
— چی؟
— اینکه وقتی اولین بار دیدمت، فکر کردم تحمل کردنت غیرممکنه.
لیانا خندید.
— منم دقیقاً همین فکر رو کردم.
— ولی الان...
— الان چی؟
جنگکوک نگاهش را از او گرفت.
— الان کمتر غیرممکنی.
لیانا خندید.
— این بدترین تعریفیه که تا حالا شنیدم.
— من در تعریف کردن خوب نیستم.
— اینو متوجه شدم.
هر دو خندیدند.
لحظه‌ای سکوت میانشان نشست.
بعد جنگکوک آرام گفت:
— لیانا...
— بله؟
— ممنون که امشب موندی.
لیانا به او نگاه کرد.
— من نامزدتم. فکر کنم حق دارم بمونم.
جنگکوک لبخند زد.
— آره...
اما درست همان لحظه صدای موسیقی دوباره از تالار بلند شد.
جنگکوک دستش را جلو آورد.
— یک رقص دیگه؟
لیانا دستش را گرفت.
— فقط یکی.
و زیر نور ماه، میان باغ سلطنتی، آرام با موسیقی می‌رقصیدند.
بی‌خبر از اینکه از پشت پنجره‌ی قصر...
چشم‌هایی آن‌ها را زیر نظر داشت.
و شاید این نامزدی، برای همه به یک اندازه خوشایند نبود.
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شروط برآی پآرت بعدیː
ˡᶦᵏᵉ : 𝟷𝟶𝟶👑⃢⋆
ᶜᵒᵒᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶👑⃢⋆
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟸𝟾👑⃢⋆
دیدگاه ها (۷)

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

🦢 پارت سی‌وپنجم | برای همیشهیک سال بعد...صدای موسیقی از سالن...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «می‌خواستم اینجا اول...

🎭 آخرین نقشپارت پانزدهم | پایانچند هفته بعد...شب اکران فیلم ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۰: بدترین زمان برای بهترین سوالموج‌ها آرا...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۵ — پایان شراب قرمزرینا در را باز کرد.پشت د...

قسمت هفت

پارت ۱۶

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۴۰ صبح آخرین روز مدرسه بود.حیاط خلوت‌ت...

💋فیلیکس و می سان 💋

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط