black dream p49
وارد هواپیما شد ، هواپیما خلوت بود و از ترس چسبید به پسر همراهش ، مردی از پشت پرده ها بیرون اومد
نگاهش منجمد شد تا بفهمه شخص روبهروش کیه ، جلو اومد و با کمی فاصله مقابل زوجی که جلوش بود ایستاد
ماسک مشکی رنگش روی صورتش رو برداشت و با لبخند بهش خیره شد
" جایی میرفتی ؟ " jk
بازوی نسبتا پهن پسر کنارش رو فشار داد و نگاهش رو دزدید ، اون از کجا فهمیده بود میخواد بره ؟
اشاره به ۲ تا مرد پشت سرش کرد و سریع پسر رو گرفتن و ازش جدا کردن که نگاهش لرزید ، چونه اش میون دست جئون پین شد و زل زد توی چشماش
" یعنی منو نمیخوای؟ میخوای با این بچه سال بری نیویورک؟ گفتم جواب میخوام نگفتم ازم فرار کن " jk
"ولش کن بره ، اون گناهی نداره " a,t
روی زانوش نشست ، جعبه ای که تمام این مدت اشتیاق رونمایی رو داشت رو از جیبش بیرون آورد و جلوش گرفت
" یه اشتباهی کردم ، جوابشو گرفتم
فرشته ها قابل دیدن نیستن،اما من قلب پاکت رو دیدم وگرنه باوری به زندگی نداشتم ، بیا و ببخشم بیا و در حقم خوبی کن و این سینه مردونه من رو بلرزون از ذوق و اشتیاق،بشم شبیه بچه ی کوچیکی که با ذوق توی بغل مادرش میخنده ، میشه با من ازدواج کنی؟" jk
اشک توی چشماش موج زد اما نریخت ، از روی خوشحالی با حس نسبتا زیادی ترس و غم بود
خوشحالی که می ترسید اینبار زندگیش رو به فاک بده
قدمی بی اختیار عقب رفت ، تمام صحنه ها جلوی چشماش نقش بست و اشکاش پایین اومدن؛ مگه چقدر می تونست در برابر حسی که باعث شد این ۶ ماه رو توی بیمارستان بگذرونه قوی باشه ؟
صدای عصبی پسر همراهش به گوشش خورد ، اما کر شده بود فقط صداهای قبل توی گوشش بود
" ات یادت نره دهنت سرویس شد تا خودتو به اینجا برسونی ، نزار خرابش کنه "
اشاره کرد دهنش رو بگیرن
برگشت سمت ات و توی چشمای قرمزش زل زد ، روی پاشنه پاش چرخید و آروم لب زد
"برو کوک ، مسیر من و تو یکی نیست من از حسی که بهش دارم مطمئنم، میخوام برم و زندگیم رو باهاش ادامه بدم " a,t
ته وجودش شکست ، ریخت و تمام اون رویا هایی که هر شب بخاطرش زنده بود باهاش شکست
از روی زانوش بلند شد و سمتش رفت ، شونه های برهنه اش رو گرفت و سمت خودش چرخوند با دیدن اشکای بزرگ و صورت قرمز شده اش لعنت کرد این زندگی بی رحمش رو
" توی چشمام نگاه کن و بگو ، من که میدونم داری دروغ میگی من میدونم تو هم مثل من آینده ای که بچه هامون با عشق توی بغلمون باشن رو میخوای " jk
نگاهش منجمد شد تا بفهمه شخص روبهروش کیه ، جلو اومد و با کمی فاصله مقابل زوجی که جلوش بود ایستاد
ماسک مشکی رنگش روی صورتش رو برداشت و با لبخند بهش خیره شد
" جایی میرفتی ؟ " jk
بازوی نسبتا پهن پسر کنارش رو فشار داد و نگاهش رو دزدید ، اون از کجا فهمیده بود میخواد بره ؟
اشاره به ۲ تا مرد پشت سرش کرد و سریع پسر رو گرفتن و ازش جدا کردن که نگاهش لرزید ، چونه اش میون دست جئون پین شد و زل زد توی چشماش
" یعنی منو نمیخوای؟ میخوای با این بچه سال بری نیویورک؟ گفتم جواب میخوام نگفتم ازم فرار کن " jk
"ولش کن بره ، اون گناهی نداره " a,t
روی زانوش نشست ، جعبه ای که تمام این مدت اشتیاق رونمایی رو داشت رو از جیبش بیرون آورد و جلوش گرفت
" یه اشتباهی کردم ، جوابشو گرفتم
فرشته ها قابل دیدن نیستن،اما من قلب پاکت رو دیدم وگرنه باوری به زندگی نداشتم ، بیا و ببخشم بیا و در حقم خوبی کن و این سینه مردونه من رو بلرزون از ذوق و اشتیاق،بشم شبیه بچه ی کوچیکی که با ذوق توی بغل مادرش میخنده ، میشه با من ازدواج کنی؟" jk
اشک توی چشماش موج زد اما نریخت ، از روی خوشحالی با حس نسبتا زیادی ترس و غم بود
خوشحالی که می ترسید اینبار زندگیش رو به فاک بده
قدمی بی اختیار عقب رفت ، تمام صحنه ها جلوی چشماش نقش بست و اشکاش پایین اومدن؛ مگه چقدر می تونست در برابر حسی که باعث شد این ۶ ماه رو توی بیمارستان بگذرونه قوی باشه ؟
صدای عصبی پسر همراهش به گوشش خورد ، اما کر شده بود فقط صداهای قبل توی گوشش بود
" ات یادت نره دهنت سرویس شد تا خودتو به اینجا برسونی ، نزار خرابش کنه "
اشاره کرد دهنش رو بگیرن
برگشت سمت ات و توی چشمای قرمزش زل زد ، روی پاشنه پاش چرخید و آروم لب زد
"برو کوک ، مسیر من و تو یکی نیست من از حسی که بهش دارم مطمئنم، میخوام برم و زندگیم رو باهاش ادامه بدم " a,t
ته وجودش شکست ، ریخت و تمام اون رویا هایی که هر شب بخاطرش زنده بود باهاش شکست
از روی زانوش بلند شد و سمتش رفت ، شونه های برهنه اش رو گرفت و سمت خودش چرخوند با دیدن اشکای بزرگ و صورت قرمز شده اش لعنت کرد این زندگی بی رحمش رو
" توی چشمام نگاه کن و بگو ، من که میدونم داری دروغ میگی من میدونم تو هم مثل من آینده ای که بچه هامون با عشق توی بغلمون باشن رو میخوای " jk
- ۱۴۲.۱k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط