Part 7
دو روز بعد...
با یه پوشهی قطور زیر بغلش در حالی که همزمان داشت بند ساعتش رو هم میبست با عجله از راهرو رد میشد... که بدون اینکه ببینه محکم خورد به یه نفر...
پوشه از دستش افتاد..
قهوهی طرف هم مستقیم ریخت روی لباسش..
دختر همون لحظه خشکش زد..
آروم سرشو آورد بالا...
جونگ کوک! با همون نگاه سنگینش😵💫
+ وااییی.. واقعا معذرت میخوام!!
و همزمان سریع تعظیم کرد و بلند شد اما باز سرش خورد به زیر لیوان و اون چند قطره باقیمونده هم مستقیم ریخت روی همون قسمت لباسش🗿
کوک عصبی ولی خونسرد به کت چرم و بلوز مشکی خیسش نگاهی انداخت و بعد به یوکی خیره شد..
+ اوو شت...
م... م..
امروز استعفا بدم بهتره؟😭....
که وسط حرفش پرید..
× هیچی نگو!... فقط تا گند دیگه ای بالا نیووردی برو😐
دوباره معذرت خواهی کرد و خواست بره..
که همون موقع پاش گیر کرد به کیف خودش
تلوتلو خورد..
جونگکوک ناخودآگاه دستشو جلو آورد که نگهش داره..
ولی اون خودش تعادلشو حفظ کرد..
+ اوکی! نمردم! 😌
و قبل از اینکه واقعاً یه بلای دیگه سرش بیاد...
بدو بدو فرار کرد.
꧁꧂
از پشت میزش پوشهی پروژه فیلم رو برداشت.
همه طراحی ها رو تا نصفه انجام داده بود.. ولی هنوز درباره چند قسمت شک داشت...
یه نفس عمیق کشید...
+ اوکی...فقط پنج دقیقه... میرم میپرسم و برمیگردم!
پوشه رو بغل کرد و جلوی اتاق تهیونگ وایساد...
تق تق...
_ بیا داخل.
آروم در رو باز کرد.
+ سلام!
اما همین که وارد شد... خشکش زد.
× به به سلامی دوباره خانوم خرابکار!😐
جئون هم روی مبل نشسته بود و یه پوشه دستش بود..
تو دلش گفت:
+ عههه... این اینجا چیکار میکنه؟!🗿
ولی دیگه راهی برای فرار نبود..
کیم سرش رو از روی پروژه بلند کرد..
_ چیزی شده؟
آممم... همون پروژه فیلمه... یه چند تا سؤال داشتم
_ بیا اینجا
رفت کنار میزِ بین مبل ها و پوشه رو باز کرد..
+ خب... اینجا نوشته لباس نقش اصلی باید حس «آزادی» رو منتقل کنه...
به نظرتون...
مثلاً اگه لباسشو صورتی فسفری کنم آزادی رو منتقل میکنه؟🙂
کیم آروم نگاش کرد.
_ ...نه..
× اصلاً نه!..
+ خب... امتحان کردم ببینم حواستون هست یا نه🗿
کوک خندهش گرفت ولی سریع سرفه کرد..
ته فقط خودکارشو روی میز گذاشت..
_ سؤال بعدی!
+ اوهوم...بعد...اگه شنلش چهار متر باشه...
× برای فیلمه یا قراره پرواز کنه؟
+ نمی... دونم😶
کوک این بار واقعاً خندید..
ته یه دست کشید روی صورتش..
_ یوکی!...جدی باش
+ جدیم دیگه..😂
_ از تو همچین چیزی بعیده!
و چند تا برگه جلوشون گذاشت..
+ خب حالا این یکی..
کدومش بهتره؟
کوک برگه رو برداشت.
× این سمت چپی
یوکی با تعجب نگاهش کرد.
+ واقعاً؟!..منم همینو دوست داشتم!
بعد یه لحظه مکث کرد.
+ یعنی...نه... اون یکی...
نه صبر کن... اصلاً من خودمم گیج شدم🗿
کوک زد زیر خنده.
× فک کنم خود طراح از لباس ها بیشتر نیاز به مشاور داره!
+ ببخشید دیگه...
سازندهش ایراد داره😔
ته ناخودآگاه لبخند خیلی کوچیکی زد..
دختر سریع دیدش.. چشماش گرد شد
+ صبر کن... شما... خندیدی؟😶
کیم سریع دوباره جدی شد.
_ نه.
+ من دیدماااا !
× منم دیدم🤪
ته با نگاهش هردو رو ساکت کرد..
_ ادامه بدین!
یوکی لباشو جمع کرد..
+ باشه بابا...خوش اخلاق🗿
همین موقع خواست پوشه رو ببنده که...
یه دفعه همه برگه ها از دستش ریخت روی زمین..
+ خداایا منو از رو زمین برداررر!😭
همزمان خودش، ته و کوک خم شدن که جمعشون کنن..
یوکی بدون اینکه نگاه کنه یه برگه برداشت...
+ مرسی...
که دست کوک هم دقیقاً روی همون برگه بود..
هر دو همزمان دستشون رو کشیدن عقب..
× ببخشید
+ نه نه... من ببخشید..
یه لحظه سکوت شد.
بعد دختر آروم گفت:
+ خب...
بسه دیگه برگه هم خجالت کشید🗿
جونگکوک نتونست جلوی خودش رو بگیره و خندهش کل اتاق رو برداشت..
حتی تهیونگ از خنده جئون سرش رو انداخت پایین که لبخندش معلوم نشه..
_ الان واقعا داری به چی میخندی؟😵💫
× نمیدونممم این اسید چیه استخدام کردین؟!
یوکی با افتخار دست به کمر زد..
+ آهاااا !
بلاخره آقای اخمو هم خندید!😌
× من اخمو ام؟!
+ آره!
× من؟!
+ آره دیگه.. از روز اول تا حالا فقط دو بار خندیدی.. اونم امروز🤣
کوک با خنده سرش رو تکون داد.
× باشه... قبول!
ته هم پوشه رو بست..
_ فکر کنم برای امروز جلسه کافیه..
یوکی نفس راحتی کشید.
+ آخیش...
فکر کردم قراره اخراجم کنین😮💨
_ چرا؟
+ خب...
ده دقیقه اومده بودم سؤال بپرسم... بیست دقیقهس دارم مزاحمتون میشم😂
کیم آروم گفت:
_ اشکالی نداره.. همه چی رو یاد گرفتی؟
با ذوق سر تکون داد..
+ آره! دیگه قول میدم شنل چهار متری طراحی نکنم!
× لطفاً نکن😂
اونم با تمسخر جواب داد:
+ چشم ارباب!🗿
پوشه رو برداشت و به سمت در رفت..
اما قبل از اینکه خارج بشه..
برگشت...
#وانشات #بی_تی_اس #فیکشن
با یه پوشهی قطور زیر بغلش در حالی که همزمان داشت بند ساعتش رو هم میبست با عجله از راهرو رد میشد... که بدون اینکه ببینه محکم خورد به یه نفر...
پوشه از دستش افتاد..
قهوهی طرف هم مستقیم ریخت روی لباسش..
دختر همون لحظه خشکش زد..
آروم سرشو آورد بالا...
جونگ کوک! با همون نگاه سنگینش😵💫
+ وااییی.. واقعا معذرت میخوام!!
و همزمان سریع تعظیم کرد و بلند شد اما باز سرش خورد به زیر لیوان و اون چند قطره باقیمونده هم مستقیم ریخت روی همون قسمت لباسش🗿
کوک عصبی ولی خونسرد به کت چرم و بلوز مشکی خیسش نگاهی انداخت و بعد به یوکی خیره شد..
+ اوو شت...
م... م..
امروز استعفا بدم بهتره؟😭....
که وسط حرفش پرید..
× هیچی نگو!... فقط تا گند دیگه ای بالا نیووردی برو😐
دوباره معذرت خواهی کرد و خواست بره..
که همون موقع پاش گیر کرد به کیف خودش
تلوتلو خورد..
جونگکوک ناخودآگاه دستشو جلو آورد که نگهش داره..
ولی اون خودش تعادلشو حفظ کرد..
+ اوکی! نمردم! 😌
و قبل از اینکه واقعاً یه بلای دیگه سرش بیاد...
بدو بدو فرار کرد.
꧁꧂
از پشت میزش پوشهی پروژه فیلم رو برداشت.
همه طراحی ها رو تا نصفه انجام داده بود.. ولی هنوز درباره چند قسمت شک داشت...
یه نفس عمیق کشید...
+ اوکی...فقط پنج دقیقه... میرم میپرسم و برمیگردم!
پوشه رو بغل کرد و جلوی اتاق تهیونگ وایساد...
تق تق...
_ بیا داخل.
آروم در رو باز کرد.
+ سلام!
اما همین که وارد شد... خشکش زد.
× به به سلامی دوباره خانوم خرابکار!😐
جئون هم روی مبل نشسته بود و یه پوشه دستش بود..
تو دلش گفت:
+ عههه... این اینجا چیکار میکنه؟!🗿
ولی دیگه راهی برای فرار نبود..
کیم سرش رو از روی پروژه بلند کرد..
_ چیزی شده؟
آممم... همون پروژه فیلمه... یه چند تا سؤال داشتم
_ بیا اینجا
رفت کنار میزِ بین مبل ها و پوشه رو باز کرد..
+ خب... اینجا نوشته لباس نقش اصلی باید حس «آزادی» رو منتقل کنه...
به نظرتون...
مثلاً اگه لباسشو صورتی فسفری کنم آزادی رو منتقل میکنه؟🙂
کیم آروم نگاش کرد.
_ ...نه..
× اصلاً نه!..
+ خب... امتحان کردم ببینم حواستون هست یا نه🗿
کوک خندهش گرفت ولی سریع سرفه کرد..
ته فقط خودکارشو روی میز گذاشت..
_ سؤال بعدی!
+ اوهوم...بعد...اگه شنلش چهار متر باشه...
× برای فیلمه یا قراره پرواز کنه؟
+ نمی... دونم😶
کوک این بار واقعاً خندید..
ته یه دست کشید روی صورتش..
_ یوکی!...جدی باش
+ جدیم دیگه..😂
_ از تو همچین چیزی بعیده!
و چند تا برگه جلوشون گذاشت..
+ خب حالا این یکی..
کدومش بهتره؟
کوک برگه رو برداشت.
× این سمت چپی
یوکی با تعجب نگاهش کرد.
+ واقعاً؟!..منم همینو دوست داشتم!
بعد یه لحظه مکث کرد.
+ یعنی...نه... اون یکی...
نه صبر کن... اصلاً من خودمم گیج شدم🗿
کوک زد زیر خنده.
× فک کنم خود طراح از لباس ها بیشتر نیاز به مشاور داره!
+ ببخشید دیگه...
سازندهش ایراد داره😔
ته ناخودآگاه لبخند خیلی کوچیکی زد..
دختر سریع دیدش.. چشماش گرد شد
+ صبر کن... شما... خندیدی؟😶
کیم سریع دوباره جدی شد.
_ نه.
+ من دیدماااا !
× منم دیدم🤪
ته با نگاهش هردو رو ساکت کرد..
_ ادامه بدین!
یوکی لباشو جمع کرد..
+ باشه بابا...خوش اخلاق🗿
همین موقع خواست پوشه رو ببنده که...
یه دفعه همه برگه ها از دستش ریخت روی زمین..
+ خداایا منو از رو زمین برداررر!😭
همزمان خودش، ته و کوک خم شدن که جمعشون کنن..
یوکی بدون اینکه نگاه کنه یه برگه برداشت...
+ مرسی...
که دست کوک هم دقیقاً روی همون برگه بود..
هر دو همزمان دستشون رو کشیدن عقب..
× ببخشید
+ نه نه... من ببخشید..
یه لحظه سکوت شد.
بعد دختر آروم گفت:
+ خب...
بسه دیگه برگه هم خجالت کشید🗿
جونگکوک نتونست جلوی خودش رو بگیره و خندهش کل اتاق رو برداشت..
حتی تهیونگ از خنده جئون سرش رو انداخت پایین که لبخندش معلوم نشه..
_ الان واقعا داری به چی میخندی؟😵💫
× نمیدونممم این اسید چیه استخدام کردین؟!
یوکی با افتخار دست به کمر زد..
+ آهاااا !
بلاخره آقای اخمو هم خندید!😌
× من اخمو ام؟!
+ آره!
× من؟!
+ آره دیگه.. از روز اول تا حالا فقط دو بار خندیدی.. اونم امروز🤣
کوک با خنده سرش رو تکون داد.
× باشه... قبول!
ته هم پوشه رو بست..
_ فکر کنم برای امروز جلسه کافیه..
یوکی نفس راحتی کشید.
+ آخیش...
فکر کردم قراره اخراجم کنین😮💨
_ چرا؟
+ خب...
ده دقیقه اومده بودم سؤال بپرسم... بیست دقیقهس دارم مزاحمتون میشم😂
کیم آروم گفت:
_ اشکالی نداره.. همه چی رو یاد گرفتی؟
با ذوق سر تکون داد..
+ آره! دیگه قول میدم شنل چهار متری طراحی نکنم!
× لطفاً نکن😂
اونم با تمسخر جواب داد:
+ چشم ارباب!🗿
پوشه رو برداشت و به سمت در رفت..
اما قبل از اینکه خارج بشه..
برگشت...
#وانشات #بی_تی_اس #فیکشن
- ۱۴۱
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط