{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«کسی که دنیامو روشن کرد... »

«کسی که دنیامو روشن کرد... »

Part 1


از زبون یوکی ☘️

تازه از خواب بیدار شده بودم و هنوز هم خواب میومدم... آخه چراااااااا باید کله صبح که سگ بیرون نمیره من برم مدرسه؟ شانس گند من هست دیگه...


یوکی رفت پایین و بعد کلی لعنتت کردن زمین و زمان حاضر شد تا بره یو. ای (راستی تو این فیک یکی برای همه کشکه و میدوریا وجود خارجی نداره و بقیه چیزا سر جاش هست) یوکی تو راه سرش تو گوشی بود(عین من و تویی که داری این رو میخونی 🤓☝) و خورد به یک بنده خدایی


یوکی : ببخشید واقعا ببخشید حواسم نبود!

اون پسره (شوتو) با لحن سردی گفت : مشکلی نیست ولی دفعه بعدی حواست رو جمع کن .

و بعد رفت و یوکی هم یک چشم غره رفت و زیر لب گفت : پسره مغرور...
و یک چشم غره رفت 🙄 و رفت سمت یو.ای و وقتی رسید رفت سمت کلاسش یوکی آروم زیر لب : 1B؟ نه این نیست 1A؟ آره ! همینه

و یوکی رفت و در با لگد باز کرد (بچم وحشیه🤓!☘️) و دید یک جوجه تی... اهم اهم یعنی کاتسوکی باکوگو نشسته رو میز معلم و پاش دراز کرده رو میز و تنیا هم داره بهش تذکر میده و گیر میده و یوکی هم رفت رو یک صندلی کنار پنجره نشست. به بیورن خیره شد و بعد آیزاوا اومد و شروع کرد به وراجی کردن و درس دادن ولی وسط کلاس چشم یوکی به یک نفر افتاد همون پسر مغروره!

یوکی تو ذهنش : اها که فکر میکنم چهرش آشنا میاد... پسره اندور؟ پس فهمیدم چرا اینقدر مغروره! پسرشه دیگه انتظار دیگه ای هم نمیشه داشت

یوکی بعد تموم شدن مدرسه داشت میرفت خونه که بارون شد یوکی زیر لب:مرسی واقعا 😐
یهو حس کرد سایه شده و دیگه بارون نمیریزه روش و سرشو کج کرد و دید همون پسر مغرورست!

یوکی تو ذهنش : عجب رویی داره ها...

شوتو با لحن سردی گفت : خیس میشی... بیا چتر من رو بگیر من لازمش ندارم
و بعد رفت و یوکی هم مات و مبهوت مونده بود
یوکی: چی____؟ اخه...
ولی کلمات از دهنش بیرون نمیومد و یوکی وسط بارون موند و همزمان تو شوک بود که شوتو چرا چترش رو بهش داد و یوکی هم فکر نمیکرد که شوتو همین کاری کنه... شاید... شاید شوتو واقعا شبیه کسی نبوده.. بلکه بهتر بوده و **خودش** بوده و یوکی نباید قضاوت میکرد...


«پایان»

هر کی لایک کنه زیر بالشتش آیفون 17 پیدا میکنه 💃دیگه خود دانی 🗿 منم لایک کردم و آیفون گیرم اومد 🗿☝
دیدگاه ها (۱۱)

بعد یوکی به سمت گیو رفت. ظاهراً خسته بود؛ چند لحظه کنارش ایس...

پارت ۴#تو راز شب های منیروز بعد، سوآ و جی‌هون توی کلاس منتظر...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁰. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.تهیونگ چند ثانیه ...

Part 4

ازدواج به اجبارپارت ۱۰ویو چند روز بعد:افسردگی ا.ت بهتر شده ب...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

پارت ۱۷ : خب فکر کنم عاشقت شدم! will,i fill i love you

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶³تهیونگ با ناباوری به همه نگاه کرد.تهیون...

درخواستی

سناریو سانزو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط