تکه ای از تو 2
#تکه_ای_از_تو
Pαɾƚ 2:
قاشقش رو توی ظرف برگردوند و از اتاق بیرون اومد
مثل بیشتر روز ها، امبولانس با سرعت خودش رو رسونده بود و الان هم با برانکارد گذاشته بودنش روی تخت.. اما.. یچیز با همیشه فرق داشت..
اون.. یه ادم بزرگ نبود..
یه پسر بچه بود..!
دازای، با تعجب نگاهی به پسر بیهوش روی تخت انداخت و وقتی که پزشک ها و پرستار ها دورش جمع شدن، خواست بره جلوتر که..
یوسانو: نه، دازای.. زیر دست و پا نیا فعلا..
+ اون.. یه پسر بچه است..
مکثی کرد و نگاهی به پرستار کنارش انداخت
+ مریضیش چیه؟
- انگار بخاطر تنگی نفس یدفعه غش کرده و الان فشار خونش خیلی پایینه.. دکتر ها باید معاینه اش کنن
نگاهی به دازای که با کنجکاوی به روبروش خیره شده بود انداخت و شونه هاشو گرفت
- سوپتو تموم کردی؟؟ باید دارو هاتو بهت بدم پسر شیطون
+ اما میخوام—
- اما نداریم.. سریع برگرد توی اتاقت
با ناامیدی بچگونه ای توی اتاقش برگشت و نگاهی به سوپ سرد شده اش انداخت
اهی کشید و بدون اینکه دستی بهش بزنه، اروم روی تختش خوابید
توی این فکر بود که اون پسر بچه کیه.. مریضیش چیه.. چقد قراره بمونه و باهاش دوست میشه؟
با این فکرا پیش خودش لبخند زد و.. نفهمید که کی خوابش برد..
چند ساعت گذشت..
دازای هنوز خواب بود.. بی خبر از اینکه، پرونده جدیدی توی بخش اطفال تشکیل شده به اسم: ناکاهارا چویا، مبتلا به بیماری کاردیومیوپاتی اتساعی
هنوز بیهوش بود..
البته، بعد از آنژیوگرافی و داروهای ارام بخش همین هم انتظار میرفت..
به عنوان یه بچه، دنیا بهش روی طوفانیش رو نشون داده بود و.. یه گردباد توی قلبش جا داده بود..
چیزی که باعث میشد، حالا حالا ها توی خونه دازای، موندگارش کنه..
خیلی نگذشت که دازای بیدار شد..
نگاهی به یوسانو که سرمش رو عوض میکرد انداخت
+ اون پسره.. چیشد..؟
- فعلا بیهوشه.. ولی نگرانش نباش.. اونم یه لجباز وابسته به زندگی مثل توعه..
خندید و قبل از اینکه یوسانو اتاق رو ترک کنه پرسید: اسمش..؟
- چویا.. ناکاهارا چویا
Pαɾƚ 2:
قاشقش رو توی ظرف برگردوند و از اتاق بیرون اومد
مثل بیشتر روز ها، امبولانس با سرعت خودش رو رسونده بود و الان هم با برانکارد گذاشته بودنش روی تخت.. اما.. یچیز با همیشه فرق داشت..
اون.. یه ادم بزرگ نبود..
یه پسر بچه بود..!
دازای، با تعجب نگاهی به پسر بیهوش روی تخت انداخت و وقتی که پزشک ها و پرستار ها دورش جمع شدن، خواست بره جلوتر که..
یوسانو: نه، دازای.. زیر دست و پا نیا فعلا..
+ اون.. یه پسر بچه است..
مکثی کرد و نگاهی به پرستار کنارش انداخت
+ مریضیش چیه؟
- انگار بخاطر تنگی نفس یدفعه غش کرده و الان فشار خونش خیلی پایینه.. دکتر ها باید معاینه اش کنن
نگاهی به دازای که با کنجکاوی به روبروش خیره شده بود انداخت و شونه هاشو گرفت
- سوپتو تموم کردی؟؟ باید دارو هاتو بهت بدم پسر شیطون
+ اما میخوام—
- اما نداریم.. سریع برگرد توی اتاقت
با ناامیدی بچگونه ای توی اتاقش برگشت و نگاهی به سوپ سرد شده اش انداخت
اهی کشید و بدون اینکه دستی بهش بزنه، اروم روی تختش خوابید
توی این فکر بود که اون پسر بچه کیه.. مریضیش چیه.. چقد قراره بمونه و باهاش دوست میشه؟
با این فکرا پیش خودش لبخند زد و.. نفهمید که کی خوابش برد..
چند ساعت گذشت..
دازای هنوز خواب بود.. بی خبر از اینکه، پرونده جدیدی توی بخش اطفال تشکیل شده به اسم: ناکاهارا چویا، مبتلا به بیماری کاردیومیوپاتی اتساعی
هنوز بیهوش بود..
البته، بعد از آنژیوگرافی و داروهای ارام بخش همین هم انتظار میرفت..
به عنوان یه بچه، دنیا بهش روی طوفانیش رو نشون داده بود و.. یه گردباد توی قلبش جا داده بود..
چیزی که باعث میشد، حالا حالا ها توی خونه دازای، موندگارش کنه..
خیلی نگذشت که دازای بیدار شد..
نگاهی به یوسانو که سرمش رو عوض میکرد انداخت
+ اون پسره.. چیشد..؟
- فعلا بیهوشه.. ولی نگرانش نباش.. اونم یه لجباز وابسته به زندگی مثل توعه..
خندید و قبل از اینکه یوسانو اتاق رو ترک کنه پرسید: اسمش..؟
- چویا.. ناکاهارا چویا
- ۸.۷k
- ۲۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط