⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p88
چشمهای مشکی جیمین رو دید.
نفسش آرومتر شد.
«تو...!»
جیمین هنوز بازوش رو ول نکرده بود.
نگاهش اما به نینا نبود.
به تاریکی پشت درختها خیره شده بود.
چهرهش برای اولین بار از شروع شب، کاملاً جدی بود.
چند ثانیه گذشت.
بعد خیلی آروم گفت:
«بیرون بیا...»
نینا با تعجب به اون نگاه کرد.
«داری با کی حرف میزنی؟»
جوابی نداد.
سکوت...
و ناگهان...
چشمهای جیمین، برای لحظهای کوتاه، از مشکی به قرمز تیره تغییر کردن
نینا نفسش بند اومد.
این اولین بار بود که این صحنه رو از این فاصله میدید.
رگهای ظریف کنار چشماش پیدا شده بودند و نگاهش دیگه شبیه یک انسان نبود.
ترس، دوباره همون حس روز اول رو توی دل نینا زنده کرد.
اون ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
جیمین بدون اینکه نگاهش کنه، خیلی آروم گفت:
«پشت سرم وایسا.»
این لحن...
جای مخالفت نمیذاشت.
نینا بیاختیار همون کار رو کرد.
چند ثانیه بعد، از بین تاریکی، روباه سفید کوچیکی بیرون دوید.
همون روباهی که چند روز پیش توی باغ دیده بودن
جیمین چند لحظه به اون خیره موند
بعد رنگ چشمهاش دوباره به مشکی برگشت.
سکوت شکست.
نینا هنوز رنگش پریده بود.
با صدایی لرزون پرسید:
«...الان... چشمات...»
جیمین نگاهش کرد.
کاملاً عادی.
انگار اتفاقی نیفتاده باشد.
«گفتم بعد از تاریکی، تنها به این قسمت باغ نیا.»
بعد از کنارش رد شد.
نینا چند لحظه همونجاا ایستاد.
هنوز تصویر اون چشمهای قرمز از ذهنش پاک نشده بود.
توی دلش چیزی تغییر کرده بود.
اون دیگه فقط مردی مرموز نبود...
یادش اومد که جیمین، واقعاً یک خونآشامه
و هرقدر هم گاهی کنار اون احساس امنیت میکرد...
هنوز ته دلش، از این حقیقت میترسید.
p88
چشمهای مشکی جیمین رو دید.
نفسش آرومتر شد.
«تو...!»
جیمین هنوز بازوش رو ول نکرده بود.
نگاهش اما به نینا نبود.
به تاریکی پشت درختها خیره شده بود.
چهرهش برای اولین بار از شروع شب، کاملاً جدی بود.
چند ثانیه گذشت.
بعد خیلی آروم گفت:
«بیرون بیا...»
نینا با تعجب به اون نگاه کرد.
«داری با کی حرف میزنی؟»
جوابی نداد.
سکوت...
و ناگهان...
چشمهای جیمین، برای لحظهای کوتاه، از مشکی به قرمز تیره تغییر کردن
نینا نفسش بند اومد.
این اولین بار بود که این صحنه رو از این فاصله میدید.
رگهای ظریف کنار چشماش پیدا شده بودند و نگاهش دیگه شبیه یک انسان نبود.
ترس، دوباره همون حس روز اول رو توی دل نینا زنده کرد.
اون ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
جیمین بدون اینکه نگاهش کنه، خیلی آروم گفت:
«پشت سرم وایسا.»
این لحن...
جای مخالفت نمیذاشت.
نینا بیاختیار همون کار رو کرد.
چند ثانیه بعد، از بین تاریکی، روباه سفید کوچیکی بیرون دوید.
همون روباهی که چند روز پیش توی باغ دیده بودن
جیمین چند لحظه به اون خیره موند
بعد رنگ چشمهاش دوباره به مشکی برگشت.
سکوت شکست.
نینا هنوز رنگش پریده بود.
با صدایی لرزون پرسید:
«...الان... چشمات...»
جیمین نگاهش کرد.
کاملاً عادی.
انگار اتفاقی نیفتاده باشد.
«گفتم بعد از تاریکی، تنها به این قسمت باغ نیا.»
بعد از کنارش رد شد.
نینا چند لحظه همونجاا ایستاد.
هنوز تصویر اون چشمهای قرمز از ذهنش پاک نشده بود.
توی دلش چیزی تغییر کرده بود.
اون دیگه فقط مردی مرموز نبود...
یادش اومد که جیمین، واقعاً یک خونآشامه
و هرقدر هم گاهی کنار اون احساس امنیت میکرد...
هنوز ته دلش، از این حقیقت میترسید.
- ۱۱۶
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط